دبیر ریاضی هستم. سالها با افتخار در روستا خدمت کرده ام. خاطرات خود را می نویسم.
313. دیجیتال
فیش های حقوقی را آخر هر ماه روی میز کناری دبیرخانه اداره می گذاشتند. ما هم هر وقت فرصت می کردیم، در راه برگشت از وامنان، به اداره سری می زدیم تا فیش خود را بگیریم. تنها کاری که با اداره داشتیم همین بود و بس. وقتی فیش خودم را پیدا کردم، چشمانم چهارتا شد، تقریباً دو برابر حقوقم در بخش پرداخت ها نوشته شده بود. دویست هزار تومان بیشتر از آن چه حقوقم بود به حسابم واریز شده بود. به بندهای فیش که نگاه کردم در بخشی نوشته بود معوقه حق روستا که مبلغ مقابلش حدود دویست هزار تومان بود. فیش را به حمید و حسین نشان دادم و آنها هم تعجب کردند، زیرا چنین چیزی در فیش آنها نبود.
مستقیم به حسابداری رفتیم تا علت این مبلغ را جویا شویم. مرد چاقی که پشت میز نشسته بود با لهجه خاصی صحبت می کرد، این لهجه مربوط به روستاهای اطراف آزادشهر بود. چهره مهربانش به همراه لهجه شیرینش باعث شده بود رفتارش بسیار صمیمی جلوه کند. رو به من کرد و گفت: عموجان، شماره پرسنلی ات را بگو، گفتم و وارد کامپیوتر کرد و بعد از چند لحظه لبخندی زد و گفت: عموجان، کجا درس می دهی؟ گفتم: وامنان. با همان چهره مهربانش گفت: پسرم در آن جای دور درس می دهی و نفهمیده بودی که حق روستایی ات از اول مهر امسال قطع شده است؟! برو خدا را شکر کن که مسئول دبیرخانه فهمید و حکم جدید برایت زد.
از او بسیار تشکر کردم و به اتاق دبیرخانه رفتم. جالب بود، یکی از همکارانی که چندسال پیش در وامنان در مدرسه همکار بودیم، پشت میز نشسته بود. او از آن دسته همکارانی بود که هر روز رفت و آمد می کرد. با هم سلام و علیک گرمی کردیم و به او گفتم: مبارک باشد، رئیس دبیرخانه شده ای. گفت: مسئول نیستم و فقط همکاری می کنم. بعد رو به من کرد و گفت: معوقه حق روستا را برایت ریختند؟ بسیار از او تشکر کردم که باعث این اتفاق شده بود. او در لیست نام مرا دیده بود که حق روستایی ندارم و چون می دانست سالها در وامنان هستم به مسئول دبیرخانه گفته بود تا این فوق العاده را دوباره برای من برقرار کند. آن قدر این حقوق کم است که کم شدن جزئی از آن به چشم نمی آید.
از ابتدای مهر امسال به ما کارت بانکی داده بودند و دیگر لازم نبود در صف های طویل بانک برای گرفتن حقوق وقتمان تلف شود. خوشبختانه خودپرداز ها هم زیاد شده بود و برداشت پول خیلی راحت شده بود. به همین خاطر دیگر به بانک نرفتیم و همه به سمت خانه هایمان رفتیم. حسین که خانه اش همین آزادشهر بود، به همراه حمید سوار مینی بوس گرگان شدیم. در مسیر حمید از من پرسید برای این پول چه برنامه ای دارم؟ البته خودش پیشنهاد داد که در حسابی پس انداز کنم. گفتم: من تا کنون پس انداز نداشته ام و زین پس هم نخواهم داشت، می خواهم این پول را برای دل خودم خرج کنم، چیزی که دوست دارم را می خواهم بخرم. پس انداز به من نیامده است، به خاطر بعضی مسائل که نمی خواهم بگویم، باقی مانده حقوقم که آن هم چیزی نیست، صرف چیزهای دیگر می شود.
