317. مدیریت عجیب

متاسفانه فضای مدرسه پسرانه همچنان متشنج بود و من و حمید هم هر کاری از دستمان برمی آمد، انجام می دادیم تا آرامش برقرار شود. در زنگ های تفریح در حیاط بودیم و نمی گذاشتیم تنشی ایجاد شود و انتظامات ها خودسرانه کاری کنند. حمید با بچه ها صحبت می کرد تا با همین حرف زدن بخشی از هیجانات آنها تخلیه شود. من هم فقط مراقب بودم در حیاط اتفاقی رخ ندهد. با این تدابیر وضع در روزهایی که ما بودیم خیلی بهتر شده بود. باید اعتراف کنم که حمید روابط خوبی با بچه ها دارد و بسیار بر آنها تاثیر می گذارد، کم شدن تنش در مدرسه مرهون کارها و صحبت های حمید است. متاسفانه همکاران دیگر اصلاً همکاری نمی کردند و می گفتند: به ما مربوط نیست.

تا حالا این گونه منتظر پایان سال تحصیلی نبودم. دوست داشتم چشمی بر هم بزنم و سال تمام شده باشد، ولی هنوز حدود یک ماه و نیم مانده بود. سه ماهه تابستان فرصتی است تا همه این اتفاقات به فراموشی سپرده شود. دور بودن از محیط متشنج می تواند همه را آرام تر کند. البته با شروع امتحانات این مشکل کمتر خواهد شد و دیگر نیاز نیست این قدر انرژی صرف کنیم و حواسمان به بچه ها باشد. زیرا دانش آموزان هر پایه در ساعت مقرر می آیند و امتحان می دهند و می روند. چقدر دوست دارم امتحانات شروع شود و این فشارهای سنگینی که روی من و بیشتر بر حمید است برداشته شود.

ولی اگر آقای مدیر همین رویه را برای سال بعد هم اتخاذ کند، چه باید کرد؟ اگر سال بعد هم این داستان ادامه داشته باشد من دیگر طاقت تحمل این همه فشار را نخواهم داشت و حتماً اتفاقی برایم رخ خواهد داد. این شیوه عجیب مدیریت آقای مدیر در سال جاری همه را به شدت خسته و درمانده کرده است، حتی خودش هم هر روز مجبور است با عصبانیت رفتار کند که بسیار از او انرژی می گیرد. بهترین کار ترک محلی است که باعث این فشارها می شود. باید از این مدرسه رفت، باید به مدرسه ای رفت که با عقلانیت مدیریت می شود. مدرسه ای که در آن عدالت برقرار باشد و واقعاً همه به فکر تربیت درست باشند.

 ولی من نمی توانم این کار را انجام دهم، من که آخرین نفر در سازماندهی هستم حق انتخاب مدرسه را ندارم و همیشه آخرین نقطه برای من است. پس سال بعد هم باید همین جا باشم. درست است که نیمی از ساعت های موظف من در این مدرسه است ولی همین دوازده ساعت جان مرا می گیرد. باید از همین حالا به فکر چاره ای باشم. تنها راه این است که برای سال بعد با دبیر ریاضی روستای مجاور صحبت کنم تا جای خودش را با من عوض کند. حاضرم پنج کیلومتر پیاده بروم و پنج کیلومتر پیاده بازگردم ولی در این مدرسه نباشم، اما با توجه به شناختی که  از آن همکار دارم او قبول نخواهد کرد.

خوشبختانه در مدرسه دخترانه همه چیز بسیار عالی بود و مدیریت خانم مدیر با این که تجربه ای نداشت بسیار خوب بود. همه چیز بر روی روال عادی می گذشت و محیط مدرسه سرشار از آرامش بود. هرچه قدر دوست نداشتم به مدرسه پسرانه بروم، همان قدر دوست نداشتم از مدرسه دخترانه خارج شوم. همه چیز این مدرسه سر جایش بود و همه کارها به خوبی پیش می رفت. روابط ما با خانم های مدیر هم بسیار عادی و خوب شده بود و دیگر هیچ چیزی نبود که باعث سوء تفاهم شود. تنش های مدرسه پسرانه باعث شده بود که این مدرسه پناهگاه ما باشد تا بتوانیم در آن کمی آرامش کسب کنیم.

