دبیر ریاضی هستم. سالها با افتخار در روستا خدمت کرده ام. خاطرات خود را می نویسم.
314. برف
سه شنبه بود و حسین و حمید نوبت صبح کلاس داشتند و بعد از مدرسه یک راست رفتند شهر، تا به خانه هایشان برگردند. ولی من نوبت عصر کلاس داشتم و تا مدرسه تعطیل شود دیگر فرصتی نمی ماند تا بروم و باید صبر می کردم و فردا صبح با سرویس های روستا می رفتم. با این اوصاف می باید امشب تنها باشم، تنهایی برای من فرصتی است برای آرامش، خیلی ها از تنهایی گریزان هستند ولی من این گونه نیستم و به نظرم هر از چندگاهی حتی لازم نیز هست. تنهایی فرصتی است برای تفکر و آرامش و استراحت مطلق
مدرسه تعطیل شد و همه بچه ها دوان دوان به سمت خانه هایشان رفتند و من هم آرام آرام به سمت خانه به راه افتادم. برف های روی زمین هنوز آب نشده بودند که دانه های زیبا و رقصان برف شروع به پایین آمدن کردند. وقتی به آسمان نگاه کردم، ابرهایی که به رنگ قرمز درآمده بودند درست بالای سرم بودند. ابتدا با آرامش شروع به باریدن کردند ولی بعد از مدت کوتاهی بارش آنها شدت یافت، به صورتی که دانه های درشت برف روی سرم می نشستند و آب نمی شدند. لبخندی زدم و رو به ابرها گفتم: زهی خیال باطل، من پیاده نمی خواهم تا کاشیدار بروم، تا خانه چند قدم بیشتر راه نیست، فردا عازم شهر هستم، پس هرکاری دلتان می خواهد بکنید.
ساعت دوازده شب که می خواستم بخوابم، برف همچنان می بارید. سپیدی و سکوت همه جا را فرا گرفته بود. کمی نگران شدم که اگر وضع به همین منوال پیش رود فردا جاده بسته خواهد شد و ماندگار خواهم شد. از همان پشت پنجره نگاهی به آسمان انداختم و به ابرها گفتم: آقا ببخشید، شوخی کردم. بگذارید من شوربخت فردا به خانه ام برسم. به خدا دلم برای مادرم تنگ شده است. تا چند دقیقه که پشت پنجره بودم خبری از کاهش شدت بارش نبود، امیدوار بودم تا ساعتی دیگر بند آید، این ابرها با این ظاهر خشمگین شان، معمولاً بسیار مهربان هستند.
شب را با نگرانی خوابیدم و وقتی صبح بیدار شدم، سریع به پشت پنجره رفتم. آه از نهادم برخواست، برف همچنان می بارید و ارتفاع برف نشسته روی زمین به حدود نیم متر می رسید. صبحانه نخورده سریع شال و کلاه کردم و به سمت ایستگاه مینی بوس های روستا رفتم. در روستا هیچ جنبشی نبود، حتی یک نفر را هم ندیدم. همه در زیر این برف سنگین خفته بودند. نیم ساعتی منتظر شدم، نه مینی بوسی آمد و نه مسافری، هیچ ردی هم در جاده نبود که نشان دهد حداقل ماشینی از اینجا گذشته است. البته برفی که تا زانو من است مسلماً نمی گذارد ماشین حرکت کند.
ناراحت و مغموم به سمت خانه برگشتم. در مسیر، تنها جایی که چند نفر را دیدم نانوایی بود. از آنها در مورد مینی بوس روستا پرسیدم، در جوابم گفتند: تا غروب که بلدوزر بیاید، جاده همچنان بسته است. حتی اگر برف هم بند بیاید، فردا صبح هم ممکن است جاده بسته شود، زیرا بخش هایی از جاده بادگیر است و کاملاً مسدود می شود. با این اوصاف آخر هفته را کامل اینجا هستم، پس باید فکر همه چیز را بکنم. اولین چیز خورد و خوراک است، ده تا نان بربری گرفتم که باعث تعجب همه مخصوصاً نانوا شد. گفتم: اگر قرار است بمانم حداقل نان داشته باشم. یکی از آنها گفت: بیات می شود و حتی ممکن است کپک بزند. گفتم: اتاقی در حیاط هست که در این هوا حکم فریزر را دارد. ما مواد غذایی را آنجا می گذاریم تا منجمد شود.