حمید پرسید: خُب، حالا چه چیزی می خواهی بخری؟ کمی فکر کردم و چیزی به ذهنم نرسید. کامپیوتر که آرزوی چندین ساله ام بود را دارم و قسط هایش هم تمام شده است. هرچه فکر می کردم که با این مبلغ چه چیزی می توانم بخرم که برای دل خودم باشد، چیزی نمی یافتم. به حمید گفتم: چیزی به ذهنم نمی رسد تا برای دل خودم بخرم. حمید حمید لبخندی زد و گفت: دلم برای دل کوچک و گنجشکی ات سوخت که هیچ چیزی نمی خواهد. آن قدر در قناعت زندگی کرده ای که دیگر هیچ خواسته ای نداری.
گفت: اصلاً این پول به کنار، در کل زندگی ات واقعاً چه آرزویی داری؟ دوست داری به چه چیزی برسی؟ با دیدن چه چیزی حسرت می خوری که نداری؟ این سوال حمید دیگر نیاز به فکر نداشت. آرزوی من پرواز است. هر وقت پرنده ها را در آسمان می بینم، به آنها حسودی می کنم. هرجایی دوست دارند می نشینند و از هرجایی که دلشان می خواهد پرواز می کنند. تا اوج آسمان ها بدون نیاز به هیچ وسیله ای می روند. مخصوصاً عقاب هایی که در آسمان وامنان هستند، کار خاصی نمی کنند و فقط به بالهایشان زاویه ای خاص می دهند و در یک حرکت دایره وار با شعاعی بزرگ، ارتفاع می گیرند و به اوج آسمان می روند، به آنجایی می رسند که دیگر قابل دیدن نیستند.
حمید خندید و گفت: تو هم با این آرزوی عجیبت، مرد حسابی پول نداری که سوار هواپیما شوی، حالا می خواهی مانند عقاب پرواز کنی؟! تو یک آدمیزاد هستی و امکان پرواز نداری، تو به جای بال، پا داری و باید روی همین زمین خاکی راه بروی، آسمان جایگاه انسان خاکی نیست. نه توانش را داری و نه امکاناتش و نه حتی پولش. جایگاه تو همین زمین است. در جوابش گفتم:
طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت به در آی تا ببینی طیران آدمیت
به خنده اش ادامه داد و گفت: نه، انگار تنها ماندن زیاد در وامنان در آن سالهایی که خانه ات تهران بود، تو را صوفی مسلک کرده است. حالا می فهمم چرا این قدر به کوه دشت می زدی، می خواستی پرواز کنی، یا شاید هم به بالای کوه ها می رفتی تا مانند پرندگان اطراف را ببینی. گفتم: کاملاً درست گفتی، بالای کوه می رفتم زیرا وسعت دید را دوست دارم. به قول خودت پرواز که کار ما زمینی ها نیست، اگر هم باشد، کار من نیست. حداقل بالای کوه دید پرواز گونه دارم. حمید ادامه داد: نیاز به صوفی گری نیست، پول هایت را جمع کن و با کایت یا پاراگلایدر پرواز کن.
در خانه پشت کامپیوتر نشسته بودم تا اینترنت با آن صدای گوش خراشش وصل شود و گشتی در وب بزنم تا ببینم هزینه کایت و پاراگلایدر چقدر است. صفرهایش برای من قابل شمارش نبود، هزینه هایش تازه از پنج میلیون تومان شروع می شد، آن هم آموزش و پرواز با پاراگلایدرهای اجاره ای. یعنی با حقوق ماهی دویست هزار تومانی من باید دو سال تمام هیچ خرجی نکنم تا بتوانم هزینه اولیه آن را بپردازم. فکر کنم همان صوفی گری به صرفه تر باشد، ولی آن هم کار من نیست، ریاضیت کشیدن و مراقبه خیلی سخت است و مرد واقعی می خواهد. پس باید این آرزو را به باد فراموشی سپرد و زندگی بر روی این خاک را تحمل کرد.
همین طور که در گشت و گذار در وب بودم، به مطلبی در مورد عکاسی با پاراگلایدر رسیدم. چه تصاویر زیبایی بود، چقدر زمین از بالا زیباست. چقدر خوش به حال پرندگان است که از آسمان همیشه این گونه زمین را زیبا می بینند. کمی در مورد دوربین های دیجیتال هم نوشته بود که جرقه ای در ذهنم شکل گرفت. دوربین دیجیتال بهترین چیز برای دل کوچک من است. دوربینی که دیگر نیاز به فیلم ندارد و می شود در کامپیوتر عکس هایش را دید. فقط امیدوارم بودم قیمت آن در همین حدی باشد که پول دارم.