در یکی از روزهای بهاری با حمید در راه بازگشت از مدرسه دخترانه به خانه در مورد تفاوت دیدگاه ها در مدیریت که باعث تفاوت رفتار می شود صحبت می کردیم. در مدرسه دخترانه خانم مدیر همیشه به دنبال  همفکری و کار گروهی و مشاوره گرفتن از ما همکاران و حتی دانش آموزان است، زیرا می داند که با توجه به نداشتن تجربه باید از دیگران کمک بگیرد. ولی مدیر مدرسه پسرانه چون چندین سال مدیر بوده متاسفانه دچار توهم شده که می تواند همه کارها را خودش انجام دهد. اصلاً فکر می کند هرچه خودش می گوید و انجام می دهد درست است و دیگران چیزی نمی دانند، و همین باعث شده که مدیریت او بسیار عجیب و ناکارآمد شود. متاسفانه گفتان با ایشان هم بی نتیجه است.

حمید هم حرف های مرا تایید کرد و ادامه داد: غرور بدترین آفت در مدیریت مدرسه است. حتی اگر باتجربه هم باشی باید از دیگران کمک فکری بگیری، به دیگران و نظرشان احترام بگذاری، وگرنه در مدرسه سنگ روی سنگ بند نمی شود. یکی از کار های مهم مدیریت مشورت گرفتن است. دیدگاه های مختلف می تواند برای حل یک مسئله بسیار مفید باشد، ضمناً چند فکر همیشه بهتر از یک فکر است. دانش و تجربه در مدیریت بسیار مهم است ولی استفاده از نظرات دیگران و یا کمک گرفتن از آنها می تواند روند مدیریت را بسیار مستحکم کند و احتمال خطا را به حداقل برساند.

حتی ما معلم ها هم باید مواظب باشیم که در کلاسمان دچار چنین غروری نشویم و بگذاریم دانش آموزان نظرشان را بگویند. تا زمانی که ما به آنها احترام نگذاریم، آنها هم به ما احترام نخواهند گذاشت. اگر به نظرات آنها گوش دهیم و آنها را در مدیریت کلاس سهیم کنیم، بسیاری از همان شیطنت هایشان نیز کم می شود. به حمید گفتم: من در کلاس هایم همیشه دانش آموزان فعال هستند و در امور درس بسیار نظر می دهند. حمید لبخندی زد و گفت: در کلاس من هم فعال هستند ولی در موارد غیر درسی!

حمید به خاطر این که کتاب زیاد می خواند، اطلاعات زیادی دارد و ضمناً بسیار خوب هم صحبت می کند. او می داند که چگونه با بچه ها صحبت کند و البته درسش هم به او در این زمینه کمک می کند او دبیر حرفه فن است و می تواند علاوه بر مهارت های عملی مهارت های فکری را هم به دانش آموزان تعلیم دهد. به همین خاطر بچه ها خیلی دوستش دارند، ما هم او را بسیار دوست داریم. بزرگ ترین شانس من در زندگی بودن در کنار حمید است. از او بسیار یاد گرفته ام و تا ابد مدیون او هستم.

مسیر ما از مدرسه دخترانه به سمت خانه از کنار مدرسه پسرانه می گذشت. خیابان اصلی روستا با شیبی نسبتاً تند از کنار مدرسه عبور می کند، به طوری که در ابتدای خیابان حیاط مدرسه کاملاً دیده می شد. همین طور که در حال صحبت بودیم و از کنار مدرسه پسرانه عبور می کردیم، صدای داد و بی دادی از مدرسه به همراه صدای دانش آموزان را شنیدیم. هیچ کس در حیاط مدرسه نبود و این صداها که بسیار بلند بود از کلاس می آمد. هر دو ساکت شدیم. شاید این نشان از شروع درگیری ای می داد، پس باید سریع وارد عمل می شدیم.

