دبیر ریاضی هستم. سالها با افتخار در روستا خدمت کرده ام. خاطرات خود را می نویسم.
318. خستگی
دیگر نه نایی داشتم و نه جانی، ولی حمید هنوز به صحبت کردن با بچه ها و سعی در آرام کردنشان ادامه می داد. توانایی و قدرتش برای من که کاملاً قالب تهی کرده بودم، عجیب بود. خستگی نداشت و برای هدفش جانانه تلاش می کرد. واقعاً او را باید به عنوان مدیر می گذاشتند تا مدرسه ای عالی می ساخت. او اهل مطالعه بود و برای هر کاری ابتدا فکر می کرد. تحلیلش از اوضاع عالی بود و در اکثر اوقات تصمیماتش نتیجه ای درست به بار می آورد. او همیشه یار یاور دانش آموزان بود.
امتحانات که شروع شد، نفس راحتی کشیدم و احساس می کردم بار سنگینی از دوش هایم برداشته شده است. البته بیشتر این بار بر روی دوش های حمید بود و من فقط در حیاط و کلاس ها اوضاع را کنترل می کردم. در این ایام بچه ها می آمدند امتحان می دادند و می رفتند و دیگر خبری در مدرسه نبود تا مراقب آن باشیم. هنوز چیزی از این رهایی ام نگذشته بود که باز هم نفسم در سینه حبس شد. برگه های امتحان ریاضی که اولین امتحان بود را تصحیح کردم، فاجعه ای رخ داد بود، بیشتر دانش اموزان نمره زیر ده و بسیار پایین کسب کرده بودند. خیلی از بچه ها بخش عمده برگه ها را سفید گذاشته بودند که هر کدام همچون تیری بود که بر قلب و روحم می نشست.
شاگرد زرنگ ها که همیشه نوزده یا بیست می شدند به شانزده و هفده عدول کرده بودند. دیگر نمره متوسط نبود و اکثریت در بخش ضعیف قرار می گرفتند. هر برگه ای که تصحیح می کردم، آهی از نهادم برمی خواست و زخمی بر وجودم می نشست. تا به حال این گونه نشده بود که بخش عمده کلاس این چنین نمره بد بگیرند. حداقل نیمی از کلاس نمره قبولی می گرفتند و یک چهارم کلاس هم با نمره مستمر قبول می شدند. ولی حالا تعداد قبولی ها در هر کلاس به زحمت به تعداد انگشتان یک دست می رسید.
کجای کارم اشتباه بوده که چنین وضعیت اسف باری رخ داده است؟ من که همه تلاشم را کرده بودم، احتمالاً نقصی در کارم بوده، پس باید فکر کنم و آن را بیابم. ولی هرچه فکر می کنم به جایی نمی رسم. چقدر کلاس جبرانی گذاشتم تا درس را با سرعت مناسب پیش ببرم که برای همه قابل فهم باشد. چقدر دانش آموزان را وادر کردم که نمونه سوال حل کنند. چقدر پای تخته با تک تک آنها بحث می کردم تا مطمئن بشوم اول فهمیده اند و بعد محاسبه می کنند، ولی افسوس که کارهایم هیچ نتیجه ای نداشت. باید به دنبال علت می گشتم، شاید روش تدریسم از پایه اشتباه است. با این فکر همه چیز بر روی سرم آوار شد و مجالی برای حرکت و تنفس نداشتم.
خستگی یک سال تلاش و زحمت که برای آموزش این بچه ها کشیده بودم بر تن و جانم چنان نشست که دیگر یارای بلند شدن نداشتم. یاس تمام وجودم را گرفته بود و کاملاً زمین گیر شده بودم. دیگر به هیچ چیز حتی به خودم هم امید نداشتم. همچون کشاورزی بودم که بعد از یک سال رنج و محنت در کاشت و داشت، حالا هیچ محصولی برای برداشت نداشت، زمینم لم یزرع شده بود و حتی نمی شد چیز دیگری در آن کاشت. چقدر کود به این زمین دادم، چقدر علف های هرزش را یکی یکی چیدم تا مانع رشد و بالندگی محصولم نشود، ولی همه این کارها هیچ افاقه ای نکرده بود، کارم از بن و ریشه مشکل داشت.
