دبیر ریاضی هستم. سالها با افتخار در روستا خدمت کرده ام. خاطرات خود را می نویسم.
316.خشونت
بعد از ده سال خدمت در روستا برای اولین بار شاهد یک درگیری بسیار شدید بین دو دانش آموز در حیاط مدرسه بودم. آقای مدیر تا به خود بجنبند و این دو را از هم جدا کند، صورت هر دو خونین شده بود، به طوری که من با دیدن آنها وحشت کردم. دعوا بین دانش آموزان زیاد رخ می دهد ولی تا کنون چنین خشونت بار نبوده است و این اولین بار است که کار به چنین وضعیتی کشیده می شود. رفتار دیگر دانش آموزان هم عجیب بود که علاوه بر نظاره گر بودن، هیاهویی به پا کرده بودند. در کل وضعیت اصلاً خوب نبود و جو بسیار ملتهب بود. تا به حال چنین وضعیتی را تجربه نکرده بودم.
به کمک همکاران آن دو دانش آموز را کاملاً جدا و به همراه آقای مدیر که حالش اصلاً خوب نبود را به داخل دفتر آوردیم. چهره آن دو همچنان برافروخته بود و با خشم به همدیگر نگاه می کردند. آقای مدیر هم در عصبانیت می سوخت و فقط راه می رفت. این اتفاق تا به حال سابقه نداشته و به نظرم خود آقای مدیر هم تا به حال این گونه درگیری ای در مدرسه اش ندیده بود. با وسایل کمک های اولیه زخم های صورت بچه ها را تمیز کردیم، خوشبختانه جراحات زیاد عمقی نبود و نیاز به بخیه نداشت، ولی باز دستان من همچنان می لرزید.
به خاطر کلاس نتوانستم شاهد گفتگو بین آنها و آقای مدیر شوم تا علت این دعوای به شدت خشونت آمیز را بفهمم. به نظرم باید علتی بسیار مهم داشته باشد که در این حد زد و خورد صورت گرفته است. زنگ بعد هم به خاطر حضور خانواده ها در دفتر نتوانستم علت را بفهمم، زیرا آقای مدیر مرا مامور کرد در حیاط قدم بزنم و مراقب دانش آموزان باشم. همانطور که در حیاط بین دانش آموزان راه می رفتم و به چهره این بچه ها نگاه می کردم به این فکر می کردم که چه طور می شود این چهره های آرام و معصومانه ناگهان به کوه آتشفشان مبدل می شوند و چنان فوران می کنند که نمی توان آنها را کنترل کرد؟
به همین خاطر به این فکر افتادم تا در مورد علت های ایجاد دعوا در مدرسه و حداقل در کلاس خودم بیشتر دقیق شوم و تا حد ممکن آنها را دسته بندی کنم تا علاوه بر شناخت، راهی هم برای کاهش آنها بیابم. باید این موضوع را کاملاً ریشه ای بررسی کرد و راهکاری موثر برای کاهش آن یافت. درست است که دعوا و درگیری از همان ابتدای خلقت بشر با او بوده و همواره هست، ولی می شود اندکی آن را کاهش داد یا شدتشش را کم کرد. البته این امر باید یکی از اولویت های آموزش و پرورش باشد، ولی افسوس که مانند خیلی چیزها نیست.
اول از کلاس خودم شروع کردم، البته در کلاس های من دعوا کمتر رخ می دهد، زیرا بیشتر اوقات دانش آموزان را درگیر حل کردن می کنم و خودشان را پای تخته می فرستم. دانش آموز وقتی حل می کند و می بیند که می تواند حل کند، کمتر سراغ چیزهای دیگر می رود. ولی گاهی شیطنت هایی رخ می دهد که دلیل آنها اکثر اوقات خنده دار است. گرفتن پاک کن کناردستی، نگاه کردن از راه حل روبرویی، انداختن خودکار پشت سری به خاطر این که او هم مداد او را پرت کرده، گرفتن خوراکی از داخل کیف و... .
