315. زنگ ورزش

هر جور حساب می کردم نمی توانستم درس را به زمان بندی تعیین شده برسانم. تعطیلات مترقبه و غیرمترقبه باعث شده بود که از جایی که باید باشم بسیار عقب تر باشم. معروف است که ما دبیر ریاضی ها از همان روز اول مدرسه درسمان عقب است، ولی وضعیت من بسیار اسفبارتر بود. باید فکری می کردم، تقویم را جلویم گذاشتم و حساب کردم چند جلسه تا پایان اردیبهشت وقت دارم. با محاسباتی که کردم، برای هر کلاس حداقل باید سه جلسه جبرانی بگذارم تا شاید بتوانم کتاب را تمام کنم. پس باید از همین حالا که بهمن ماه است به فکر این کلاس های جبرانی باشم.

کلاس های من شنبه تا سه شنبه است، پس می توانم برای چهارشنبه ها در هر دو مدرسه برنامه ریزی کنم. در هر ماه اگر یک روز کلاس جبرانی برگزار کنم، می توانم از این بن بستی که در آن گیر افتاده ام، خلاصی یابم. وقتی به برنامه روزهای چهارشنبه مدارس نگاه کردم، مشکل اصلی در مدرسه دخترانه بود، زیرا مدرسه پسرانه در روز چهارشنبه هر کلاس یک زنگ ورزش داشتند و در اینجا دبیر تربیت بدنی نداریم و فقط بچه ها در این زنگ بازی می کنند، به همین خاطر بی درد سر می توانستم از این زنگ استفاده کنم، ولی برای مدرسه دخترانه باید از یک همکار می خواستم تا کلاسش را در اختیار من بگذارد و این کار سختی است.

آخرین چهارشنبه هر ماه را نشان گذاری کردم و موضوع را به اطلاع مدیران رساندم که خوشبختانه هیچ گونه ممانعتی به عمل نیاوردند. از خانم مدیر مدرسه دخترانه پرسیدم که بهتر است با کدام همکار در این زمینه صحبت کنم و ایشان هم دبیر دینی را معرفی کرد. ایشان فقط یک روز در هفته می آمد و تا به حال اصلاً او را ندیده بودم. شماره تلفنش را گرفتم و با ترس و لرز با ایشان تماس گرفتم. ابتدا خودم را معرفی کردم و بعد خیلی آرام موضوع را گفتم که در این سه ماه پایانی سال، هر ماه یک روز ایشان را اگر امکان داشته باشد بگیرم. اصلاً فکر نکرد و بلافاصله موافقت خود را اعلام کرد، متعجب بودم که حتی کمی هم درنگ نکرد، اگر من جای او بودم اصلاً کلاسم را نمی دادم، یا حداقل کمی فکر می کردم.

برنامه هایم کاملاً مرتب شد و اولین جلسه ام چهارشنبه هفته بعد بود. می خواستم زودتر به دانش آموزان بگویم ولی تجربه مانعم شد، ممکن است اتفاقات غیرمتقربه ای رخ دهد و برنامه ام را تغییر دهد، پس بهتر است برای هر جلسه روز قبل آن اعلام کنم. تا حدی خیالم راحت شد که می توانم درس را تا پایان سال تمام کنم، همین سه جلسه سه تا درس مرا جلو می اندازد که واقعاً برایم حیاتی است. واقعاً چهار ساعت یعنی دو زنگ در هفته برای ریاضی کم است، حداقل باید سه زنگ باشد تا فرصت باشد که مطالب به طور عمقی در ذهن دانش آموز بنشیند.

اولین جلسه در مدرسه دخترانه که در نوبت صبح بود بسیار عالی گذشت و در هر کلاس یک درس دادم و تمارینش ماند برای شنبه هفته بعد. ولی وقتی وارد مدرسه پسرانه شدم، دانش آموزان مانند همیشه به استقبالم نیامدند تا سلام کنند، همه با اخم مرا نگاه می کردند. فضای مدرسه برایم خیلی سنگین شده بود. اگر اینها به خاطر این که امروز هم باید ریاضی بخوانند عصبانی هستند، چرا دیروز که به آنها گفتم، چنین واکنشی نشان ندادند؟! درست است که دیروز خوشحال نشدند که نمی باید هم می شدند، ولی ناراحت یا عصبانی هم نشدند، پس علت این برخورد متفاوت بچه ها چیست؟