شروع کردم به جستجو، چقدر تنوع زیادی در این نوع دوربین ها وجود دارد. من عمری را با دوربین زنیط به آرامی گذرانده ام و حالا در این دریای پر تلاطم دوربین های دیجیتال در حال غرق شدن هستم. قدم اول محدود کردن قیمت بود، بازه جستجویم را تا مبلغ دویست هزار تومان محدود کردم. بعد به سراغ مارک های معروفی چون Nikon و Canon و Sony و Fuji و... رفتم. هنوز هم تعدادشان زیاد بود. واقعاً من چقدر از روزگار عقب بودم که تا حالا با دوربین آنالوگ عکس می گرفتم.
در مارک ها تمرکزم بر روی Canon شد و در بین دوربین های کامپکت آن که تقریباً ارزان قیمت بودند، مانور می دادم. چند تایی را در لیست انتخاب گذاشتم و مشخصاتش را روی کاغذ یادداشت کردم. با حدود صد و پنجاه هزار تومان می شد دوربینی از سری A آن را خرید. دیگر داشت تصمیمم نهایی می شد که ناگاه مدل S3IS را دیدم. زوم آن که 12برابر بود، مرا هیجان زده کرد، کیفیت عکس 6 مگاپیکسل هم دست و پایم را شل کرد. این دوربین برای عکاسی در طبیعت که علاقه من است بسیار خوب بود. فقط مانند همیشه مشکل من قیمتش بود، با تجهیزاتش مانند کیف و لنز UV حدود 250 هزار تومان تمام می شد.
شب خواب به چشمانم نمی آمد، این مدل به شدت چشمم را گرفته بود و آرام و قرار را از من ربوده بود. نه پولش را داشتم که بخرم و نه دلش را داشتم که نخرم. مدل های دیگر بسیار با این دوربین فاصله داشتند. البته این دوربین هم با مدل های بالاترش بسیار فاصله داشت ولی برای من عالی بود. اول ماه بود و می توانستم پنجاه هزار تومان از حقوق را برای آن تخصیص دهم ولی نگرانی رسیدن به پایان ماه با باقی مانده حقوق را چه کنم؟ باید ریسک می کردم و دل را به دریا می زدم. این دل کوچک من شاید غرق شود ولی چاره ای جز این کار ندارم. اگر هم غرش شود خودش باعث آن شده است.
صبح پنج شنبه به چند عکاسی که دوربین هم می فروختند رفتم ولی متاسفانه آن مدل را نداشتند. به نظر باید به تهران می رفتم ولی یکی از آن عکاسی ها سایتی را به من معرفی کرد و گفت که نمایندگی اصلی Canon در ایران است. در خانه سری به آن سایت زدم و خوشبختانه مدل مورد نظر مرا داشت. با شماره پشتیبانی اش تماس گرفتم و اطلاعات دقیق دوربین را پرسیدم، همان بود که من می خواستم. ابتدا باید در سایت ثبت سفارش می کردم و بعد هزینه آن را به حساب شرکت واریز می کردم.
تا به حال این گونه جنسی را اینترنتی نخریده بودم. به همین خاطر مردد شدم که بهتر است به تهران بروم و خودم بگیرم ولی وقتی بیشتر فکر کردم همین رفت و آمد به تهران هزینه داشت که در این شرایط و اوضاع اصلاً برای من مناسب نبود. راه حل بعدی فرستادن یکی از بستگان بود که برود و بخرد، ولی چطور بفرستد؟ با پست یا اتوبوس؟ اگر خوب بسته بندی نشود چه؟ اگر در مسیر ضربه ببیند چکار باید کنم؟ تقریباً هیچ راهی به جز خرید از همین طریق اینترنتی نبود. آنها می دانند چگونه دوربین را بسته بندی کنند تا مشکلی برایش پیش نیاید.
