دبیر ریاضی هستم. سالها با افتخار در روستا خدمت کرده ام. خاطرات خود را می نویسم.
319. کنسرت
همیشه تابستان برای من زمانی برای استراحت و رفع خستگی بعد از نه ماه کار است. برای همین اکثر اوقات را درخانه می گذرانم، به قول مادرم یا خواب هستم، یا پشت کامپیوتر و یا در حال خواندن کتاب، هیچ گزینه دیگری به غیر از این ها نیست. اهل خانه همیشه نگران زخم بستر گرفتن من در سه ماهه تابستان هستند!! ولی به نظر خودم بیرون زیاد می روم، برای خرید نان یا وسایل مورد نیاز خانه همیشه من بیرون می روم. پس این گفته ها در مورد من مصداق ندارد ولی متاسفانه دیگران طور دیگری مرا قضاوت می کنند.
ولی تابستان امسال اصلاً حال و هوای خوبی ندارد، با اتفاقاتی که در مدرسه رخ داد و مخصوصا رفتن حمید، تمام خستگی ها در جانم مانده و بیرون نمی رود. سال تحصیلی بعد همواره مقابل چشمانم است و هراس آن جان از تنم می کاهد. یادآوری اتفاقات و درگیری ها عذابم می دهد و وقتی فکر می کنم دیگر حمید نیست تا با تصمیمات درستش تبعات آن را کاهش دهد، نفسم بند می آید. آقای مدیر هم هنوز چند سالی تا بازنشستگی دارد و بودنش در مدرسه حتمی است. غم سال و سال های بعد مرا رها نمی کند.
در این تابستان گرم و سوزناک برای فرار از این تفکرات یک همدم دیگر هم دارم، اینترنت که با آن می توانم دنیا را ببینم. گشت و گذار در وب و یافتن مطالب مورد علاقه ام برایم بسیار جذاب است. کار دیگری که تازه یاد گرفته ام، خرید اینترنتی به همراه پرداخت اینترنتی است. دیگر لازم نیست به خودپرداز بروم و کارت به کارت کنم، همانجا در اینترنت پرداخت می کنم، این مورد خیلی برایم خوب بود. من تا به حال از سایت «آدینه بوک» یکی دو باری کتاب گرفته ام و چند باری هم بلیط قطار خریده ام.
با خرید یک کارت اشتراک دوهزار تومانی برای بیست ساعت، با برنامه و صرفه جویی حدود دو هفته را می گذراندم. فقط بدی اینترنت این است که در زمان اتصال تلفن خانه مشغول می شود و امکان تماس نیست. به همین خاطر معمولاً در انتهای شب حدود یک ساعت را به اینترنت اختصاص می دهم. البته سرعت اینترنت بسیار پایین است و عکس ها به سختی دانلود می شوند، گاهی باید چند دقیقه صبر کنم تا سایتی بالا بیاید. ولی همه این سختی ها می ارزد، مخصوصاً برای سایت ویکی پدیا که تازه با آن آشنا شده ام.
اواخر تیر بود، در شبی گرم که کولر هم یارای خنک کردن نداشت، خسته و بی حوصله بودم. کامپیوتر را روشن کردم و با صدای ناهنجار مودم به اینترنت وصل شدم، منتظر صدای اعتراض دیگران بودم که خوشبختانه اتفاق نیفتاد. بی هدف در صفحات وب می گشتم. حتی حوصله سایت هواپیماها را که بسیار به آن علاقه دارم را نداشتم. حالم خوب نبود. در یکی از این صفحات در گوشه ای تصویر استاد شجریان را دیدم، فکر خوبی به ذهنم رسید، بروم و درباره ایشان جستجو کنم، حتماً می شود آلبوم هایی از استاد را دانلود کرد، البته با این سرعت کم خیلی طول خواهد کشید ولی خالی از لطف نیست.