در زنگ اول وقتی می خواستم به کلاس اول بروم، همه بچه ها بیرون بودند. صدایشان کردم و گفتم: بفرمایید کلاس. غرغر کنان از کنارم می گذشتند و وارد کلاس می شدند. درس را شروع کردم ولی کلاس مانند همیشه نبود، هیچ کس گوش نمی کرد، حال بچه ها زیاد خوب نبود. آنجا بود که علت اصلی را فهمیدم، وقتی دیروز به بچه ها گفتم برای فردا کتاب ریاضی بیاورند که کلاس داریم، آنها فکر نمی کردند که زنگ ورزش آنها را خواهم گرفت، ولی امروز احتمالاً آقای مدیر به آنها گفته بود که این چنین با غضب مرا نگاه می کردند.

 با آنها صحبت کردم که شما در زنگ ورزش که کار خاصی نمی کنید، همان بازی هایی را می کنید که در زنگ تفریح و یا بیرون مدرسه انجام می دهید. اگر دبیر ورزش داشتید که قرار بود چیزی به شما یاد دهد، اصلاً زنگ ورزش شما را نمی گرفتم. از طرفی من مجبورم به خاطر عقب بودن درس این کار را انجام بدهم. من از وقت خودم زده ام تا برای شما تدریس کنم، شما هم تحمل کنید و بنشینید و خوب گوش دهید.

یکی از بچه ها دستش بالا آمد و اجازه دادم صحبت کند. گفت: آقا اجازه، ما در هفته فقط یک زنگ ورزش داریم و می توانیم دل سیر فوتبال بازی کنیم، زنگ های تفریح که وقت کم است و تازه آقای مدیر نمی گذارد. گفتم: من هم فقط یک جلسه را آمده ام و اتفاق خاصی که نیفتاده است. اعتراض بچه ها داشت زیاد می شد که من هم اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: ساکت، شما نمی فهمید که چه چیزی برایتان مفید است. به جای وقت تلف کردن و بازی کردن بهتر است که ریاضی یاد بگیرید تا در آخر سال تجدید نشوید.

غرغر هایی از کنار و گوشه کلاس می آمد که من هم با شدت با آنها برخورد کردم. جو کلاس به شدت امنیتی شده بود، حواسم به همه بود تا کاری نکنند و حتی چیزی هم نگویند. بینشان راه می رفتم تا نگذارم با هم پچ پچ کنند. به اولین کاردرکلاس که رسیدم همه را مجاب به حل کردن کردم، با تندی با آنها حرف می زدم تا بتوانم نظم کلاس را حفظ کنم. یک بار حتی یکی از بچه ها سوال درسی داشت که نگذاشتم بپرسد، چون می ترسیدم نظم کلاس از دستم خارج شود. با اقتدار کلاس را در اختیار داشتم و نمی گذاشتم کسی حرکت اضافی کند.

یک ربعی به این صورت گذشت. کلاس آرام شده بود و همین باعث شد من هم آرام شوم. به این فکر کردم که این بچه ها چهارشنبه را به ذوق فوتبال و بازی به مدرسه می آیند و حالا من آن شوق را از آنها گرفته ام. حق دارند ناراحت باشند و به کار من اعتراض کنند. آنها دوست دارند بازی کنند و من به جایش دارم ریاضی که برایشان سخت است را به خوردشان می دهم. آنها امروز را به خاطر شیرینی ورزش آمده اند و من کامشان را تلخ کرده ام. کار من دلسوزانه است و واقعاً به فکر درس آنها هستم، ولی این دلسوزی من نابجا است و به احتمال زیاد تاثیر عکس خواهد داشت.

این بچه ها که بسیار آرام هستند و فقط کمی غر زدند و بعد هم به حل کردن مشغول شده اند. من نباید از این قدرت معلمی ام سوء استفاده کنم، من نباید آنها را به چیزی که به نظر من درست است اجبار کنم. شاید از نظر من درست باشد ولی حداقل از نظر آنها درست نیست. شاید من به قصد کمک این کار را می کنم ولی آنها اصلاً به این نیت من فکر نمی کنند. آنها مرا باعث و بانی بازی نکردن می بینند. این کار من دیکتاتوری است، حتی اگر خیرخواهانه هم باشد، روش اجرایش درست نیست. این بچه ها حق هایی دارند و باید به آنها احترام گذاشت، حتی اگر قدرت دفاع از آن را نداشته باشند.