ولی هیچ کدام از این ها نمی تواند عامل مهمی برای ایجاد دعوا باشد، این ها بیشتر شیطنت های کودکانه است. به همین خاطر در حد همان مشاجره کوتاه لفظی یا گزارش به دبیر ختم می شود. پس چنین چیزهایی نمی تواند عامل درگیری های سنگین با خشونت بالا باشد، مانند اتفاقی که امروز رخ داد. این شیطنت ها زودگذر هستند و نمی توانند چنان هیجاناتی را در فرد ایجاد کنند که چنان برافروخته شود که نتواند خود را کنترل کند و کار به زد و خورد بکشد. پس باید بیشتر تحقیق کنم و این کار را با همان دو دانش آموزی که دعوا گرفته اند باید ادامه دهم.
روز بعد، علت درگیری آن دو دانش آموز را از آقای مدیر جویا شدم. یک کلمه گفت: فحش داده اند. گفتم: فقط به خاطر همین دعوایی چنین خونین کرده اند؟ آقای مدیر گفت: فحش ناموسی بوده. گفتم: حتماً چیزی یا اتفاقی رخ داده بوده که کار به ناسزاگویی کشیده است، آن موضوع اصلی، چیست؟ آقای مدیر که از سوالات من کلافه شده بود، گفت: چه می دانم چه بوده! اصلاً مگر مهم بوده! دو نفر دعوا کرده اند و من هم خانواده ها را خواستم و با آنها اتمام حجت کردم و قضیه را با درایت حل کردم.
زنگ اول با همان کلاسی درس داشتم که آن دو نفر که دیروز دعوا کرده بودند در آن کلاس بودند. می خواستم خودم با آنها صحبت کنم تا شاید بتوانم علت اصلی این درگیری را بفهمم، نمی توانم قانع شوم که گفتن ناسزا چنان اتفاقی را باعث شده باشد. ولی متاسفانه هر دو غایب بودند. بعد از اتمام کلاس، وقتی بچه ها برای زنگ تفریح به بیرون رفتند، دو تا از بچه ها را نگاه داشتم و از آنها پرس و جو کردم. اصلاً باورم نمی شد که عامل آن دعوا پاره شدن چند برگ از دفتر یکی و انداخته شدن دفتر دیگری روی زمین باشد. ولی همین عامل کوچک و به نظر ساده شروع ماجرا بوده و بعد به ناسزاگویی کشیده شده و در انتها نیز آن اتفاق فجیع رخ داده است.
همانجا دانستم که ناسزا گفتن عامل تشدید درگیری و بالا رفتن خشونت است. ناسطا مانند کاتالیزور عمل می کند و در زمانی کوتاه فرایند را شدت می بخشد. پس روند یک دعوا بدین ترتیب است: ابتدا یک اتفاق ساده که شاید به نظر پیش پا افتاده می رسد باعث تنش بین دو نفر می شود. دوم بالا رفتن حساسیت طرفین و شروع درگیری لفظی. سوم ناسزا گویی که باعث شدت یافتن هیجانات می شود و آن را به نقطه جوش می رساند. و در آخر هم انفجار و بروز ضد و خورد و درگیری خشونت بار.
پس در ابتدا باید آن عامل پیش پا افتاده را که به نظر ساده می رسد را رفع کرد. یکی از عوامل این اتفاقات کوچک رعایت نکردن حق دیگران است. شناخت حق و رعایت آن می تواند این اختلافات کوچک را برطرف کند. دانش آموز وقتی حق خود را حتی در کوچکترین چیزها و هم چنین احترام به حق دیگران را حتی در موردهایی که به نظر پیش پاافتاده می رسند بداند، دیگر این اتفاقات رخ نمی دهد. همین ها تمرینی می شود برای این که وقتی بزرگ شد و وارد جامعه شد، بداند کجا حق با او است و کجا حق با او نیست، تا با این تحلیل بتواند رفتار خودش را کنترل کند.