از مغازه حاج محسن هم تخم مرغ و سوسیس و دو تا کنسرو خاویار بادمجان گرفتم. به خانه رفتم و یک نیمرو جانانه برای خودم درست کردم و کناری بخاری نشستم و آن را میل کردم. به یاد زمانی افتادم که خانه تهران بود و من آخر هفته ها تنها در این خانه می ماندم. چه روزگاری بود و چه حس و حالی داشت. با تلفن همراه با خانه تماس گرفتم و با سعی بسیار که نگران نشوند گفتم که آخر هفته نمی آیم. سعیم هیچ نتیجه ای نداشت و حدود نیم ساعت توضیح دادم که برایم اتفاقی نیفتاده و فقط برف سنگین آمده است، ولی مادرم همچنان نگران بود.
بیکار بودم و بهترین فرصت برای تمیز کردن اتاق بود. تا ظهر درگیر همین موضوع بودم و حواسم اصلاً به بیرون نبود که برف بند آمده است. اولین شعاع های نور خورشید که از پنجره به داخل تابید مرا بهت زده کرد، با آن هوایی که من دیدم، آفتابی شدن محال می نمود. ابرها بعد از انجام وظیفه شان به سرعت منطقه را ترک کرده بودند، البته با این میزان از بارش چیزی هم از آنها نمانده بود. هوای بیرون به شدت صاف بود و همه جا کاملاً پوشیده از برف بود، هرجا را نگاه می کردم هیچ نقطه ای نبود که سپید نباشد.
مطمئن بودم تا غروب و یا حتی فردا صبح راه باز نمی شود، ماشین های راهداری ابتدا مسیر گردنه خوش ییلاق را باز می کنند و بعد به سراغ این منطقه می آیند. ناهار را خوردم و کنار بخواری درازی کشیدم تا چرت عصرانه ای بزنم. امکان ندارد بعد از ناهار اگر کلاس نداشته باشم نخوابم، به شدت به این خواب وابسته هستم، کلاً فرد خواب آلویی هستم. ولی نمی دانم چرا امروز اصلاً خواب به چشمانم نمی آمد. معمولاً از گذاشتن سرم روی بالشت تا به خواب رفتنم به چند دقیقه هم نمی کشد، ولی حالا هرچه این پهلو آن پهلو می شدم خوابم نمی آمد. بلند شدم و نشستم که ناگاه چشمم به دوربین دیجیتالی که تازه خریده بودم افتاد. تازه فهمیدم که چرا خوابم نمی برد، حالا بهترین زمان است تا به بیرون بروم و عکس های نابی از این برف سنگین بگیرم.
لباس کامل پوشیدم و دوربین را هم که درون کیفش بود، به صورت حمایل انداختم تا از جایش مطمئن باشم. مقدار برف نشسته روی زمین بسیار زیاد بود و تا بالای زانو می رسید، به همین خاطر تصمیم گرفتم در جاده راه بروم، به سمت کاشیدار به راه افتادم. آن قدر برف آمده بود که انگار برف ها را با ماله بسیار صاف کرده بودند. خیلی وقت بود که برف این چنین در این منطقه نیامده بود و تا این ارتفاع روی زمین ننشسته بود. به خاطر این که می ترسیدم بلایی سر دوربین بیاید، هر وقت می خواستم عکس بگیرم، ابتدا می ایستادم و دوربین را از کیف بیرون می آوردم و عکس می گرفتم و بعد دوباره درون کیف می گذاشتم و زیپش را می بستم.