مرجعی نداشتم تا از سایت مورد نظر مطمئن شوم، ولی شوق خریدن دوربین مرا وادار می کرد که با تمامی این خطرات، دوربین را بخرم. ثبت سفارش کردم و فاکتور برایم صادر شد. به نزدیک ترین خودپرداز بانک ملی رفتم تا انتقال وجه را انجام دهم. تردیدم لحظه به لحظه بیشتر می شد، عقل مرا از این کار منع می کرد ولی شوق داشتن دوربین که در دلم بود، مرا وادار به این کار می کرد. مدتی در کشاکش این دو نیرو که کاملاً در جهت مخالف بر من وارد می شدند بودم و در نهایت هم تصمیم را گرفتم، دل بر عقل پیروز شد و 250 هزار تومان را به حساب شرکت واریز کردم.
از شنبه که به وامنان رفتم تا سه شنبه غروب که به خانه برگشتم، یکی از سخت ترین هفته های عمرم بود. هیچ تماسی از شرکت با من گرفته نشد و هیچ بسته ای هم به خانه نرسید. هرچه هم به پشتیبانی زنگ می زدم، کسی گوشی را بر نمی داشت. شاید روزی ده ها بار زنگ می زدم ولی هیچ خبری نبود. دوستان علت اضطراب و تماس هایم را جویا شدند. می ترسیدم به آنها بگویم تا مرا ساده و هالو خطاب کنند، ولی دمشان گرم که همه به من امید دادند و دلم را گرم کردند. ولی به شدت اضطراب داشتم.
چهارشنبه هم خبری نشد، پنج شنبه درست یک هفته از ثبت سفارش و واریز پولم گذشته بود. معمولاً مرسوله های پستی سه یا حداکثر چهار روزه از تهران به گرگان می رسد. و این یعنی حتماً اشکالی در کار است. صبح به اداره پست رفتم تا شاید بسته ام به مرکز پست گرگان آمده ولی به دست من نرسیده است. نه در مرکز پست گرگان بود نه در اداره کل پست استان. هیچ مرسوله ای به نام من حتی به پست تهران هم تحویل داده نشده بود.
فکر نمی کردم چنین کلاهی به سرم برود. به سراغ سایت رفتم و کلی پیام برای پشتیبانی فرستادم ولی هیچ افاقه ای نکرد. نشانی شرکت را پیدا کردم و به پسردایی ام که مغازه اش تقریباً نزدیک آنجا بود زنگ زدم تا برود و موضوع را پیگیری کند. وقتی زنگ زد و گفت که در آنجا چنین شرکتی نیست، آب سردی بود که بر تمام وجودم ریخته شد. حیف از پولی که دادم و کلاهی این چنین گشاد بر سرم رفت. به دنبال این بودیم تا دلی از عزا درآوریم ولی همین دل غافل کامل در عذا فرو رفت و کنج عزلت به بغل گرفت و مرا هم در تاریکی فرو برد.
شنبه وقتی دوستان پیگیر ماجرا شدند، داغم تازه تر شد و حالم بدتر شد. هر کدام توصیه ای داشتند. یکی می گفت: خودت برو تهران و هر جوری شده از طریق بانک شرکت را پیدا کن، آن یکی می گفت: به پلیس بگو تا پیگیری کند. سومی هم دلداری می داد که خودت را ناراحت نکن، اتفاقی است که افتاده است. ولی من در بین همه این پیشنهاد ها بهترین راه را رفتن به تهران دیدم و تصمیم گرفتم یک روز مرخصی بگیرم و به تهران بروم. این حداقل کاری است که می توانم انجام دهم. باید حقم را بگیرم، آن دوربین مال من است، حق من است. ثانیاً 250 هزار تومان پول کمی نیست.
زنگ آخر با بی حوصلگی داشتم در کلاس تمرین حل می کردم که تلفن همراهم زنگ خورد، طبق معمول نگاه کردم و دیدم از خانه نیست و شماره است، جواب ندادم تا بعد از کلاس جواب دهم. معمولاً در کلاس جواب نمی دهم مگر کاری ضروری باشد. در حین حل تمارین بودم که یک دفعه به خود آمدم و سراغ گوشی همراه رفتم، شماره با 021 شروع می شد و یعنی تهران، من شماره همه بستگان را در حافظه گوشی دارم، پس این شماره ممکن است به آن شرکتی که دوربین را از آن خریده بودم مربوط باشد.