نکته بعدی در جلوگیری از این اتفاقات ساده روش برخورد با اشتباهات است. انسان یا اشتباه می کند و خسارتی ایجاد می کند، یا از اشتباه دیگران متضرر می شود. در بخش نخست، اصل قبول اشتباه و سعی در جبران خسارت است. فرافکنی و همچنین قبول نکردن می تواند باعث درگیری لفظی شود و کار به درگیری کشیده شود. دانش آموز باید در همین سن یاد بگیرد که اگر خطایی کرد با شهامت آن را قبول کند و به جای داد و بیداد به دنبال برطرف کردن و یا جبران خسارت باشد. در مورد دوم هم می شود با گذشت مقدار زیادی از تنش ها را کم کرد، البته به شرط این که طرف مقابل هم دانش رفتار مناسب را داشته باشد. باز هم این ها از اصولی هستند که در مدارس ما اصلاً آموزش داده نمی شود. من مانده ام پس ما در مدارس چه چیزی به بچه ها می آموزیم؟!
از آن روز به بعد در دفتر به شکایت هایی که دانش آموزان به مدیر می کردند یا دعواهایی که می شد و آقای مدیر بچه ها را به دفتر می آورد تا به آنها رسیدگی کند، کاملاً دقت می کردم. در عوامل ایجاد دعوا ها همان شیطنت های کودکانه باعث ایجاد تنش می شد و ناسزا گویی آن را شعله ور تر می کرد. آقای مدیر به جای بررسی در اولین مرحله یعنی همان اتفاقات ساده و رفع آنها، فقط به دنبال این بود که چه کسی دعوا را شروع کرده و در بیشتر اوقات هم نمی توانست به نتیجه ای برسد و هر دو دانش آموز را تنبیه می کرد.
در مرحله دوم بررسی ام به فعل ناسزاگویی رسیدم. چه طور می شود یک نفر ناسزا می گوید و چرا این ناسزا گویی در دیگران این چنین تاثیرات سوئی دارد؟ من از دوران کودکی تا به حال به هیچ کس ناسزا نگفته ام و نمی توانم بگویم. این ناسزا نگفتن من از روی اختیار نبوده است، چون توانایی آن را نداشتم و هنوز هم ندارم. هیچ گاه نمی توانم به خودم اجازه دهم که چنین کلماتی را بر زبان بیاورم یا حتی به کسی توهین کنم. تا به حال حتی به دانش آموزانم هم حرف بدی نزده ام و در بدترین حالت فقط آنها را بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون انداخته ام. این ناتوانی شاید به شرایط زندگی ام که بیشتر در تنهایی بوده بازگردد و شاید هم به خانواده ام که تا کنون در آن ناسزا نشنیده بودم بازگردد. به همین خاطر نمی توانم دلیل اصلی ناسزا گویی را درونی درک کنم و فقط باید به مشاهداتم بسنده کنم.
به نظر من ناسزاگویی دو علت بیشتر نمی تواند داشته باشد. علت اول این است که فرد تحت اضطرار باشد و چون توان مقابله یا دفاع از خود ندارد، شروع به ناسزا گویی کند. این کار عاقلانه نیست و برای رفع آن باید کارهای روان شناسانه انجام داد. ضمناً می توان با تعقل و تفکر که قدرت بسیار زیادی دارد، آن ضعف را برطرف کرد تا کار به ناسزاگویی نکشد. علت دوم هم می تواند قدرتی پوشالی باشد که باعث این اتفاق شود. فردی که قدرت واقعی ندارد و یا قدرتش وابسته به دیگری است، معمولاً با استفاده از ناسزا می خواهد این قدرت را بروز داده و خود را صاحب آن نشان دهد. در صورتی که اگر قدرت واقعی داشته باشد، نیازی به ناسزاگویی نیست.