من و حمید امروز در مدرسه پسرانه کلاس نداشتیم ولی این اتفاق باعث شد که سریع به مدرسه برویم. از حیاط گذشتیم و وارد ساختمان مدرسه شدیم، آقای مدیر هم برافروخته از کلاسی بیرون آمد و وارد دفتر شد. دیگر صدایی از کلاس ها نمی آمد. من و حمید هم پشت سر ایشان وارد دفتر شدیم. هنوز همکاران نیامده بودند. آقای مدیر چنان عصبانی بود که جرات نمی کردیم بپرسیم چه شده است. فقط غر می زد و می گفت: این همکاران هم که نمی آیند تا این کلاس ها آرام بگیرند. حمید گفت: بر اعصاب خود مسلط باشید. بچه هستند و شیطنت می کنند، شما خیلی برخوردتان شدید است، کمی هم می توانید اغماز کنید.

آقای مدیر تا خواست جواب حمید را بدهد که صدای در دفتر آمد، من در را باز کردم و مبصر کلاس اول به همراه یک دانش آموز وارد دفتر شد. صورت دانش آموز خونین بود. باز هم درگیری و باز هم خشونت، واقعاً  کی این مدرسه از دست این اتفاقات شوم خلاص خواهد شد و رنگ آرامش را به خود خواهد دید؟ حمید سریع رفت سراغ جعبه کمک های اولیه و من هم دانش آموز را روی صندلی نشاندم. حمید شروع کرد به پاک کردن خون ها و ضدعفونی کردن  موضع آن. این بار خبری از زخم نبود و دانش آموز خون دماغ شده بود. هم من و هم حمید نفس راحتی کشیدیم.

حمید پنبه ای درون بینی دانش آموز گذاشت و گفت سرش را بالا نگاه دارد. من هم او را دلداری دادم و گفتم: چیزی نیست، نگران نباش. بعد از او پرسیدم: قبلاً هم چنین اتفاقی برایت افتاده است؟ دانش آموز با سر اشاره کرد نه و من ادامه دادم: خون دماغ دلایل زیادی دارد، فقط مواظب باش که اگر تکرار شد حتماً به خانواده بگویی که دکتر شما را ببیند. نمی دانم چه شد که آقای مدیر ناگهان دستپاچه به وسط صحبت ما دوید و گفت: اصلاً لازم نیست به خانواده ات بگویی، چیزی نشده است. بعد دست دانش آموزا را گرفت و به حیاط مدرسه برد.

من حمید و مات و مبهوت مانده بودیم که علت این رفتار آقای مدیر چیست؟ او که کاملاً برافروخته و عصبانی بود، به طور معمول باید داد و بیداد می کرد، ولی این کار را نکرد. البته مهربانانه هم رفتار نکرد و دانش آموز را با اخم بیرون برد. بیرون بردن دانش آموز چه علتی می تواند داشته باشد؟ این را از حمید پرسیدم که او هم جوابی نداشت. آقای مدیر در حیاط با دانش آموز صحبت می کرد و با دست به او اشاره می کرد و دانش آموز بیچاره هم فقط با سر تایید می کرد. بعد آقای مدیر با آن دانش آموز به کلاس آنها رفت و مدت زمانی طول کشید تا بیرون بیاید. هنوز عصبانی بود ولی دست پاچه هم به نظر می رسید.