بعد از چند عکسی که گرفتم، با خود فکر کردم که چرا بیشتر عکس نمی گیرم؟! این دوربین که فیلم ندارد که نگران تمام شدنش باشم، ولی بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که باید با دقت عکس بگیرم. باید یاد بگیرم که کادربندی و موضوعاتی که انتخاب می کنم خوب باشد و به صورت تصادفی یا بی هدف عکس نگیرم. پس به دقت به اطرافم نگاه می کردم، تا سوژه های نابی بیابم. عظمت و زیبایی این مناظر برفی را نمی شد در تصاویر گنجاند. آن چه چشم می دید و لذت می برد در عکس دیده نمی شد و در بهترین حالت اندکی از آن زیبایی ثبت می شد. به همین خاطر در انتخاب زاویه بیشتر دقت می کردم تا همین اندک هم خوب ثبت شود.
به روی پل رودخانه رسیدم. هر جا را نگاه می کردم همچون تابلویی بود که نظیرش را هیچ جا ندیده بودم. سالهاست این مناظر را می بینم ولی هر بار طوری آراسته می شوند که دیدنی تر می شوند، امروز با برف سپید آرسته شده اند که بسیار زیبا گشته اند، چشم از دیدن این مناظر سیر نمی شد. با دوربین و در زوم های مختلف چند عکس گرفتم. به سمت کاشیدار رفتم ولی در میانه های راه تصمیم عوض شد و به مسیری رفتم که به «سحر کوشان» ختم می شد. وقتی از مسیر جاده خارج شدم انگار مناظر زیبا تر شده بودند. سکوت بهترین موسیقی متن برای این تصاویر است. آن قدر محو زیبایی ها می شدم که یادم می رفت عکس بگیرم.
به رودخانه رسیدم که داشت در نهایت زلالی از میان برف های نشسته روی زمین عبور می کرد. حالش خیلی خوب بود و شاد و طربناک جاری بود، این را می شد از چرخش هایی که به خود می داد تا از کنار سنگ ها بگذرد فهمید، سماعی بود طبیعی که ما را هم به وجد آورد. به حکم ادب، چند قدمی رودخانه را همراهی کردم و بعد تصمیم گرفتم از او عبور کنم و به طرف دیگرش بروم. در سالهایی که نراب کلاس داشتم بسیار از روی این رودخانه گذشته ام، باید جایی را پیدا می کردم تا چند شاخه شود و هر شاخه آن را با جهشی پشت سر بگذارم.
این رودخانه آن قدر پر جنب و جوش است که با کمی کاوش، مکان مناسب را یافتم که فقط با دو جهش می توانستم به آن طرف برسم. برف ها در مسیر رودخانه به خاطر تغییر مسیر آن زیاد نبود و می شد با پرش عبور کرد. آن قدر تجربه داشتم تا به سنگ ها اعتماد نکنم. به همین خاطر محل عبورم بخشی از بستر رودخانه بود که آب بسیار کمی از آن می گذشت. دورخیزی کردم و به هوا پریدم که تازه یادم آمد بار گرانبها و شکستنی ای به همراه دارم. هنوز به زمین نرسیده بودم که دلم ریخت و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت. چندین بار اتفاق افتاده که در تنظیم فاصله اشتباه کرده بودم و درست وسط آب فرود آمده ام ولی حالا دوربینی همراهم است که هم تازه خریده ام و هم خیلی برایم با ارزش است.
خوشبختانه با توجه به انتخاب مناسب محل فرود اتفاقی نیفتاد و سالم به زمین رسیدم. برای جهش دوم هم نیرو را بیشتر کردم و هم به دقتم افزودم. فاصله این بخش بیشتر بود ولی مزیتی که داشت طرف مقابل دیگر زمین بود و سنگ نداشت. هرچه در توان داشتم را صرف این پرش دوم کردم و مانند قهرمانان پرش خودم را کش و قوسی دادم تا بتوانم مسافت بیشتری را طی کنم، ولی به خاطر وزن زیاد و عدم انعطاف در بدنم، تلاش هایم به بار ننشست و درست در همان لبه رودخانه فرود آمدم. آب شدن برف ها به خاطر جریان آب، این بخش را که خاکی بود، کاملاً گِل کرده بود و به همین خاطر لغزیدم و داشتم به پشت در رودخانه می افتادم که نمی دانم چه شد و چرخیدم و به پهلو روی زمین کنار رودخانه افتادم.