روش برخورد با افرادی که با ناسزا می خواهند قدرت پوشالی خود را به رخ بکشند، بسیار مهم است. هر چقدر طرفی که ناسزا را می شنود واکنش بیشتری نشان دهد، آنها بر ادامه دادن این کار ترغیب می شوند و احساس می کنند واقعاً با این دشنام دادن ها قدرت پیدا می کنند. پس گاهی سکوت یا صحبت مودبانه می تواند آنها را تا حدی خلع سلاح کند. مطمئناً نمی شود با آنها معقولانه رفتار کرد یا حرف زد ولی حداقل می شود به آنها نشان داد که ناسزاهایشان از پایه بی اساس است و بیشتر به خود آنها برمی گردد. می شود با آرامش به آنها فهماند که قدرتشان پوشالی است.
از طرف دیگر، دشنام چگونه می تواند هیجانات فردی که مورد ناسزا است را چنان برانگیزد که باعث رفتارهای خشونت آمیز شود؟ خودم را نمی توانم جای کسی بگذارم که ناسزا می گوید، چون اصلاً تجربه اش را نداشتم. ولی می توانم تا حدی خودم را در وضعیتی فرض کنم که مورد دشنام قرار گرفته ام. البته این ها همه فرضی است و شاید در واقعیت نتوان به آنها استناد کرد. وقتی کسی با ناسزا چیزی را به من نسبت می دهد که من مطمئن هستم آن مورد در من مصداق ندارد، چرا باید عصبانی شوم؟ حتی اگر چیزهایی به خانواده من هم نسبت داده شود که می دانم چنین چیزی در واقعیت نیست، چرا باید برافروخته شوم؟ با کمی فکر می توان به این نتیجه رسید که این اعمال زشتی که در ناسزا به دیگری نسبت داده می شود بیشتر در ذهن خود گوینده است و برای خودش مصداق دارد.
در فرصت مناسبی به آقای مدیر گفتم: باید بیشتر در مورد این دعواها بررسی کنید و عامل اصلی آن را بیابید، چون نظرات خودم هنوز کاملاً ادله ای متقن نداشت، به همین خاطر چیزی از آنها نگفتم و فقط ادامه دادم: با بچه ها صحبت کنید تا شأن همدیگر را حفظ کنند، به هم احترام بگذارند و حرف زشت به هم نزنند. حق همدیگر را رعایت کنند و از اشتباهات کوچک دیگران بگذرند ضمناً اصلاً به هم ناسزا نگویند، همین ناسزا گفتن ها است که باعث ایجاد دعوا می شود، وقتی کار به فحاشی می کشد، دعوا خشونت بار می شود. آقای مدیر گفت: هزار بار گفته ام و هر جا هم که می بینم به شدت برخود می کنم ولی نمی دانم چرا این بچه ها این اخلاق بد را هنوز دارند؟! درست است تعداد اندکی بد دهنی می کنند، ولی این مورد مانند سرطان در حال گسترش است.
از فردای آن روز آقای مدیر تعدادی از دانش آموزان را به عنوان انتظامات در حیاط مدرسه مستقر کرد تا مراقبت از بچه ها در زنگ تفریح بیشتر شود. مدرسه کوچک روستا نیاز به چنین چیزهایی ندارد، ولی انگار آن دعوا بر روی آقای مدیر بسیار تاثیر گذاشته بود. من با ایشان صحبت کردم تا در مورد همان گام اول شروع دعوا که شیطنت های کودکانه است کاری کند نه این که برای بچه ها مراقب بگذارد این گام آخر است و کنترل آن بسیار دشوار است. البته می توانست خودش در زمان زنگ تفریح در حیاط باشد و نگذارد چنین اتفاقتی رخ دهد. انتظامات برای مدارس بزرگ است و وظایف مشخص هم برای هر کدامشان تعیین شده است.