روی تصویر استاد کلیک کردم و صفحه ای باز شد درباره کنسرت ایشان در تهران، زمان هفته اول مرداد و مکان هم سالن وزارت کشور بود. در پایین صفحه هم نوشته بود «رزرو اینترنتی». روی آن کلیک کردم و صفحه دیگری باز شد که تاریخ ها در آن ثبت شده بود، سه روز بود. روی روز وسطی زدم و باز صفحه ی دیگری باز شد که انتخاب بلیط بود. از هشتاد هزار تومان شروع می شد و تا صد و پنجاه هزار تومان. خیلی گران بود، ولی افسوس من از جایی دیگر بود، این همه مدت در تهران زندگی کرده بودم و نتوانسته بودم به چنین کنسرت هایی بروم، حالا که در گرگان هستم از کنسرت استاد شجریان مطلع می شوم، ای کاش آن موقع هم اینترنت داشتم.
کامپیوتر را خاموش کردم و به رختخواب رفتم. فکر کنسرت از ذهنم بیرون نمی رفت. هر چه قدر سعی می کردم خودم را قانع کنم که نمی توانم بروم، نیروی مرموزی مرا وادار به قبول این موضوع نمی کرد. بعد از کلی بحث و درگیری در درونم، به خودم گفتم من باید بروم، تابستان است و بیکارم، از طرفی در تابستان خرج خاصی ندارم و پول کنسرت را فعلاً دارم، برای رفت و آمدش هم بلیط قطار می گیرم که برای ماه بعد است و حقوق را واریز می کنند، پس چرا به این کنسرت نروم؟
نمی دانم ساعت چند بود که باز کامپیوتر را روشن کردم، در اتاق را بستم تا صدای مودم باعث بیدار شدن بقیه نشود که متاسفانه شد و پدرم غرغری کرد. نام استاد شجریان را جستجو کردم و دوباره آن سایت را یافتم. تمام مراحل را انجام دادم و برای روز دوم یک بلیط هشتاد هزار تومانی انتخاب کردم، وقتی زمان پرداخت رسید دو دل شدم که مبادا کلاه برداری باشد، چون این روزها بسیار شنیده ام که در خریدهای اینترنتی امنیت زیادی وجود ندارد و فقط از سایت های مطمئن باید خرید کرد. من این سایت را نمی شناختم و هیچ اطمینانی هم به آن نداشتم. ولی شوق و هیجانم برای کنسرت بر من فائق آمد و عقل را به کناری نهادم و هشتاد هزار تومان که نیمی از حقوقم بود را برای این بلیط پرداخت کردم.
اولین شوکی که به من وارد شد، آمدن صفحه خطا بعد از زدن دکمه پرداخت بود. صفحه را دوباره بازآوری کردم و همان خطا نشان داده شد. هیچ رسیدی که بتوانم به آن استناد کنم در صفحه ظاهر نمی شد. تا ساعت شش صبح عرق می ریختم و هزار بار سایت را مجدداً بالا می آوردم تا این که در آخرین بار صفحه رسید پرداخت و شماره بلیط ظاهر شد و سریع آن را روی کاغذ یادداشت کردم. چند ساعتی را در اضطراب شدید گذرانده بودم و حالا هم هنوز مضطرب بودم که آیا واقعاً این بلیط کنسرت است؟
اول مرداد با من تماس گرفتند و گفتند که برای گرفتن برگه بلیط همان روز کنسرت ساعت نه تا دوازه ظهر به نشانی ای که اعلام کرده اند مراجعه کنم. آنجا بود که آرامش به طور کامل به من بازگشت و شوق رفتن به کنسرت توانست در من قلیان یابد. به همان صورت اینترنتی بلیط قطار از گرگان به تهران را برای شب قبل کنسرت خریدم. صبح به تهران می رسیدم و بلیط را می گرفتم و بعد به کنسرت می رفتم، برای بازگشت فکر جالبی به سرم زد، برای فردای کنسرت بلیط قطار تهران به ساری را گرفتم. این قطار ساعت هفت صبح از تهران به راه می افتاد و سه بعدازظهر به ساری می رسید. بعد از مدتها می توانستم مسیر زیبای راه آهن شمال را در روز ببینم.