دردی احساس نکردم ولی لباس هایم کاملاً گِلی شده بود، اما مشکل اصلی جای دیگر بود، درست به پهلویی افتاده بودم که دوربین را در همان سمت حمایل کرده بودم. وزن صد کیلویی من روی هرچیزی بیفتد احتمال سالم ماندش بسیار اندک است. آه از نهادم برخواست وقتی بلند شدم و کیف دوربین را فرورفته در زمین دیدم. آن را بیرون آوردم، چنان گِلی شده بود که سر و ته اش معلوم نبود. زیپش را پیدا نمی کردم تا باز کنم و از طرفی هم می ترسیدم باز کنم و صحنه ای دهشتناک بینم.
با آب رودخانه تا حدی گِل های کیف را شستم و گوشه ای نشستم و با چند دستمال کاغذی که در جیبم داشتم محل زیپ را تمیز کردم و به آرامی و اضطراب بسیار زیپ را باز کردم. ظاهر دوربین که سالم بود و هیچ شکستگی ای در هیچ جایش دیده نمی شد. با دستانی لرزان روشنش کردم، لنز بیرون آمد و فهمیدم که مشکل خاصی ندارد، سریع خاموش کردم و در کیف گذاشتم و رویش یک دستمال کاغذی قرار دادم و زیپ را بستم. هنوز دلهره داشتم و باید سریع به خانه می رسیدم تا کاملاً آن را بررسی کنم.
آفتاب در حال غروب کردن بود که به «سحرکوشان» رسیدم. کاملاً خیس و گِلی بودم و سرما آرام آرام داشت به درونم نفوذ می کرد. باید سریع تر راه می رفتم تا هم یخ نزنم و هم زودتر به خانه برسم. از دره گذشتم و در ابتدای سربالایی بودم که نور خورشید در پشت چند درخت که کاملاً بی برگ بودند بر روی برفها می تابید، انعکاس نور خورشید بر روی این برف سنگین تصویری را خلق کرد که نمی توانستم بی تفاوت از کنارش بگذرم. به شدت سردم بود و لباس ها در تنم در حال یخ زدن بود و همچنین نگران دوربین هم بودم ولی هر کار می کردم نمی توانستم جلو درنگ خودم را برای تماشای این منظره بگیرم.
می دانستم که بیرون آوردن دوربین ممکن است باعث خیس شدنش شود و به آن آسیب برساند ولی دلم نمی آمد این تصویر زیبا را ثبت نکنم. به آرامی دوربین را بیرون آوردم و با همان دستمال کاغذی ای که برایم مانده بود تمیزش کردم و روشن کردم و از این منظره تصویری را ثبت کردم. آن قدر نگران بودم که حتی تصویر را در مانیتور دوربین ندیدم و سریع خاموشش کردم و در کیف گذاشتم. فقط خدا کند رطوبت به داخل کیف نفوذ نکند و باعث خرابی دوربین نشود.
ظهر که در روستا بودم کسی نبود، ولی حالا در نزدیکی زمان غروب همه بیرون بودند. انگار قرار است هر وقت من در بدترین شرایط هستم، همه مرا ببینند. این همه آدم در این برف سنگین وسط روستا چه می کنند؟! دانش آموزی نبود که سلامی نکند و مرا با تعجب نگاه نکند. اهالی هم همین طور، عرق سرد بود که بر جبینم می نشست. چند قدم نمانده بود که به کوچه خانه برسم و از دست این نگاه ها خلاص شوم که ناگهان بهمن عظیمی مقابلم دیدم که هیچ راهی برای فرار از آن نبود. چنان سهمگین سمت من می آمد که ناخودآگاه ایستادم و فقط نظاره گر بودم که چگونه مرا در خودش مدفون خواهد کرد.