با این کار آقای مدیر، مدرسه برای مدتی در آرامش بود. ولی بعد از عید اوضاع تغییر کرد. میزان دعوا ها به صورت چشمگیری افزایش یافت و مدرسه ای که در اوج آرامش بود به محل درگیری و نزاع تبدیل شد. آقای مدیر تمام تلاشش را می کرد ولی نمی توانست مدرسه را مانند قبل آرام کند. قبلاً دعوا در مدرسه رخ می داد ولی بسیار کم بود و ضمناً خشونتش هم کمتر بود. ولی حالا حتی با بودن ماموران انتظامات اوضاع بسیار بغرنج شده و میزان دعواها نسبت به قبل خیلی بیشتر شده بود.
باید علت را می یافتیم. آقای مدیر که فقط داد و بیداد می کرد و اصلاً بر اعصابش مسلط نبود. نکته عجیب این بود که در کلاس ها هیچ همکاری از بی نظمی یا دعوا شکایتی نداشت و کلاس ها مانند همیشه در آرامش و نظم برگزار می شد، مشکل در زمان زنگ تفریح ها بود. حمید هم همچون من نگران وضعیت بود و به فکر راه چاره بود. با هم قدمی در حیاط مدرسه می زدیم تا هم از تنش ها بکاهیم و هم عامل اصلی را پیدا کنیم. بعد از چند زنگ تفریح عامل اصلی تنش ها را در حیاط مدرسه یافتیم.
روز بعد حمید به آقای مدیر گفت: اگر می خواهی بساط درگیری و خشونت از مدرسه برچیده شود، انتظامات را جمع کن. خود این ها عامل درگیری هستند. آقای مدیر که جا خورده بود پرسید: من این ها را برای نظم دادن گذاشته ام، اگر این ها نباشند که وضعیت مدرسه بدتر از این می شود. گفتم: آقای مدیر، در مورد انتظامات دو نکته وجود دارد. اول انتخاب آنهاست که می بایست از بچه ها زرنگ یا مودب باشد، نه فقط آنهایی که هیکل درشتی دارند. دوم مشخص کردن و محدود کردن حیطه عمل آنها است. آنها بعد از مدتی در این توهم فرو رفته اند که می توانند هرکاری که دوست دارند انجام دهند.
حمید هم در ادامه گفت: این بچه ها ظرفیت چنین کاری ندارند، ضمناً شما شرح وظایف آنها را تعیین نکرده اید و برای این کار آموزش شان نداده اید حتی با آنها صحبت نکرده اید که باید چه کاری کنند، فقط گفته اید شما انتظامات مدرسه هستید. این ها بعد از دو ماه فکر می کنند با پشتوانه ای به نام انتظامات که به شما وصل است هر کاری که می خواهند می توانند با بچه ها بکنند. شما باید اختیارات آنها را محدود کنید و نگذارید همین طور خودسر کار انجام دهند. من شاهد بودم که این بچه های انتظامات بی هیچ دلیلی به بچه ها گیر می دادند و به آنها ناسزا می گفتند. ما می خواهیم این کار در مدرسه اتفاق نیفتد ولی متاسفانه ضابطان شما خود بر این آتش دم می زنند.
آقای مدیر اصل موضوع را قبول نکرد ولی گفت با بچه های انتظامات صحبت می کند تا اگر چنین اتفاقی رخ داده دیگر تکرار نشود. همین واژه «اگر» که آقای مدیر در صحبت هایش به کار برد، به من و حمید خیلی برخورد. یعنی آقای مدیر به ما به اندازه بچه های انتظامات اعتماد ندارد؟! به سردی به آقای مدیر گفتم: چرا با بچه ها صحبت نمی کنید. چرا نمی گذراید نظرشان را بگویند. به حرف های ما که اعتماد ندارید، حرف بچه ها را هم که نمی شنوید، فقط انتظامات را قدرت داده اید تا بچه ها را ساکت کنند! این روش اصلاً عاقلانه نیست و در شأن شما که مدیری با کفایت و با سابقه هستید نیست. متاسفانه صحبت های ما به جایی نرسید. شرایط پیش آمده باعث شده بود نه آقای مدیر و نه بچه ها هیچ کدام عاقلانه رفتار نکنند.