روزها را می شمردم و نمی دانم چرا نمی گذشتند تا به روز حرکت برسم. بعد از یک هفته که برایم بسیار طولانی تر گذشت، شب موعود فرا رسید و سوار قطار شدم. این بار دوربین دیجیتالم را نیز به همراه داشتم تا اگر شد از کنسرت و همچنین مسیر راه آهن در برگشت عکس بگیرم. صبح ابتدا در میدان راه آهن به یاد زمانی که رفت و آمد می کردم، کله پاچه جانانه ای صرف کردم و بعد به نشانی ای که برای بلیط کنسرت گفته بودند رفتم. در خیابان انقلاب و نزدیک میدان فردوسی بود.
بلیط به همراه برشور را به من دادند و بعد یکی از آنها متعجبانه از من پرسید که چه طور توانسته بودم اینترنتی بلیط را تهیه کنم؟ این اولین تجربه فروش بلیط کنسرت به صورت اینترنتی بوده و به خاطر هجوم بسیار متقاضی های خرید بلیط، کل سایت از کار افتاده بود. من جزء معدود کسانی بوده ام که توانسته اند بلیط را اینترنتی تهیه کنند. من هم داستان شب تا صبح بیدار ماندم را برای مشکل در لحظه پرداخت برایشان تعریف کردم. در نهایت همه در آنجا به من گفتند که بسیار شانس آورده ام. نمردیم و یک بار در این زندگی شانس به ما رو آورد.
کنسرت ساعت هشت شب در سالن وزارت کشور بود. ناهار یک ساندویچ خوردم و به سمت چهار راه ولی عصر پیاده به راه افتادم. روی یکی از صندلی های محوطه تئاتر شهر نشستم و به آدم هایی که تند تند راه می رفتند نگاه می کردم، خیلی دوست داشتم بدانم در تک تک ذهن آنها چه می گذرد؟ چرا این قدر شتابان راه می روند؟ از چه سو این قدر مضطرب به نظر می رسند؟ کلاً چرا سرعت در اینجا زیاد است؟ باز به تناقض های همیشگی ام در مورد شهر و روستا رسیدم. هرچقدر درروستا آرامش و هست و متانت، اینجا شتاب است و خشونت. کدام درست است واقعاً نمی دانم! ولی برای من روستا همیشه بهتر بوده است.
بعد از چند ساعت نشستن مقابل تئاتر شهر، از همان جا پیاده به سمت میدان فاطمی و وزارت کشور به راه افتادم. از هوای گرم مرداد تهران هیچ نمی فهمیدم، از این همه راه رفتن هم اصلاً احساس خستگی نمی کردم. شوق رسیدن به کنسرت استاد شجریان مرا چنان در خود برده بود که هیچ از هیچ نمی فهمیدم. ساعت هفت غروب مقابل سالن بزرگ وزارت کشور بودم و برخلاف تصورم که زود آمده ام، بسیاری آنجا بودند.
در آن مدتی که منتظر باز شدن درها بودم چیزهایی دیدم که مرا بهت زده کرد. بلیطی که من به قیمت هشتادهزار تومان خریده بودم، به قیمت دویست تا دویست پنجاه هزار تومان خرید و فروش می شد. قیمت های دیگر که واقعاً سرسام آور بود. مانده بودم که برای یک کار فرهنگی و هنری چه طور می شود این گونه دلالی کرد و از طریق آن کسب درآمد داشت؟! بیشتر تعجبم از آنهایی بود که این بلیط ها را با این فکر خریده اند و به مشتاقان این چنین می فروشند. بی فرهنگی بیداد می کند حتی در جایی که نماد فرهنگ است.
در سالن باز شد و بعد از کنترل بلیط وارد سالن شدم. فراخی و عظمتش مرا گرفت. تا به حال چنین سالنی را ندیده بودم، چند باری به سالن تالار فخرالدین اسعد گرگانی رفته بودم، بسیار زیبا بود ولی در برابر این سالن به اتاقی کوچک می ماند. صندلی خود را یافتم، سمت راست سالن و در میانه ها قرار داشت، خوشبختانه زیاد دور نبود ولی به خاطر این که در گوشه بود، زاویه دیدش کمی محدود بود، ولی همین جا هم از سر من زیاد است. تا چشم بر هم زدم، تمام سالن پر شد و به واقع جای هیچ سوزن انداختنی نبود.
