289. رودخانه

ساعت دوازده و نیم ظهر بود که مدرسه تعطیل شد و از نراب به سمت وامنان به راه افتادم. هوا صاف و آفتابی بود ولی باد سردی می وزید. اسفند داشت آخرین تلاش هایش را برای سرد نگاه داشتن انجام می داد، با توجه به نزدیکی بهار کارش قابل ستایش بود، طوری که مجبور شدم زیپ کاپشن را تا ته بکشم و کلاهش را بر سرم گذارم. به دوراهی جاده و میان بر که رسیدم، هوای آفتابی مرا به سمت مسیر میان بر می کشاند و باد سرد مرا به سمت جاده که شاید ماشینی بیاید، رهنمون می کرد. در نهایت باد سرد موفق شد و مسیر جاده را انتخاب کردم.

نراب بر روی تپه ای نسبتاً بلند واقع است و ارتفاعش نسبت به همه روستاهای منطقه بیشتر است. وقتی سرازیری جاده که تا رودخانه ادامه داشت را پایین می آمدم، هرچه ارتفاع کمتر می شد، باد هم کمتر می شد و به تبع آن سرما هم کمتر احساس می شد، تا جایی که در نزدیکی های رودخانه گرمم شد و کلاه را از سرم برداشتم. به پل رودخانه که رسیدم زیپ کاپشن را هم باز کردم. همین تغییر دما باعث شد که فکر جالبی به سرم بزند. من همیشه از جاده یا مسیر میان بر به وامنان می رفتم، حالا که به رودخانه رسیده ام بهتر است یک بار هم که شده از خود رودخانه بروم.

رودخانه درست در وسط قرار دارد و جاده در سمت چپ و مسیر میان بر در سمت راست آن واقع شده است. این رودخانه از کوه های پشت نراب شروع می شود و در مسیرش چشمه های بسیاری به آن ملحق می شوند و بعد از گذر از زیر پل وامنان به مسیرش ادامه می دهد تا در نزدیک پل غزنوی به رودخانه دیگری وصل می شود و  مسیرش را در کنار جاده آزادشهر شاهرود طی می کند تا به دشت می رسد و در نهایت هم از طریق رود اترک خودش را به دریای خزر می رساند. راهی طولانی که در سالهای متمادی طی می کند و هیچگاه هم خسته نمی شود.

از کنار پل مسیری یافتم و خودم را به بستر رودخانه رساندم. آب زیادی در جریان نبود و این نشان از بحرانی می داد که در این منطقه وجود دارد. عرض بستر نشان می داد که می بایست میزان بیشتری آب در جریان باشد ولی  همین باریکه هم با زحمت بسیار در جریان بود. متاسفانه به خاطر خشکسالی و همچنین مدیریت نامناسب آب، بیشتر رودهای کشور ما وضع خوبی ندارند و هر روز از قوت و شدتشان کاسته می شود.

وارد مسیر رودخانه شدم و ادب حکم می کرد که سلامی به ایشان کنم. به سردی جوابم را داد، تازه کمی که جلوتر رفتم مسیرش را عوض کرد تا از من دورتر شود. همین تغییر مسیر مرا به زحمت انداخت تا جایی برای عبور بیابم. کاملاً معلوم بود که نمی خواهد با من همراه باشد، ولی من چاره ای جز همراهی اش نداشتم. بهتر دیدم که خودم صحبت را شروع کنم و تا جایی که امکان دارد روابط را کمی گرم تر کنم. به نظرم اگر از او تعریف کنم شاید کمی مهربان تر با من برخورد کند. به ایشان گفتم: شما نماد حرکت و جریان در زندگی هستید. هرجایی بخواهند از نیروی حیات و هم چنین چرخش زندگی صحبت کنند از شما می گویند که همیشه و همه جا در حال حرکت هستید. حتی فیلسوفان نیز از شما الگو گرفته اند و حرکت جوهری را از این حرکت شما کشف کرده اند.

هنوز ساکت بود و فقط به آرامی در حال جریان بود. ادامه دادم: البته شما نماد مقاومت و پیروزی نیز هستید. هیچ چیزی مانع حرکت شما نمی شود و شما با صبر و درایتی که دارید همه مشکلات را پشت می گذارید و به دامان مادرتان که دریا است می پیوندید. در بین ما انسانها، کوه مظهر صلابت است و شما مظهر حرکت و زندگی. فکر کنم با این صحبت ها کمی از آن حالت اولیه اش خارج شد. هموار شدن مسیر و راحت تر شدن عبور من گواه این موضوع بود، به نظر تعریف هایم کارساز شده بود.

