عکس2

دیگر مرا با دوربینم می شناختند. همیشه و همه جا دوربین همراه بود، کار به جایی رسیده بود که هر هفته حداقل یک حلقه سی و شش تایی را مصرف می کردم. گاهی اتفاق می افتاد در مسیر بازگشت از نراب به خانه وقتی هوا در هنگام غروب کاملاً قرمز می شد. همان بالای تپه نراب روی تخته سنگی می نشستم و منتظر بودم تا خورشید به افق برسد و بتوانم از لحظه غروب عکسی بگیرم، همیشه غروب بسیار زیبا و دوست داشتنی بود.

حتی در مدرسه هم دوربین همراهم بود. اوایل از طبیعت اطراف مدرسه عکس می گرفتم، کمی که گذشت دانش آموزان نیز برایم سوژه خوبی شدند. بعضی اوقات که امتحانات را در حیاط مدرسه برگزار می کردم یا مراسمی که در نمازخانه برگزار می شد، قاب های جالبی برای عکاسی مقابل چشمانم رقم می خورد. یک بار هم در اردو « اشک میدان» با بچه های کاشیدار، عکس های زیبایی توانستم بگیرم. بیشتر عکس های من از دانش آموزان مربوط بود به نراب و کاشیدار بود، در وامنان برایم سخت بود که دوربین را به سمت دانش آموزان بگیرم، البته دلیلی هم داشت که شاید روزی بگویم.

به پایان سال تحصیلی نزدیک می شدیم و روز آخر مدرسه ها بود، از هفته بعد امتحانات شروع می شد. از قبل پیش خودم فکر کرده بودم که یک عکس یادگاری با کل بچه های مدرسه بگیرم. با هماهنگی مدیر در زنگ آخر همه بچه ها را در حیاط در دو ردیف ایستاده و نشسته، منظم کردم و دوربین را که روی سه پایه بسته بودم را با توجه به زاویه و نور تنظیم کردم. به طوری که بچه ها همه رو به نور بودند و من پشت به نور، این اولین و اصلی ترین اصل عکاسی در فضای بیرونی است. خدا را شکر هیچ ابری هم در آسمان نبود. آقای مدیر و دیگر همکاران را هم صدا زدم تا در کنار بچه ها بایستند.

تعداد بچه ها زیاد بود و من هم مجبور بودم بیشتر فاصله بگیرم تا همه در کادر باشند. دوربین را تنظیم کردم و یک عکس گرفتم ولی چون فاصله با بچه ها زیاد بود صدای شاتر را نشنیدند و هنوز فکر می کردن که من در حال تنظیم دوربین هستم. در همین حین فکری به ذهنم خطور کرد که چرا خودم در عکس نباشم. همه چیز که تنظیم بود، تایمر مکانیکی را فعال کردم و خودم را آماده کردم تا بعد از فشردن تکمه شاتر، به سمت بچه ها بدوم. چاره ای نبود فاصله زیاد بود.

با صدای بلند به بچه ها گفتم حاضر باشید، موقعیت خودم را در کادر پیش بینی کردم و تکمه شاتر را زدم و به سرعت به سمت بچه ها دویدم. هنوز چند قدمی از دوربین فاصله نگرفته بودم که با صحنه ای عجیب مواجه شدم، همه بچه ها ناگهان با ترس و دلهره شروع کردند به فرار کردن و این طرف آن طرف رفتن. وضعیت خیلی به هم ریخته شد و از هر طرف صدای فریادی می آمد و همه در حال دویدن بودند.

وسط حیاط مدرسه ایستاده بودم و هاج و واج فقط نگاه می کردم. صحنه ها همچون فیلم با دور آهسته از جلوی چشمانم می گذشت. یکی داشت از روی نرده های دیوار مدرسه می پرید، آن یکی چنان شیرجه ای رفت تا حالت خیز سه ثانیه بگیرد، مبصر کلاس سوم هم یکی از بچه های کلاس اولی را که جثه کوچکی داشت، به زیر بغل گرفته بود و داشت به سمت در مدرسه می دوید.

خوب شد که مدیر که شاهد این واقعه بود، با صوتی که همیشه به گردن آویخته داشت وضع را تا حدی آرام کرد. بعد از چند دقیقه همه بچه ها برگشتند و در این بین من بودم که هنوز به حالت عادی برنگشته بودم، مانده بودم که چرا بچه ها فرار کردند، مدیر مبصر کلاس سوم را خواست و گفت چرا این قدر بی نظمی کردید، با این کار عکس همه شما خراب افتاد.

دانش آموز با حالتی ما بین تعجب و ترس گفت :آقا اجازه، آنطور که آقای دبیر به سمت ما فرار کرد، همه فکر کردیم حتماً اتفاق خطرناکی خواهد افتاد و ما هم فرار کردیم. از آقای دبیر بپرسید که چرا فرار کرد که ما هم مجبور شدیم فرار کنیم. من با عصبانیت پرسیدم کدام خطر؟ کدام فرار؟ من فقط شاتر را زدم و برای رسید به موقع به سمت شما دویدم. بنده خدا دانش آموز با نگاه معصومانه ای پرسید: آقا اجازه شاتر چیه؟

من ماندم و نگاه معنی دار دانش آموزان و خنده های تمام نشدنی آقای مدیر و همکاران....

(حیف که بخش عمده ای از عکس هایم در نقل مکان از تهران به گرگان از دست رفت. تصاویر زیر یادگار همان دوران است. اخلاق حکم می کند ابتدا از افرادی که در عکس هستند اجازه بگیرم و بعد منتشر کنم، ولی چون سالها گذشته و همه این بچه ها حالا بزرگ شده اند و برای خودشان آقا یا خانمی هستند، و یافتن همه آنها ممکن نیست، به بزرگواری خود مرا خواهند بخشید. تصاویر مربوط به کاشیدار و نراب می باشد.)