متاسفانه همان زمان ورود دوربینم را از من گرفتند و گفتند حق تصویربرداری ندارم. از خیلی ها گوشی تلفن همراه را که قابلیت تصویر برداری داشت را می گرفتند و از بقیه هم می خواستند تا گوشی ها را خاموش کنند. همه رعایت کردند و تمام گوشی ها خاموش شد. به نظرم این کار کاملاً درست است. در کنسرت نباید هیچ آلودگی صوتی ایجاد کرد و فقط باید شنید و لذت برد.
منتظر شروع برنامه بودم و دل در دلم نبود، برای اولین بار استاد شجریان را می توانستم از فاصله ای نزدیک ببینم. چراغ ها خاموش شد و لحظه دیدار فرا رسید. استاد فروتنانه از پشت صحنه به همراه گروهش وارد شد. همه ایستاده تشویق می کردند و استاد و گروهش فقط تعظیم می کردند. افتادگی این مرد را به راحتی می شد دید و فهمید. تشویق جمعیت را پایانی نبود. حال و هوای سالن جور دیگری شده بود. گروه استاد شامل پنج نفر بود، همایون شجریان تنبک و آواز، محمد فیروزی عود، سعید فرج پوری کمانچه، مجید درخشانی تار و حسین رضایی نیا دف و دایره.
بعد از کلی تشویق، کنسرت با قطعه «دیدار» که در واقع برای من دیدار استاد بود آغاز شد. من خیلی تخصصی موسیقی سنتی را نمی شناسم و به واسطه ابراهیم و حمید در وامنان با این موسیقی غنی آشنا شده ام. به همین خاطر فقط از شنیدن آن حظ وافر می برم و زیاد از فنون آن را نمی فهمم. مخصوصاً که این آلبوم جدید است و تا کنون نشنیده ام. ابیاتی از غزل های سعدی و اشعار مولانا که در این اآلبوم خوانده می شد بسیار تاثیر گذار بود، آن هم با صدای استاد. احساس سبکی می کردم، دوست داشتم سقف باز شود و پرواز کنم. حالم دگرگون شده بود. تا به حال چنین حسی را تجربه نکرده بودم.
هر چه پیش تر می رفت من هم بیشتر در این موسیقی غرق می شدم. هیچ تقلایی هم برای نجات خود انجام نمی دادم. اینجا غرق شدن یعنی زنده شدن، اینجا غرق شدن یعنی نفس کشیدن، اینجا اگر غرق نشوی مرد زندگی نیستی. ساز آواز چنان روح را جلا می بخشید که هیچ چیز دیگری نمی توانست چنین کاری کند. ساز و آواز«دل شکن» که اشعارش از سعدی بود، با صدای استاد چنان دلم را شکست که هرآن چه در آن بود به باد فنا رفت. انگار باید می شکست تا رها شود.
در تصنیف «عشق حقیقی»، چشم رضا و مرحمت بود که بر من باز شد. تصنیف چنان زیبا و عالی اجرا می شد که وصف آن مقدور نیست. چه طور می شود این شش نفر این گونه بر روح و جان انسانها تاثیر می گذراند. هیچ طبیبی و هیچ حکیمی و هیچ عالم و روحانی ای این طور نمی تواند درون انسانها را جلا بخشد. صیقلی که استاد با صدایش و گروهش با نوایش بر من می زد را تاب تحمل نداشتم. حالم طور دیگری بود، احساس معلق بودن در فضا را داشتم. به نظرم این سالن با تمام ساکنینش همچون سفینه ای شده بود که داشت با سرعت نور آفاق و انفس را می پیمود، هیچ کس در حال خویش نبود و همه غرق در این بی وزنی بودند.
ساز آوازی دیگر و حال هوایی دیگر، هر قطعه ای که نواخته می شد و استاد می خواند همچون مرهمی بود که بر زخم ها می نشست. تصنیف «ساقیا» نیز بر اوج زیبایی ها بود.