بعد از آن همه فشارهایی که در مدرسه تحمل کرده بودم، این نمرات همچون تیر خلاصی بود که می خواست مرا از هستی ساقط کند، ولی هنوز یکی بود که پشت به او گرم داشتم و او هم امیدم را مبدل به یاس نمی کرد. حمید با صحبت هایش که همچون نفس مسیحایی بود، مرا از دیار مردگان به بیرون آورد. او کاملاً منطقی و با استدلال های محکم با من صحبت کرد و باعث شد که اندکی از آن غم من کاسته شود. او در گفتگو روشی را پیش می برد که به نظرم قاعده فیلسوفان است.
در ابتدا مرا به خودم ارجاع داد، می گفت: خودت بهتر از هر کسی می توانی درباره خودت قضاوت کنی. آیا در کار کم گذاشتی؟ آیا مسئولیتی که داشتی را به درستی انجام ندادی؟ خودت بهتر از هر کسی می توانی جواب خودت را بدهی. در این جواب هیچ شکی وارد نیست. در گام اول خودم دانستم که من به عنوان دبیر تا جایی که در حد توانم بوده کارم را انجام داده ام، و اهمال کاری نکرده ام و به قول حمید در این مورد هیچ شکی ندارم. شاید باید بیشتر دقت می کردم یا بر روی اشتباهات بچه ها بیشتر کار می کردم، ولی مشکل عمده زمان بود که مرا محدود می کرد. پس ایراد چندانی در روش کارم نبود.
حمید در گام دوم به دنبال علل وقوع چنین اتفاقی گشت و تمامی آنها را لیست کرد. تفاوت های فردی در یادگیری، عدم انگیزه، ضعف در پایه های قبلی، شرایط اقتصادی، اجتماعی، روانی خانواده، محیط مدرسه و.... بیشتر این عوامل از کنترل ما خارج است و هیچ کاری برای آنها نمی توانیم انجام دهیم، آنهایی هم که قابل پیگیری است چنان رسیدن به نتیجه در آنها کار مشکلی است که از عهده یک معلم خارج است و ریشه در جاهای دیگر دارد. تنها عاملی که من دبیر باید به آن بسیار اهمیت بدهم تفاوت های فردی است.
بعد حمید گفت: اتفاقات چند ماهه اخیر مدرسه می تواند عامل این موضوع باشد. البته این فرضیه است و باید صبر کرد تا بقیه امتحانات هم برگزار شود و روند نمرات بچه ها را بررسی کرد. اگر در بیشتر امتحانات این افت را شاهد بودیم می توانیم رفتار جمعی بچه ها را بر اساس این دلیل بررسی کنیم. این حرف حمید را قبول کردم، آن فشاری که روی ما بود، حتماً بخش از آن هم روی خود بچه ها بود و همین می تواند باعث چنین افت شدید تحصیلی شود.
اما همه اینها فقط اندکی از غم مرا تسکین داد، هنوز به مزرعه ام می نگریستم و فراغ از هر علتی که می تواند داشته باشد به عدم رویش و بالندگی محصولم حسرت می خوردم. این مزرعه اگر آن همه عوامل مخل نبود می بایست حالا پر از سنبله های سرحال و قبراق باشد که درون شان پر است از دانه های آگاهی و دانش و علم و از همه مهم تر اخلاق. چند صباحی است که در کل مزارع ما آفت نشسته و محصول را به فنا می دهد، و هیچ کس هم به فکر درمان نیست.
در مدرسه دخترانه خوشبختانه همه چیز خوب بود، نمره بچه ها در حد معقول و حتی بهتر هم بود. در سالی که گذشت واقعاً تفاوت فاحشی را بین دو مدرسه شاهد بودیم. یکی با مدیری جدید و تازه کار و یکی دیگر با مدیری با سابقه، ولی نتایج بسیار از آن چه پیش بینی می شد متفاوت بود. واقعاً تفاوت در نگاه چقدر می تواند در مدیریت یک مدرسه کوچک این قدر اختلاف ایجاد کند؟ آن که فکر می کند تازه کار است و زیاد موفق نیست، در واقعیت در اوج است و آن یکی که در توهمش در اوج است در سراشیبی سقوط قرار دارد.
در روز دوم امتحانات خانم مدیر بخشنامه ای را به من و حمید داد و گفت: بخشنامه انتقال درون استانی است، شما چون هر دو از گرگان می آیید، فکر کنم این بخشنامه مربوط به شما باشد. واقعاً احسنت به این خانم مدیر، چقدر به فکر دبیران مدرسه اش است. آن تفاوت در نگاه در همه رفتارها کاملاً مشهود است. من اصلاً از این فرم انتقالی خوشم نمی آید، سر منتقل نشدن به تهران و بازگشت خانواده، از این موضوع متنفرم، به همین خاطر به حمید گفتم: من از این فرم ها خاطره خوبی ندارم، چند سال پر کردم و چه بلا ها که نکشیدم و در نهایت هم نشد که نشد. انتقالی چه درون استانی چه برون استانی پارتی می خواهد که ما نداریم، بهتر است پر نکنیم و خودمان را سنگ روی یخ نکنیم.