کمی که جلوتر رفتیم، در گوشه ای از مسیر رودخانه محل عبور آب را با سنگ های نسبتاً بزرگ سد کرده بودند، درست است که آب از روی آن جاری می شد ولی بخشی هم منشعب می شد و وارد مزرعه ای کوچک می شد. رودخانه با همین صحنه به من فهماند که، ببین که مسیر حرکتم را چگونه سد می کنند و نمی گذارند روال طبیعی ام را طی کنم، هر از گاهی اندکی از آبم را می گیرند و هرچه به پیش می روم مرا ضعیف تر می کنند. من به این باریکی و کم آبی نبودم، خشکسالی و این برداشت ها مرا به این روز انداخته است. اینجا که خوب است، بستگان دیگرم در جاهای دیگر  را کاملاً متوقف کرده اند و هرگاه دوست داشتند اجازه می دهند جریان یابد.گفتم: می فهمم که در مضیغه هستید ولی این کشاورزان بنده خدا هم چاره ای ندارند و باید معاش خود را از زمین و شما بگیرند. درست است که بی رویه از شما برداشت می شود و حتی با سد های بزرگ کاملاً جلوی شما را می گیرند ولی اینها فقط برای ادامه زندگی ما انسان ها است. چاره ای جز این کار نداریم.

به جایی رسیدم که بستر رودخانه عریض شده بود ولی در باریکه ای از آن آب جاری بود، باز هم فهمیدم که می گوید: ادامه زندگی خودتان را بر پایه پایان زندگی من بنیان کرده اید. بودن شما با نبودن من امکان پذیر نیست و تا زمانی که مراقب من نباشید من نمی توانم از شما حمایت کنم. در گذشته هم از من برای کشاورزی استفاده می کردند ولی همه چیز حساب و کتابی داشت و وضع من بهتر بود. حالا که حال من خوب نیست، حال شما هم خوب نخواهد بود.

راست می گفت، تنش آبی بیداد می کند و خیلی از زمین ها متاسفانه آن محصولی که باید بدهد را نمی دهد و حتی در روستا ها و شهر هایی که در مناطق خشک قرار دارند، در ساعات محدودی آب در لوله ها جریان دارد، مخصوصاً این منطقه که بیشتر مردم باید در بیست لیتری ها برای خودشان آب ذخیره کنند. در صورتی که پای صحبت پیرمردها می نشنیم از گذشته که می گویند وضع خیلی بهتر از این بوده است. واقعاً چرا امروز ما از دیروزمان بدتر است؟! این رودخانه راست می گوید، ما خودمان به خودمان ضربه می زنیم. کشور ما اقلیمی خشک دارد و کشت محصولاتی که به آب زیاد نیاز دارد اصلاً برایش مفید نیست و منابع آبی را به شدت مورد خطر قرار می دهد.

بعد از گذشتن از پیچی نسبتاً تند صحنه ای مقابلم دیدم که تا کنون ندیده بودم. ناگهان عرض بستر رودخانه چندین برابر شد. سنگ های بزرگ و درختانی که دیگر تبدیل به چوب خشک شده بودند و در بین آن سنگ ها گیر کرده بودند صحنه ای بسیار دهشتناک خلق کرده بود. ابتدا کمی ترسیدم، فهمیدم اینجا محلی است که از خشم رود به این شکل درآمده است. کمی که دقت کردم دیدم  بخش های زیادی از زمین های کنار این رودخانه توسط گِل های خشک شده و سنگ ها طوری پوشانده شده است که هیچ کار زراعی ای نمی توان انجام داد. کاملاً مشخص است که در اینجا در زمان های قبل رودخانه به شدت طغیان کرده است و همه چیز را در مقابلش خراب کرده است.

نگاهی به رودخانه انداختم و به ایشان گفتم: به قیافیه شما نمی آید عصبانی هم بشوید و این همه خرابی به بار آورید. فکر کنم به او برخورد، چون کاملاً ساکت شد و دوباره از من که در کنارش بودم، در این بستر عریض فاصله گرفت و به منتها الیه طرف دیگر رفت. دو تا پیچ از رود را که رد کردم، حصاری را دیدم که تقریباً تا وسط رودخانه ادامه پیدا کرده بود. نگاهی به رودخانه انداختم و او هم گفت: بفرما، ببین تا کجا به حدود من تجاوز می کنند. حالا انتظار داری که من عصبانی نشوم. اگر خودت جای من بودی بیشتر خراب می کردی.

نگاهی به ایشان انداختم و گفتم حالا یک نفر اشتباهی کرده است، شما که نباید برای تنبیه او دیگران را نیز متضرر کنید. در جوابم گفت: من که کار خاصی نمی کنم، فقط در جریان هستم، هرجا جلوی جریانم را بگیرند طبق نیرویی که در من نهفته است مسیرم را پیدا می کنم. من کاری جز جریان داشتم بلد نیستم. ولی شما ها هستید که کارتان را بلد نیستید. حداقل سازه هایی که مقابلم می سازید را با دقت و مستحکم بسازید که توان تحمل مرا داشته باشد.