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
واقعاً این شعر وصف حال ما بود در این سالن، جام جان افزایی بود که استاد بر جان ما می ریخت و ما را زنده می کرد. اینجا همه از این می ناب سیراب بودند.
وقت استراحت به موقع اعلام شد، بعد از طی آفاق و انفس آن هم با سرعت نور می بایست کمی نیروی خود را تجدید می کردیم برای پروازی دیگری در دنیایی دیگر. به شدت احساس شادابی می کردم ولی بدنم به شدت خسته بود. خستگی ای که برایم لذت بخش بود. آبی به سر و صورت زدم و مقداری هم نوشیدم تا نفسی چاق کنم. تاب ایستادن نداشتم و بهترین جا را برای استراحت نمازخانه یافتم. نشستم و پایم را دراز کردم تا کمی جان بگیرد و بتواند مرا در ادامه این راه همراهی کند.
نوبت دوم شروع شد، آن هم با آوازی که همچون نیشتر بر دلم زد.
من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم
بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
به یاد حمید افتادم که در سال بعد دیگر نیست، دوستی که از برادر به من نزدیک تر است. دوستی که همیشه پشتیبان من بود و برایم تکیه گاهی مطمئن بود. او تا ابد دوستم هست و وجودش برایم مرحمتی است ولی حیف که دیگر در وامنان نیست.
چهارمضراب «رقص پروانه» واقعاً طربناک بود، کم مانده به سماع برخیزم و به میدان روم و بچرخم و بچرخم و بچرخم. بند بند بدنم با این موسیقی می رقصید و هیچ توجهی به من نداشت. عقل به کل تعطیل شده بود و دل بود که می تازید و هرچه می خواست می کرد. حتی نگاه متعجبانه اطرافیانم هم مرا به خود بازنگرداند و این دل که بعد از مدتها اندکی رهایی یافته بود، با تمام قوا هرآنچه می خواست می کرد. عقل چنان در پستو رفته بود که حتی نگاهی هم نمی انداخت.
قطعات یک به یک اجرا می شد و روح و روان مرحله مرحله عروج می یافت. وقتی اعلام کردند که استاد به عنوان حسن ختام می خواهد تصنیف «مرغ سحر» را بخواند، غمی جانکاه بر من مستولی شد، تمام شدن این کنسرت و این حال هوا را برنمی تابیدم. ای کاش می شد ساعت ها در اینجا می بودم و فراغ از هرچه وابستگی هاست، می چرخیدم و می چرخیدم و می چرخیدم. ولی افسوس که این ممکن نیست و در این دنیا همه چیز را پایانی است.
استاد وقتی مرغ سحر را شروع کرد، نمی دانم چه شد که منقلب شدم، دیگر کنترل خود را نداشتم و اشک بود که از چشمهایم سرازیر می شد. گریه ای که نمی دانم از کجا نشات گرفت مرا در خود بلعید. به یاد ندارم تا کنون چنین گریسته باشم، هق هق می زدم و درونم توفانی بود ناپیدا. انگار این تصنیف بیان غم ما ایرانیان است، بند بند آن حال روز ماست که واقعاً داغ ما را تازه می کند. قفسی که در آنیم را یارای شکستن نیست و نغمه آزادی آرزویمان شده است. ظلم ظالم و جور صیاد به واقع آشیانم را داده بر باد. آشیانی که با خون و دل برپا کرده ایم. آشیانه ای که مهد فرهنگ و تمدن والای ایران زمین است. باید کاری کرد و شام تاریک را سحر کرد.
فکر می کردم من فقط در این حال و هوا هستم، ولی وقتی کمی به خودم آمدم و اطراف را نگریستم، بسیاری اشک از چشمانشان جاری شده بود. همه داغی در دل دارند، داغی به وسعت این سرزمین. داغی که راه نفس همه را بسته است. در صدای استاد هم غمی بود که همراه ما بود. آخرین قطعه سخت ترین آن بود که بغض همه را ترکاند. استاد خداحافظی کرد و رفت و من ماندم و یاد و خاطره این شب عزیز. همه سالن را ترک کرده بودند ولی من هنوز نشسته بودم و در ذهنم داشتم امشب را مرور می کردم تا این آخرین لحظات را هم با بودن در این مکان به یاد استاد بگذرانم. نمی دانم چقدر نشسته بود که بر پشتم زدند و با لبخند مرا به بیرون هدایت کردند.