به پشت میز رفتم و نشستم. رو به بچه ها کردم و گفتم: چه کسی به این کلاس اعتراض دارد؟ هم می ترسیدند و هم حجب و حیای آنها نمی گذاشت چیزی بگویند. سوالم را دوباره تکرار کردم، یک دست لرزان بالا آمد و فقط گفت: ما فقط می خواهیم فوتبال بازی کنیم. گفتم آنها که موافق نظر ایشان هستند دستشان را بالا بیاورند. تک و توک دست ها بالا آمد، ولی حدود نیمی از بچه ها هنوز دستشان پایین بود. چقدر ترس بد است. وقتی به نظر ضعیف هستی و نمی توانی نظرت را ابراز کنی چقدر عذاب آور است. ای کاش همه به یک اندازه قدرت داشتند تا هر کسی حداقل هرآنچه در فکرش است را بتواند بیان کند.

رو به بچه ها کردم و گفتم: من می خواستم با این کلاس به شما کمک کنم تا ریاضی را با فرصت بیشتری یاد بگیرید، ولی انگار تعدادی از بچه ها موافق نیستند. اشکال ندارد، حال که شما موافق نیستید من هم کلاس را تعطیل می کنم تا شما به بازی تان برسید. مبصر کلاس که شاگرد اول کلاس هم بود بلند شد و گفت: آقا اجازه، ما می دانیم شما به فکر ما هستید و یک روز هم بیشتر مانده اید، خواهرم به من گفت که شما صبح هم به مدرسه آنها رفته اید. ولی ای کاش یک زنگ دیگر به جز ورزش را می گرفتید. گفتم: پیشنهاد خوبی است، همین کار را می کنم.

چهره بچه ها تغییر کرد و به همان حالت عادی برگشت. گفتم: کتابهایتان را جمع کنید و بروید فوتبالتان را بازی کنید. چشمانشان برق می زد و بدون این که چیزی بگویند همه رفتند به حیاط و سریع یارکشی کردند و شروع کردند به بازی، من هم به دفتر رفتم و برای خودم چای ریختم و از پشت پنجره به بازی این بچه ها نگاه می کردم. چقدر شوق دارند، چقدر انرژی دارند، با شور و حرارت می دوند ولی خسته نمی شوند، جقدر این بچه ها قوی هستند. من حتی هم سن و سال اینها بودم نمی توانستم این چنین بدوم.

 آقای مدیر که جهت انجام کاری تا خانه رفته بود، متعجب وارد دفتر شد و رو به من کرد و گفت: پس کلاس چه شد؟! موضوع را به ایشان گفتم. کنارم نشست و با لحن خاصی گفت: کار شما اشتباه است، دیگر این بچه ها از شما حرف شنوی نخواهند داشت، آنها از این به بعد فکر می کنند هرچه بگویند شما باید انجام دهید. بهتر بود ساکتشان می کردید و کلاس را ادامه می دادید، ریاضی یاد گرفتن بهتر از این گونه وقت تلف کردن است. لبخندی زدم و گفتم: اگر کلاس رسمی خودم بود، حرف شما کاملاً درست و به جا است، ولی من حقی از این بچه ها گرفته بودم و نمی توانم به زور آنها را وادار به کاری کنم. من هم اول فکر شما را داشتم ولی وقتی بیشتر تامل کردم دیدم، این کار اشتباه است. درست است من و شما اندکی قدرتمان از این بچه ها بیشتر است ولی این نباید باعث شود هرچه به نظر ما درست است را به آنها تحمیل کنیم.

آقای مدیر گفت: اینها بچه هستند و نمی فهمند چه چیزی به نفع آنها است، ما می دانیم چه کاری برایشان سود دارد و چه کاری ممکن است به آنها ضرر برساند. پس آنها باید به حرف های ما تمکین کنند تا موفق شوند. گفتم: حرف شما کاملاً درست است ولی بهتر نیست این کار با اجبار نباشد. بهتر است بچه ها، خوبی یا فایده کار را بفهمند و سپس انجامش دهند. درست است بچه هستند ولی باید به آنها حق داد تا اول بفهمند و قانع شوند  و بعد عمل کنند. ما در ریاضی در بخش هندسه و استدلال، دلیل آوردن را به بچه ها آموزش می دهیم. پس بهتر است خودمان نیز عمل کنیم و برایشان دلیل بیاوریم.