سریع از کلاس خارج شدم و تماس گرفتم. یکی که صدایش اصلاً برایم آشنا نبود پاسخ داد. گفتم: شما با من تماس گرفته بودید، بفرمایید چه کار دارید؟ کمی مکث کرد و بعد نام و نام خانوادگی ام را کامل گفت و من هم با بهت تایید کردم. ابتدا عذرخواهی کرد و گفت: با عرض پوزش به خاطر نقل و انتقال محل شرکت نتوانسته ایم دوربین شما را به موقع بفرستیم و حالا با تیپاکس که سریع تر است فرستاده ایم. فردا یا در نهایت پس فردا به دستتان خواهد رسید.
نای حرف زدن نداشتم چه برسد به تشر زدن، خیلی کوتاه گفتم: یک هفته مرا خون جگر کردید. آن آقا باز هم کلی عذرخواهی کرد و بعد خداحافظی کرد. برداشته شدن بار سنگینی از دوش هایم به همراه اشتیاق رسیدن به دوربین حالم را چنان دگرگون کرد که حتی بچه های کلاس هم فهمیدند و از من علت را جویا شدند. خیلی جدی گفتم که به درس دقت کنید، چیزی مهمی را گم کرده بودم که خبر دادند پیدا شده است. من اصلاً مهارت عادی نشان دادن خود در مواقع حساس را ندارم، همه کاملاً از ظاهرم به دورنیاتم پی می برند، حتی دانش آموزان.
فردا عصر از خانه تماس گرفتند و گفتند که بسته ام رسیده است. آن قدر ذوق داشتم که تصمیم گرفتم فردا را مرخصی بگیرم و همان زمان راه بیفتم و حتی تا تیل آباد را هم پیاده بروم، تا هرچه زودتر به خانه برسم و دوربین را در دست بگیرم. حمید و حسین آرامم کردند و گفتند: حق داری بعد از این همه التهاب برای رسیدن به دوربین عجله داشته باشی، ولی اولاً حالا دیگر دیر است و ماشین نیست و هوا تاریک می شود، دوم این که مدرسه مهم تر است، تحمل کن، پس فردا با هم می رویم.
چقدر باید تحمل کنم، ده روز که فکر می کردم کلاه سرم رفته است و حالم بد بود، حالا باید دو روز هم صبر کنم تا به دوربینی که دیروز به خانه رسیده، برسم. واقعاً انتظار بسیار سخت است. به قول حمید همه اینها برمی گردد به همان دل کوچکم که هیچ گاه بزرگ نشد. دست من هم نیست، هرچه تلاش می کنم همچنان کودک می ماند. من هیچ گاه بزرگ نمی شوم و بزرگ شدن را هم دوست ندارم.
وقتی در خانه دوربین را از جعبه بیرون آوردم واقعاً مانند کودکان ذوق می کردم. زومش دیوانه کننده بود، لنزش حدود ده سانتی متر بیرون می آمد. ویزورش دیجیتالی بود و صفحه نمایش کوچک و تاشویی داشت که می شد از همان جا عکس را دید. دوربین بسیار با کیفتی بود. خانوده خواستند چند عکس بگیرم ولی گفتم: اول باید دفترچه اش را بخوانم و کاملاً به آن مسلط شوم. ضمناً اینجا که موضوعی نیست، باید به وامنان بروم تا عکس بگیرم، من فقط از طبیعت عکس می گیرم. نمی دانم چرا غرغر کردند و رفتند.
پ.ن1: بیشتر تصاویری که ضمیمه نوشته ها است، توسط همین دوربین Canon S3IS گرفته شده است. بعضی ها که اسکن شده است مربوط به دوربین زنیط است .
پ.ن2: تصویر پیوست این نوشته اولین عکسی است که توسط این دوربین در بهمن سال 1385 گرفته شده است، کوه های برفی وامنان.

1404/10/03
مطلبی دیگر از این انتشارات
کلاس سوم
مطلبی دیگر از این انتشارات
املا
مطلبی دیگر از این انتشارات
قرص