یک بار برخورد آقای مدیر را با یک دانش آموز که دعوا کرده بود را دیدم. دانش آموز بیچاره را گوساله و حیوان خطاب می کرد و او را به نفهم بودن و خنگ بودن متصف می کرد. سرم داشت سوت می کشید، به جای این که علت این درگیری کشف شود و مشکل از ریشه حل گردد، فقط ناسزا بود که گفته می شد. ما می خواهیم این اخلاق بد را در دیگران برطرف کنیم در صورتی که خودمان هنوز در رفع آن از خودمان موفق نشده ایم. وقتی من دبیر خودم ناسزا بگویم چه انتظاری از دانش آموز دارم که نگوید! ممکن است ناسزاهای من در حد پایین تری باشد ولی باز هم همان ناسزا است. هیچگاه آتش را نمی توان با آتش خاموش کرد.
حالا وظیفه ما دبیرها بسیار سنگین شده است. باید هر طوری که شده هر دو طرف را به رفتار عاقلانه ترغیب کنیم، ولی به نظر غیرممکن می رسد. متاسفانه در مدرسه ما دیگر هیچ گفتمانی صورت نمی گیرد. هیچ فعل عقلانی ای رخ نمی دهد. مدیر مدرسه به حرف دانش آموزان گوش نمی دهند و دانش آموزان هم فقط داد و بی داد می کنند. انتظامات هم فقط به دنبال هدف خودش است. دیگر هیچ خبری از آموزش و مهمتر از آن پرورش نیست. اولیای مدرسه نامعقولانه از قدرت خود استفاده می کنند و دانش آموزان هم نامعقولانه رفتارهای خطرناکی از خود بروز می دهند. در این تقابل وقتی هیچ طرف از عقل خود استفاده نمی کند، باید منتظر تبعات بسیار بدی بود. تبعاتی که آتش آن دامن همه را خواهد گرفت.
وقتی مدیر حق دانش آموزان را به رسمیت نمی شناسد و حتی حرف آنها را گوش نمی دهد و بدون هیچ دلیل به دانش آموزان ناسزا می گوید و با این کار آنها را تهییج می کند و به جای آرام کردن آنها را برافروخته تر می کند، در این شرایط چه امیدی به عاقلانه رفتار کردن است. وقتی انتظامات فقط به دنبال ساکت کردن بچه ها به هر طریقی است و اصلاً به دلایل این اعتراضات توجه نمی کند، چه کاری می توان کرد؟! نمی دانم چرا به جای دعوت به گفتگو و آرام کردن دانش آموزان، داد می زنند و می زنند و می زنند؟!
مربی و معلم باید در دل دانش آموز جای داشته باشد. تا زمانی که دانش آموز دبیر خود را دوست نداشته باشد، هیچ چیزی از او یاد نمی گیرد. اگر دانش آموز معلم خود را قبول کند، هر گونه تادیب را هم از او می پذیرد، حتی تنبیه را هم تحمل می کند، زیرا می داند خطایی کرده است و کاملاً عادلانه با او رفتار شده است. ضمناً بر این مطمئن است که این کارها به نفع اوست. ولی اگر معلم را قبول نداشته باشد، حتی ارفاق معلم هم برای او تلخ خواهد بود.
ما در مدرسه شاید نتوانیم نظر آقای مدیر را تغییر دهیم، ولی می توانیم روی بچه ها و همچنین انتظامات که آنها هم از این بچه ها هستند، کار کنیم و رفتار معقولانه را به آنها آموزش دهیم. البته این کار چنان سخت و صعب است که غیرممکن به نظر می آید، ولی باید برای تحقق آن تلاش کرد، تحقق هرچند اندک آن. تلاشی معقولانه که از شأن انسانی برمی خیزد.

1404/10/24
مطلبی دیگر از این انتشارات
کلاس سوم
مطلبی دیگر از این انتشارات
283. سازماندهی
مطلبی دیگر از این انتشارات
عیادت