آقای مدیر گفت: اینها هیچ چیزی نمی فهمند و فقط باید با زور به آنها فهماند. تا چوب بالای سرشان نباشد، آدم نمی شوند. گفتم: من با این دیدگاه شما مخالف هستم. ممکن است این رویه شما مدتی کارآمد باشد، ولی در مدت زمان طولانی علاوه بر این که مفید نیست بلکه باعث آسیب هم می شود. شما اگر فردی را به انجام یک کار خوب بدون این که آن فرد دلیل یا عواقب آن را بداند، مجبور کنید تا مدتی آن را انجام می دهد، مدتی هم از ترس تنبیه تمکین می کند ولی در نهایت عصیان خواهد کرد. حالا این در مورد انجام یک کار خوب است، اگر حقی را از او بگیرید و مجبور به تمکینش کنید، چه کار خواهد کرد؟!

صحبت ها من و آقای مدیر به نتیجه ای نمی رسید، چون هر کدام در مسیری متفاوت قدم برمی داشتیم، پس بهتر بود که این بحث خاتمه یابد که بهانه آن چایی بود که برای آقای مدیر ریختم. در هنگام صرف چای به این فکر می کردم که قدرت چقدر می تواند عجیب و حتی در بعضی موارد هولناک باشد. اگر از آن درست استفاده نشود هر جایی و به هر اندازه ای که باشد می تواند خطرناک باشد و اگر فرد ظرفیت آن را نداشته باشد چقدر می تواند به جامعه آسیب برساند. قدرت هرچه بیشتر شود، میزان خطا و انحرافش با تصاعدی هندسی افزایش می یابد. در نتیجه آنها که قدرتی در دست دارند بسیار باید حواسشان باشد تا به انحراف کشیده نشوند.

منِ معلم که تقریباً هیچ قدرتی ندارم، در همین کلاس کوچکم اگر کاملاً یک جانبه و آمرانه رفتار کنم و فقط این را بگویم که من می دانم و شما نمی دانید، من حق دارم و شما حق ندارید، چقدر می تواند تاثیرات سوئی روی بچه ها داشته باشد. اولین آسیب آن حس سرکوب است که در آنها تبدیل به عقده می شود و خواه ناخواه زمانی سر خواهد گشود. ضمناً آنها از این رفتار من الگو می گیرند که اگر آنها هم به اندک قدرتی رسیدند، همچون من عمل کنند و همه حق را برای خودشان بدانند. دادن حق به کسی که مستوجب آن حق است، بزرگ ترین درسی است که هر فردی در هرجایی باید بیاموزد و به آن عمل کند.

بقیه کلاس ها را می خواستم تعطیل کنم، تا فوتبال بازی کنند. ولی گذاشتم همین رویه کلاس اول در آنها نیز طی شود. جالب این بود که آنها در ابتدا بیشتر عصبانی بودند، زیرا دیده بودند که بچه های قبلی بازی کرده اند. درست است که آنها هم به بازی شان رسیدند ولی حداقل یک بار تجربه کردند که باید از حقشان دفاع کنند. ساکت نشستن در همه جا جایز نیست و باید گاهی به آب و آتش زد. به قول معروف حق گرفتنی است. البته همه این موارد در مورد حقی است که حق آن فرد است، غیر از این می شود زیاده خواهی که بسیار زشت و ناپسند است.

نزدیک زنگ تعطیلی مدرسه بود که مقابل در دفتر ایستاده بودم و بازی بچه ها را نگاه می کردم که آقای مدیر به کنارم آمد و گفت: یک روز را از دست دادید، صبح را به شب رساندید تا درس بدهید ولی هیچ چیزی درس ندادید. حوصله بحث نداشتم و فقط سری تکان دادم. ولی سوال بعدی آقای مدیر باعث شد دوباره صحبت بین ما برقرار شود. ایشان پرسید: حالا اگر یکی مانند شما نباشد و نفهمد که حق با بچه ها است و فقط حق را به خودش بدهد، تکلیف این بچه ها چیست؟ هزار بار هم اعتراض کنند که به جایی نمی رسند، حتی ممکن است تنبیه هم شوند.