ضمناً وقتی پوشش گیاهی را که باعث نفوذ آب باران به زمین می شود را از بین می برید و همه آب ها در باران های سیل آسا با شتابی بسیار به درون من می ریزند، من چه کار باید کنم؟! من که فقط بلدم جریان داشته باشم، فقط جریانم شدید تر می شود که این هم دست من نیست و بستگی به میزان حجمی از آب دارد که در من است. حالا من عصبانی می شوم یا شما؟ من خرابکاری می کنم یا شما؟ این ایرادات را به من نگیرید که اصلاً منطقی نیست.

فهمیدم علاوه بر ناراحتی کمی هم از دست من عصبانی شده است. این را از صداهایی که از خودش در گذر از بین سنگ ها در می آورد فهمیدم. خروشش بیشتر شده بود و سعی می کرد با سرعت از من فاصله بگیرد. باید از دلش در می آوردم. خودم را به نزدیک همان باریکه ای که داشت از آنجا می گذشت رساندم. می خواستم عذرخواهی کنم که ناگهان پایم بین دو سنگ گیر کرد و تعادلم را از دست دادم و روی همان مچ پایی که مشکل داشت به شدت پیچیدم و در حالتی که هنوز پایم گیر بود به پشت به زمین افتادم.

روی زمینی پوشیده از سنگ افتادن بسیار دردناک است ولی این درد در مقابل درد پیچیدن مچ پایم چیزی نبود. همچون مار بر خود می پیچیدم و هیچ کس هم نبود که به دادم برسد. احساس می کردم این بار دیگر مچم کاملاً در رفته است، زیرا به شدت درد می کرد، به زحمت و تحمل دردی جانکاه از بین دو سنگ رهایش کردم. این پا دیگر برای من پا نخواهد شد، این یادگاری دوستان که بعد از آن فوتبال پرماجرا مرا به حمام روستا بردند و با آب گرم ماساژ دادند برایم تا ابد خواهند ماند، همه جا مصدومیت را با یخ می پوشانند تا ملتهب نشود ولی این دوستان متخصص پایم را زیر آب جوش بردند.

کمی که گذشت و از شدت اولیه درد کاسته شد، توانستم از حالت دراز کش به حالت نشسته در آیم. ولی راه رفتن با این پا برایم اصلاً ممکن نبود. حتی نمی توانستم به آن دست بزنم، چه طور می توانم با آن راه بروم، آن هم در مسیری کاملاً ناهموار که با پای سالم به سختی می شود آن را طی کرد. ماندن در جایی که مسیر عبور و مرور نیست و هیچ کس از آنجا نمی گذرد بسیار دردناک تر از در پایم بود. این نقطه از رودخانه که این اتفاق ناگوار برایم رخ داده در دورترین فاصله از جاده و مسیر میان بر است. تحمل این همه درد برایم واقعاً غیرممکن بود.

نشسته بودم و به این اوضاع وخیمی که در آن گیر کرده بودم فکر می کردم که نگاهم به رود افتاد که بدون هیچ توجهی به وضعیت من مانند همیشه در جریان بود. تازه یادم آمد که به خاطر ایشان این مسیر را انتخاب کرده بودم و کلی هم با او همراه شده بودم. همه درد دل هایش را شنیده بودم و هرچه هم به من ایراد گرفته بود قبول کرده بودم. ولی حالا حتی نگاهم به من نمی کرد و فقط در جریان بود. کمی عصبانی شدم و به او گفتم: اصلاً حواست به من هست که چه بلایی سرم آمد؟ چقدر بستر نا آرام و سفتی داری، خودت که بدون هیچ مشکلی روان هستی، ما باید پدرمان درآید. دیگر به من گوش نمی کرد و فقط کار خودش را انجام می داد.

باید کاری می کردم، به هر زحمتی بود ایستادم ولی نمی توانستم پای راستم را روی زمین بگذارم. سعی کردم راه بروم ولی چون تکیه گاهی نداشتم و مسیر هم اصلاً هموار نبود، دوباره به زمین افتادم و دوباره درد مرا فرا گرفت. به غیر از راه رفتن چگونه می توانم به وامنان برسم؟! سینه خیز نمی شود مسافتی حدود دو کیلومتر را طی کرد، واقعاً چیزی به ذهنم نمی رسید و کاملاً مستاصل شده بودم. تا کی می خواستم اینجا بنشینم و منتظر بمانم؟ هیچ کس صدای مرا در این مکان دورافتاده نمی شنود، حتی رود...