ولی حمید با همان منطق محکمش گفت: این انتقالی حق ما است و ما باید برای آن تلاش کنیم، پر کردن فرم حداقل کاری است که باید انجام دهیم. بر فرض حرف شما هم اگر درست باشد، نباید کوتاه آمد و باید تا حد توان تلاش کرد. ضمناً انتقال درون استانی راحت تر از برون استانی است، تازه تو برای تهران متقاضی بودی که انتقال به آنجا کار سختی است. مانند همیشه هیچ جوابی برای گفته های منطقی حمید نداشتم و هر دو فرم ها را با دقت پر کردیم و تحویل خانم مدیر دادیم.
هفته بعد با حمید هم به اداره آزادشهر و هم به اداره گرگان رفتیم. اداره آزادشهر که آب پاکی را ریخت روی دستمان و گفت که به شدت نیرو کم دارد و نمی تواند موافقت کند. من گفتم: ما ده سال است در دورافتاده ترین منطقه شما تدریس کرده ایم، به نظر شما کافی نیست و حق نداریم به شهر محل زندگی خود برویم؟ مسئول آموزش نگاهی به من کرد و گفت: وقتی نیرو نداریم و استخدام هم نمی کنند، ده سال و بیست سال چه فرقی دارند؟ نمی دانم جوابش منطقی بود یا نه ولی خیلی مرا ناراحت کرد.
اداره گرگان هم همه چیز را منوط به عدم نیاز مبدا می کرد. می گفتند تا زمانی که آزادشهر شما را آزاد نکند، ما نمی توانیم کاری انجام دهیم. سیستم انتقالی از عدم نیاز مبدا شروع می شود و در صورت اعلام نیاز مقصد صورت می گیرد. هرچه گفتیم که به ما امیدواری بدهند که حداقل گرگان نیاز دارد تا ما تمرکزمان بر روی آزادشهر باشد، چیزی به ما نگفتند تا امیدوار شویم. این آزاد شدن چقدر سخت است. این آزادشهر برای ما هیچ از آزادی نداشت.
من با تجربه ای که در این مورد داشتم می دانستم که این اتفاق نه برای من و نه برای حمید که هیچ آشنایی در جایی نداریم نخواهد افتاد. گرگان مرکز استان است و بسیاری درخواست انتقال به این شهر را دارند. خیلی ها فکر می کنند وقتی به شهر بزرگ تر بروند پیشرفت خواهند کرد، ولی برای من آن پیشرفت معنایی ندارد. فقط این تفکر دیگران باعث شده که من نتوانستم به شهر محل تولدم یعنی تهران بروم و حالا هم نمی توانم به شهر محل سکونت فعلی خانواده ام یعنی گرگان برسم. با این روند، سال بعد هم همچنان وامنان هستم. فقط باید حواسم جمع باشد که مانند امسال تمام روزهایم در مدرسه را با حمید بگیرم، که اگر احیاناً دوباره مشکلاتی در مدرسه رخ داد، او پشتوانه ما و حتی کل مدرسه باشد.
دو تا امتحان مانده بود تا امتحانات تمام شود که آقای مدیر در دفتر مدرسه پسرانه با یکی از همکاران شروع به بحث و جدل کرد. با عصبانیت می گفت: این چه وضع نمره است؟ چرا این نمرات این قدر پایین است؟ همکار هم برگه ها را نشان آقای مدیر داد و گفت: خودتان ببینید که دانش آموزان چگونه پاسخ داده اند، آنها حتی یک کلمه از کتاب را نخوانده اند تا بتوانند پاسخی بنویسند، بیشتر سوالات را بدون پاسخ گذاشته اند. تازه من دست بالا تصحیح کرده ام وگرنه بیشتر دانش آموزان در درس من که نسبتاً ساده است تجدید می شدند. سردرگمی هم به عصبانیت آقای مدیر افزوده شد.