گفتم: جمله ای است که از قدیم بزرگان و اندیشمندان بسیاری به آن استناد کرده اند، از پادشاهان روم باستان بگیر تا فیلسوفان یونان و راهبان شرق و حتی بزرگان دینی ما، آن جمله این است: «هر آنچه برای خود نمی پسندی، برای دیگران نیز نپسند.» آقای مدیر لبخندی زد و گفت: برعکس گفتی! هرآنچه برای خود می پسندی برای دیگران بپسند. گفتم: جمله ای که گفتم هم معنی این جمله را دارد و هم کامل تر از آن است. وقتی چیزی را دوست نداری و آن را برای دیگران نمی خواهی جامع تر است تا طرف مثبت آن.

ادامه دادم: در هر جامعه ای اگر همین اصل برقرار باشد، خیلی از این مشکلات برطرف خواهد شد. البته انسان ذاتاً خودخواه است و این در وجود اوست ولی می توان با آموزش و تربیت آن را تعدیل کرد، به قول ارسطو اخلاق یعنی تعادل در رفتار و  این تعادل حتی در موارد خیرخواهانه نیز باید رعایت شود. من حق ندارم به خاطر نظری که دارم که برای من درست است، دیگران را وادار به کاری کنم که با نظر من موافق است. حداقل باید ادله ای عقلانی بیاورم یا عواقب آن را کاملاً مشخص کنم تا فرد با اندکی اشتیاق که حاصل تعقل است، به انجام آن کار بپردازد. زمانی که این تعادل در فرد نهادینه شود، در جامعه به مرور زمان نهادینه خواهد شد و این مشکلات کمتر می گردد. پس همه چیز برمی گردد به همین کلاس کوچک من و نحوه رفتار من در آموزش و تربیت این بچه ها.

آقای مدیر گفت: خیلی ایده آلیستی به موضوع نگاه می کنید، کمی هم رئال باشید و واقعیت را ببینید. در کجای جامعه ما این حرفی که می گویید، مصداق دارد؟ از خانوده بگیرید تا همین مدرسه و جامعه و حتی در نظام سیاسی و حاکمیتی،  من تا توپ و تشر نکنم و گاهی تنبیه نکنم که هیچ کاری پیش نمی رود، بعضی ها هستند که به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند. گفتم: شما هم حق دارید، جامعه ما هنوز نیاز به پرورش دارد، من خودم هنوز باید خیلی چیزها یاد بگیرم تا بتوانم به بچه ها یاد دهم، ما در آموزش و پرورش هر چیزی را درس می دهیم، الی اخلاق که همان برقراری تعادل است. ما باید ابتدا مدارسمان درست شود تا بعد جامعه درست شود.

آقای مدیر گفت: این همه گفتید ولی جواب مرا ندادید، بچه ها که گیر یک معلم بد اخلاق بی منطق افتادند، چه کار باید کنند؟ اگر اعتراض کنند که کتک می خورند و اگر هم اعتراض نکنند که حقشان پایمال می شود. این بچه های مظلوم چه کنند؟ من هرچه می گفتم معلم باید درست باشد تا این گونه نشود، آقای مدیر می گفت: حالا که معلم خوب نیست چه کار باید کرد؟ گفتم: باید آن قدر اعتراض کرد تا تغییری رخ دهد. گفت: اگر مدیر هم مانند معلم باشد چه؟ دیگر مغزم جواب کرده بود. هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. این واقعیت واقعاً آزار دهنده است که نمی توان در برابر چنین معلم و مدیری کاری از پیش برد.

تنها راه برای احقاق حق، اعتراض عاقلانه و تلاش و پیگیری برای دست یافتن به آن است. بچه ها باید پایداری کنند و به فکر راه هایی باشند تا بتوانند حق خود را بگیرند. باید به مدیر یا حتی به اداره مراجعه کنند و یا به پدر و مادرشان بگویند. من معلم هم باید در این زمینه به آنها کمک کنم و  اگر چنین معلمی هست با او صحبت کنم تا شاید رفتارش تغییر کند. ولی وقتی معلمی کاملاً جزمی فکر کند و تمام حق را به خودش دهد، یافتن راهی برای قانع کردن او بسیار سخت و حتی غیرممکن خواهد بود.

در افکار خودم غرق بودم بودم که آقای مدیر نهیبی به من زد و گفت: این بچه ها اگر گیر چنان معلمی بیفتند که گفتم، مانند فنری که به زور جمع شده است، بعد از مدتی رها می شوند و همه چیز را در مدرسه خراب می کند. به آقای مدیر گفتم: پس اگر این را می دانی، از همین حالا حواست به معلم ها باشد تا این گونه رفتار نکنند.

1404/10/17