حمید جرات کرد و پرسید که چه شده است؟ آقای مدیر ابتدا طفره می رفت ولی بعد سربسته چیزهایی گفت. متاسفانه او کشیده ای به صورت این دانش آموز زده بود و خون دماغ شدن او هم احتمالاً از آن اتفاق ناشی شده بود. خشونت در هرجا تبعاتی به بار می آورد که گاهی جبرانش مشکل است. به آقای مدیر گفتم: حال که اتفاق افتاده است. بررسی کنید، شاید اصلاً ربطی به تنبیه شما نداشته باشد. ضمناً اگر مقصر بوده می توانید برای والدینش دلیل بیاورید و اگر هم مقصر نبوده و بیگناه بوده از او عذرخواهی کنید.  

ولی واکنش آقای مدیر خیلی عجیب بود. گفت: من به همان دانش آموز و بقیه کلاس هم گفته ام که این موضوع را به کسی نگویند، حتی به دیگر کلاس ها. آنها را تهدید کردم که اگر این خبر به بیرون درز کند، پدرشان را در خواهم آورد. چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد، حال حمید هم از من بدتر بود. نمی توانستیم چیزی را که می شنویم باور کنیم. مدتی طول کشید تا اندکی به حالت عادی بازگشتیم. حمید به آقای مدیر گفت: این کار اشتباه است. تبعات بیشتری به بار می آورد. ضمناً مگر می شود جلو گفتن بچه ها را گرفت و نگذاشت چیزی بگویند. آقای مدیر بادی به غبغب انداخت و گفت: شما از قدرت من خبر ندارید، حالا می بینید که هیچ صدایی از این مدرسه بیرون نخواهد رفت.

گفتم: این کار از اصل اشتباه است. بهتر است خودتان خانواده این دانش آموز را بخواهید و با آنها صحبت کنید. وقتی آنها اصل موضوع را بفهمند، واکنشی معقول از خود نشان خواهند داد. حالا شما با این کار علاوه بر حل نکردن مشکل بر آن شدت می بخشید. ولی آقای مدیر همچنان بر نظر خود پافشاری می کرد. ضمناً دلیلی آورد که خیلی عجیب تر بود. ایشان  گفت: کسانی هستند که نمی خواهند من مدیر مدرسه باشم و به دنبال بهانه هستند تا کارهای مرا که این مدرسه را به این درجه از موفقیت رسانده ام را ناچیز نشان دهند. آنها این اتفاق را ملعبه دست خود خواهند کرد تا موفقیت های روزافزون من و مدرسه ام را زیر سوال ببرند. آنها چشم دیدن من و مدرسه من را ندارند که بهترین مدرسه در منطقه است.

من و حمید به هم نگاهی انداختیم بدین معنی که هیچ از حرف های آقای مدیر نفهمیده ایم. شاید چند سال قبل مدرسه خوب بوده باشد، ولی حداقل امسال دیگر چنین توصیفاتی برای مدرسه مصداق ندارد. بچه ها که درس نمی خوانند، دعوا که زیاد شده است، مدیریت آقای مدیر هم که فقط در ایجاد تنش موفق بوده است. کدام یک از این ها شاهکاری است که می شود به آن افتخار کرد. آقای مدیر به شدت دچار توهم شده و انگار واقعیت را در مدرسه نمی بیند. همه چیز در این مدرسه عجیب شده است.

صحبت با آقای مدیر هیچ افاقه ای نمی کند. با حمید به سمت خانه به راه افتادیم و سکوتی سنگین بین ما حاکم بود. حمید هم همچون من به این تفکر عجیب آقای مدیر فکر می کرد. همه جا شفاف سازی و پاسخگویی را بهترین راه برای اداره مدرسه و هم چنین برخورد با مشکلات می دانند، ولی این آقای مدیر به دنبال بایکوت کردن و قطع ارتباط مدرسه با بیرون است. گیرم بچه ها حالا و در این چند روز چیزی به بیرون درز ندهند، هفته بعد یا ماه بعد را چطور می شود کنترل کرد؟! ضمناً اگر این وضع ادامه دار شود خود بچه ها به آقای مدیر بدبین خواهند شد که نمی گذارد حرف بزنند.