حمید به من اشاره کرد و فهمیدم منظورش چیست. فرضیه ما در مورد تاثیر سوء اتفاقات چند ماه اخیر بر روند آموزشی مدرسه تا حد زیادی مورد قبول است. وقتی آقای مدیر در جواب آن همکار گفت که در بقیه درس ها هم دانش آموزان ضعیف عمل کرده اند، ما دیگر تقریباً مطمئن شدیم که بچه ها تحت فشاری که بودند درس را رها کرده اند. تبعات مدیریت عجیب آقای مدیر در کوتاه ترین زمان خودش را نشان داد. داد و بی داد و بایکوت در مدرسه که مکانی فرهنگی است، به هیچ عنوان جواب نمی دهد و باید روش های مناسب در مدرسه پیاده شود.
این بار دیگر واقعاً نفس راحتی کشیدم که حداقل در این اتفاق من مقصر نبوده ام و عامل بسیار قدرتمندی باعث شده که دانش آموزان دیگر انگیزه درس خواندن نداشته باشند و این چنین دچار افت شدید تحصیلی شوند. لبخند حمید هم نشانگر همین موضوع بود. یک تفکر نادرست در بحث مدیریتی می تواند یک مدرسه را تباه کند و یک سال وقت و انرژی دبیران و دانش آموزان را به هدر دهد. حال درس به کنار، اخلاق دانش آموزان هم با این بی تدبیری از دست می رود.
هنوز یک ساعتی از این باز شدن نفسم نگذشته بود که باز دوباره اتفاقی افتاد که دیگر بار راه تنفس مرا بست. به شدت دچار خفگی شده بودم و نمی دانستم چه کار باید انجام دهم. این بار دیگر وضعیت برای من بسیار وخیم بود و هیچ راه علاجی برای آن وجود نداشت. به من زندگی عادی نیامده است، همیشه باید در سختی و تعب باشم، همیشه باید نفسم بند آید و زندگی به کامم تلخ شود. این دور گردون روزگار حتی نمی گذارد چند روزی نفسمان به حالت طبیعی باشد. با این اوصاف باید به کوه و دشت بزنم و از همه چیز بگریزم تا شاید کمی بتوانم نفس بکشم.
وقتی آقای مدیر خبر موافقت با انتقالی حمید را به او گفت، صدها برابر بیشتر از خوشحالی حمید من در غم فرو رفتم. بهترین دوستم که در واقع حکم برادری که ندارم را داشت، دیگر در کنارم نبود. بزرگ ترین پشتوانه ام را از دست داده ام و زین پس زندگی از آنی که بود سخت تر بر من خواهد گذشت. حالا دیگر کسی نیست تا با فکرهای منطقی اش مرا در حل مشکلات کمک کند. حالا دیگر کسی نیست تا از دنیای اطلاعاتش مرا مورد عنایت قرار دهد. حمید دوستی واقعی برایم بود و هست و خواهد بود ولی دیگر در کنارم نیست. تنها چیزی که در اعماق وجودم در بین دنیایی از تاریک ها، اندکی روشن بود، این بود که حداقل مشکل دوستم حل شد و او به زندگی عادی در شهر خودش بازگشت.
حمید تا حالت مرا دید فهمید در درونم چه خبر است. نهیبی به من زد و گفت: اینجا در کنار هم نیستیم ولی در گرگان که می توانیم همدیگر را ببینیم. گفتم: مثل همیشه حرفت منطقی است، ولی من اینجا به بودن در کنارت نیاز دارم. کلی با من صحبت کرد تا آرامم کند، ولی دیگر آرامش از من رخت بربسته بود. حتی با هم به اداره آزادشهر رفتیم و حمید با مسئول آموزش کلی بحث کرد تا شاید بشود کاری کرد، ولی هیچ راهی نبود، حمید هم به خاطر آمدن دو تا نیرو در رشته اش آزاد شده بود. حمید هر کاری از دستش برمی آمد انجام داد و حق برادری را برای من به حد کمال رساند، ولی نشد.
خستگی تمام اتفاقات چند ماه اخیر به همراه خستگی نمرات بد دانش آموزان با رفتن حمید، دنیا را برای من چنان تاریک و سیاه کرده بود، که بزرگترین نورافکن جهان هم نمی توانست آن را روشن کند. حوصله هیچ کاری را ندارم، با این اوصاف کل تابستان بر من سخت خواهد گذشت به خاطر سال تحصیلی بعد که حمید دیگر نیست. این خستگی چنان در من شدت یافته که حتی دیگر حوصله زندگی را هم ندارم. خواب چه نعمت بزرگی است در این شرایط سخت.

1404/11/08
مطلبی دیگر از این انتشارات
277. تفاوت
مطلبی دیگر از این انتشارات
275. افطار
مطلبی دیگر از این انتشارات
زیر صفر