هر دو خانم مدیر بودند که داشتند به سمت من می آمدند. این ها این موقع اینجا چه می کنند؟ اینجا که تا مدرسه خیلی فاصله است! دم غروب جایی دیگری نبود که بروند؟! دانش آموزان و اهالی کم بودند تا مرا با این اوضاع اسفناک ببینند، خانم های مدیر هم به آنها اضافه شدند. فکر نکنم کسی مانده باشد که مرا ندیده باشد. متاسفانه دسترسی به خواجه حافظ شیرازی ندارم وگرنه خبرش می کردم تا ایشان هم سری به من بزند. همیشه شانس من این گونه است. بدترین اتفاق در بدترین حالت و در بدترین شرایط.
سلام و علیک کردم و آنها هم سلام و علیک گرمی کردند. خانم مدیر دبیرستان پرسیدند: زمین خورده اید که این طور گِلی شده اید. به زور لبخندی زدم و گفتم: کنار رودخانه سُر خردم و این بلا سرم آمد. خانم مدیر مدرسه خودمان پرسید: رودخانه چه کار داشتید که سُر خوردید؟ به خودم لعن فرستادم که حتماً باید محل اتفاق را هم می گفتی؟! یک بله می گفتی و تمام می کردی. حالا باید تا ته آن ادامه دهی. می خواستم خیلی کوتاه پاسخ دهم ولی نمی دانم چرا گفتم: برای گرفتن عکس رفته بودم. آنها هم لبخندی زدند و گفتند: ما هم برای دیدن برف رفته بودیم، واقعاً طبیعت در برف زیبا است.
در حین صحبت من با خانم های مدیر، اهالی و دانش آموزان بودند که از کنارمان می گذشتند و سلامی با تعجب نثارمان می کردند. باید هرچه سریعتر این گفتگو را خاتمه می بخشیدم تا وضع از این هم که هست بدتر نشود. حالا دیگر از من سوال نمی کردند تا با پاسخ های کوتاه و تلگرافی بحث را جمع کنم، از مسیر سیب چال تعریف می کردند که چقدر زیبا شده است و من هم با دلهره و نگاه به اطراف فقط تایید می کردم. خدا را شکر صحبتشان تمام شد و در آخر هم خانم مدیر دبیرستان گفت: اگر امکان دارد از عکس های برفی امروز به ما هم بدهید. من هم گفتم چشم و سریع خداحافظی کردم.
در خانه سریع دوربین را از کیف بیرون آوردم، خدا را شکر سالم بود و حتی خشی هم بر نداشته بود. با پارچه تمیزش کردم و در فاصله ای مطمئن از بخاری گذاشتم. بعد به سراغ کیف رفتم که کاملاً رنگش عوض شده بود. آن قدر کیف را شستم که دستانم یخ زد. آن را هم کنار بخاری گذاشتم تا خشک شود. کیف بسیار مقاومی بود که هیچ آسیبی به دوربین وارد نشده بود. ضمناً محلی که من افتاده بودم خاک نرمی داشته و کیف دوربین با فشار وزن من به دورن زمین فرو رفته بود و هیچ فشاری به دوربین وارد نشده بود. از این به بعد باید خیلی حواسم را جمع کنم و مسیرهای مطمئن را برای گشت و گذار انتخاب کنم.
طبق خواسته خانم مدیر دبیرستان، هفته بعد دوربین را به کامپیوتر مدرسه وصل کردم و تعدادی از عکس ها را به آن منتقل کردم. خودم هم از دیدن عکس هایم لذت می بردم و امیدوار بودم که برای آنها هم جذاب باشد. بعد از چند روز که با کامپیوتر مدرسه کار داشتم، یکی از آن عکس ها را در پس زمینه صفحه نمایش دیدم. این موضوع برایم جالب بود، زیرا دو تا نکته داشت. اول این که آنها از عکس من خوششان آمده و طبیعت دوست هستند و زیبایی های طبیعت را می فهمند و دوم این که آرام آرام دارند بر کامپیوتر مسلط می شوند.
پ.ن: بسیاری از عکس های این روز برفی را در پیوست نوشته هایم گذاشته ام. اگر این تصویر تکراری است به بزرگواری خود ببخشایید.

1404/10/09
مطلبی دیگر از این انتشارات
درس شیرین ریاضی
مطلبی دیگر از این انتشارات
ابتدایی
مطلبی دیگر از این انتشارات
والیبال