پیاده راه می رفتم و در ذهنم هنوز در حال هوای کنسرت بودم. تا به خود آمدم میدان ولی عصر بودم. به ساعت که نگاه انداختم مبهوت ماندم، ساعت چهل و پنج دقیقه بامداد بود. حداقل چهار ساعت را در کنسرت بوده ام که هیچ از گذران آن نفهمیدم. به نظرم این ساعات را در این دنیا نزیسته بودم. حیف که تمام شد. حالا مانده بودم چه کنم؟ به خانه کدامیک از بستگان بروم؟ در این ساعت هیچ جا نمی شود رفت، خیلی دیر و بدموقع است. برایم جالب بود که همه بستگانم در تهران هستند ولی به هیچ جا نمی توانم بروم. در این شرایط مسافرخانه بهترین گزینه است.
ماشین بسیار کم بود و با کلی معطلی به میدان راه آهن رفتم. ساعت یک ونیم شده بود و به دنبال مسافرخانه بودم که فکر خوبی به ذهنم رسید. من ساعت هفت صبح بلیط قطار به ساری را دارم. این شش ساعت ارزش رفتن به مسافرخانه را ندارد، در همان سالن راه آهن روی صندلی استراحت می کنم. وارد سالن راه آهن شدم، خلوت بود و آنانی هم که بودند همه روی صندلی ها خوابیده بودند. گوشه ای را یافتم و روی صندلی ای که در کنار ستونی بود نشستم. دوربین را حمایل بستم تا اگر خوابم برد به سرقت نبرند و سرم را روی ستون تکیه دادم و دیگر هیچ نفهمیدم.
چشمانم را که باز کردم، هوا روشن شده بود، ساعت شش بود، خوب شد که خواب نماندم. جالب این بود که در این وضعیت دشوار به خواب رفته بود و حتی خواب کنسرت را نیز دیده بودم. تجربه هایی که در این چند ساعت کسب کرده بودم را تا کنون نداشته ام، مخصوصاً خواب روی صندلی ایستگاه راه آهن شهری که محل تولدم است. سوار قطار شدم، در کوپه ای که بودم باقی اعضا یک خانواده بودند. تا گرمسار را نشستم و از آنجا به بعد به راهرو رفتم و شیشه پنجره قطار را پایین کشیدم و تا خود ساری ایستاده مناظر را می نگریستم. با دوربین هم عکس های زیادی گرفتم که به یادگار ماند.
وقتی قطار همچون مار از دل کوه های البرز می گشت و از تونلی وارد تونل دیگری می شد. من چشمانم فقط مناظر را می دید و گوشهایم چیزی نمی شنید الی تصنیف هایی که دیروز شنیده بودم. این ترکیب تصاویر و موسیقی چنان با هم هماهنگ بود که مرا کاملاً در خود فرو برده بود. پدر خانواده ای که در کوپه بودند چند باری مرا صدا کرده بود تا به کوپه بازگردم ولی انگار نشنیده بودم. در آخر تکانم داد تا فهمیدم، گفت: خودتان را اذیت نکنید، بفرمایید داخل کوپه. گفتم: خیلی ممنون من همینجا راحتم. فکر کنم، فکر کرد من به خاطر خانواده اش بیرون آمده ام و به همین خاطر تا خود ساری از من پذیرایی کردند، میوه و تنقلات و ساندویچ ها الویه عالی، این بهترین حسن ختام این سفر کوتاه و پربار من بود.

1404/11/15
مطلبی دیگر از این انتشارات
یونس
مطلبی دیگر از این انتشارات
کاشیدار
مطلبی دیگر از این انتشارات
آزمون ورودی