در این مکان، دور از همه، تنها و بی کس، در اوج یاس بودم که ناگاه نگاهم به چیزی افتاد که بارقه های امید را در من زنده کرد. چرا تا به حال آن را ندیده بودم؟ به نظرم قبلاً آنجا نبود، وگرنه حتماً به چشمم خورده بود. زیاد هم با من فاصله نداشت و همین مرا متعجب می کرد که چرا تا کنون متوجه آن نشده ام. به هر زحمتی بود، خزیدم و خودم را به آن رساندم. یک تکه جدا شده از شاخه تنومند یک درخت بود. وقتی در دستم گرفتم بسیار محکم به نظر می رسید و امیدوار بودم که بتواند تکیه گاه من شود.

در بستر رودخانه ای که فقط سنگ است و گِل و لای، بودن چنین چوبی برای من حکم معجزه را داشت. به کمک آن بلند شدم. کاملاً برای قد من مناسب بود و قسمت بالای آن نیز زائده ای داشت که کاملاً دستم در آن محکم می شد. ابتدا کمی به آن فشار آوردم تا ببینم می تواند وزن مرا تحمل کند، همچون آهن محکم بود و چندین برابر وزن مرا هم می توانست تحمل کند. آن را تکیه گاه قرار دادم و توانستم چند گامی بردارم به طوری که پای راستم روی زمین نباشد.

آرام آرام به راه افتادم. چند متری نرفته بودم که به مسیری باریک که به کناره رودخانه می رفت رسیدم. وارد این مسیر شدم، دیگر خبری از سنگ و گِل و لای نبود و کاملاً هموار بود. احساس کردم نگاهی مرا دارد تعقیب می کند. کمی که دقت کردم رودخانه بود که مثلاً داشت با بی توجهی از کنارم می گذشت ولی زیرچشمی مراقب من بود. درست است که از دست ما انسانها دل خوشی نداشت ولی نمی توانست جلوی مهربانی اش را بگیرد و تا جایی که ممکن بود کمکم کرد. البته دیگر هیچ گفت وگویی بین ما رد و بدل نشد ولی کاملاً وجودش و همراهی اش را حس می کردم.

ظهر از نراب به راه افتاده بودم و حالا دیگر عصر شده بود و من هنوز به پل وامنان نرسیده بودم. راه رفتن بسیار سخت بود و هر از گاهی که پای راستم با زمین برخورد کوچکی پیدا می کرد، دادم به هوا می رفت و از درد به خودم می پیچیدم. به نظرم مچ پای راستم که در دفعه قبل رباطش کشیده شده بود، حالا احتمالاً پاره شده است. در کنار رودخانه و خارج از بسترش به آرامی و به سختی گام برمی داشتم. جالب این بود که مسیر هم انگار وضع مرا فهمیده بود و کمتر پستی و بلندی مقابلم می گذاشت، هرچه باشد این مسیر باریک سالها در کنار رود بوده و دوست صمیمی اوست.

وقتی پل وامنان را دیدم چشمانم سویی دوباره گرفت. این پل حالا دیگر برایم نماد نجات یافتن بود. بالا رفتن از کناره پل برایم در این شرایط غیرممکن بود. کمی گشتم و مسیری با شیب کمتر پیدا کردم و کاملاً چهار چنگولی از آن بالا رفتم و خودم را به روی پل رساندم. آن قدر خسته بودم که نای ادامه دادن نداشتم. از اینجا تا وامنان حدود یک کیلومتر راه بود و امید داشتم ماشینی بیاید و مرا به وامنان برساند. نیم ساعتی منتظر بودم که وانتی رسید و آقای راننده تا وضعیتم را دید نگذاشت پشت سوار شوم و یکی از همراهانش را به پشت وانت فرستاد و من همان جلو سوار شدم.

از رودخانه خداحافظی کردم و بسیار از او تشکر کردم که به من کمک کرد تا نجات یابم. چوب را همچنان در دستم نگاه داشته بودم و به عنوان یادگاری از رودخانه و این روز عجیب همراه من بود. به خانه که رسیدم، دیگر نگذاشتم دوستان به آن دست بزنند. متورم شده بود و به سختی با پارچه ای بستم و فردا صبح با همان چوبی که حالا عصای دستم شده بود به شهر رفتم تا این پای علیل را درمان کنم.

دوباره پایم حدود یک ماه در گچ رفت و مدتها پوتین سربازی پوشیدم، به طور کلی حدود چهار ماهی نمی توانستم به حالت عادی راه بروم. این پا دیگر مانند روز اولش نخواهد شد و این مشکل تا پایان عمرم با من خواهد بود، ولی در مقابل دوستی یافتم که هیچ کس مانند آن را ندارد. انشالله همیشه در جریان باشد و مانند بزرگانش همچون زاینده روز به خشکی نگراید.