در هفته ای که گذشت هیچ خبری از تبعات این اتفاق ندیدم و این نشان می داد که تمهیدات آقای مدیر کارگر افتاده است. بچه ها به شدت از او می ترسیدند و همین باعث شده بود که چیزی نگویند. آقای مدیر واقعاً گام هایش را در مدیریت مدرسه  با توجه به تفکرات خود کاملاً درست برمی داشت و به تمام اهدافی که می خواست می رسید، ولی مشکل این بود که این گام های کاملاً در مسیری  اشتباه برداشته می شد. شاید بتوان در کوتاه مدت با این گونه مدیریت کارهای مدرسه را به پیش برد، ولی مطمئناً در دراز مدت جواب نخواهد داد و مشکلات چند برابر خواهد شد.

یک بار در مدرسه دخترانه خانم مدیر دبیرستان در زنگ تفریح از من درباره مدرسه پسرانه پرسید. برایش اتفاقات آن مدرسه بسیار عجیب می آمد. او شنیده بود که هر روز در مدرسه دعوا است و همه بچه ها مانند سگ و گربه با هم درگیر هستند. به من گفت: شما چه طور می توانید در آن مدرسه درس بدهید، اصلاً بچه ها در کلاس می مانند که بتوانید چیزی بگویید؟! وقتی بچه ها درگیر هستند چه طور مدرسه می تواند کارش را به پیش برد؟! لبخندی زدم و گفتم: آن چنان که شنیده اید نیست. فقط چند بار دعوا شده بود که آن هم برطرف شد. نمی توانستم بیشتر از این از وضع مدرسه پسرانه بگویم. درست است اوضاع مدرسه خوب نیست ولی به این شدتی هم که خانم مدیر دبیرستان می گفت هم نیست.

وقتی این موضوع را به حمید گفتم، آهی کشید و گفت: آقای مدیر فکر می کند با این بگیر و ببند هایش می تواند جلوی بیرون رفتن اخبار از مدرسه را بگیرد. ولی حالا می بینیم که داستان های بسیار برای مدرسه اش ساخته اند که واقعیت ندارد. وقتی جلوی شفاف سازی را بگیرید، شایعه و اخبار کذب به شدت رشد می کند. درست است وضعیت مدرسه خوب نیست ولی این چنین هم نیست که در افواه مردم است. ببین در خانواده ها چه می گویند که این گونه به گوش خانم مدیر رسیده است. وقتی تفکر نادرست باشد، مشکلات صد برابر می شود.

حمید ادامه داد: از این به بعد هر کس چیزی در مورد مدرسه پسرانه گفت، سعی کنیم واقعیت را به آنها بگوییم البته با کمی تخفیف، نا آرام نشان دادن مدرسه در این زمان اصلاً خوب نیست. ما به دنبال کم کردن تنش ها هستیم،گفتن با درایت اصل موضوع می تواند جلوی این یک کلاغ چهل کلاغ را بگیرد. شایعه علاوه بر قدرت انتشار سریع به شدت هم توان تغییر و شدت بخشیدن به موضوع را دارد. ضمناً باید طوری مطرح کنیم که برای خودمان تنش ایجاد نشود. یک نفر یک کار اشتباهی می کند و هزار نفر باید تبعات آن را تحمل کنند.

گفتم: باشد، من با خانم مدیر دبیرستان در این مورد صحبت می کنم تا او حداقل اصل موضوع را بداند، تو هم با خانم مدیر مدرسه خودمان صحبت کن. حمید کمی مکث کرد و گفت: چرا تو با خانم مدیر دبیرستان صحبت کنی؟ تو با مدیر مدرسه خودمان صحبت کن. گفتم: آخر ایشان این بحث را با من شروع کرده است، بهتر است که خودم این بحث را تمام کنم تا شائبه ها برطرف شود. حمید اخمی کرد و گفت: نه، اصلاً شما چیزی نگو، تا نپرسیدند چیزی مطرح نکن.

1404/11/01