دبیر ریاضی هستم. سالها با افتخار در روستا خدمت کرده ام. خاطرات خود را می نویسم.
320. معدن
چند روزی به شهریور مانده بود که آقای مدیر زنگ زد و گفت: برای نوبت شهریور سوال طرح کن و خودت هم تکثیر کن، خودت هم بیا و خودت هم امتحان را برگزار کن. با این اوصاف همه کارها بر دوش خودم افتاد. البته از لحن آقای مدیر معلوم بود که هنوز به خاطر تعداد تجدیدی ها عصبانی است. امتحان ریاضی همان روز اول شهریور بود و باید سوالات را سریع آماده می کردم. در مدرسه دخترانه تعداد تجدیدی هر کلاس به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید، وقتی به خانم مدیر زنگ زدم، بنده خدا تازه به یاد آورد که در شهریور هم امتحاناتی هست.
با بودن کامپیوتر و چاپگر در خانه کار تایپ سوالات را انجام دادم و در نزدیک ترین کتاب فروشی به تعداد مورد نظر تکثیر کردم. فروشنده چنان چپ چپ نگاهم می کرد که انگار او هم تجدید شده است. در نهایت بعد از حساب و کتاب هزینه فتوکپی که در آخر ماه جیبم را خالی کرد، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت: یک کم به این بچه ها رحم می کردی، این همه تجدیدی تا به حال ندیده بودم، من خودم مدیر بازنشسته هستم. گفتم: خودشان درس نخوانده اند و من مقصر نیستم. از چهره اش فهمیدم که قانع نشد. انگار همه مدیرها با تجدیدی مشکل دارند.
ابتدا تصمیم داشتم روز قبل حرکت کنم، ولی به خاطر این که خانه ای نبود تا در آن بیتوته کنم و حوصله آماده کردن یک کلاس در مدرسه برای ماندن را هم نداشتم، تصمیم گرفتم صبح خیلی زود راه بیفتم. حالا که تابستان است هوا زود روشن می شود و زمان به اندازه کافی هست. می توانم ساعت چهار صبح حرکت کنم و هر چقدر هم که معطل شوم، ساعت ده که زمان برگزاری تجمیعی امتحان تجدیدی هر سه پایه است به مدرسه خواهم رسید. تمام برگه ها را در یک کاور گذاشتم و ساعت را برای چهار صبح تنظیم کردم.
شب به مادرم گفتم: فردا صبح زود ساعت چهار می خواهم بروم وامنان برای امتحانات تجدیدی، صبح بیداری شدی و من نبودم، نگار نباش. ولی وقتی صبح زود بیدار شدم، مادرم زودتر از من بیدار شده بود و برایم صبحانه را آماده کرده بود، کره و عسل گذاشته بود تا بتوانم انرژی بیشتری بگیرم و دیرتر گرسنه شوم. واقعاً هیچ کس مانند مادر نمی شود. حتی برای راهم هم دو تا ساندویج آماده کرده بود. ساندویچ ها و سوالات را در پاکتی پلاستیکی که بسیار مقاوم و شکیل بود گذاشت و به دستم داد و بدرقه ام کرد. تمام این ها به فکر من نرسیده بود و مادرم بود که دوراندیشی کرده بود.
هوا هنوز روشن نشده بود و تشعشعات ضعیف نور از مشرق می تابید. چون ماشینی نبود، پیاده به راه افتادم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که یک موتور که راکب آن پاکبان شهرداری بود رسید و کنارم توقف کرد. خوشبختانه مسیرمان یکی بود و ترک آن سوار شدم و تا جرجان رفتم. در هوای خنک صبح، نسیمی که می وزید بسیار خوش آیند بود. از آن آقا که خداحافظی کردم، اتوبوسی رسید و بلافاصله سوار شدم. امروز را باید در ذهنم به عنوان رکورد ثبت کنم، تا کنون به این سرعت و پشت سر هم ماشین گیر نیاورده بودم. امیدوارم در آزادشهر هم ماشین برای وامنان زود گیر بیاورم.
هنوز ساعت شش نشده بود که به آزادشهر رسیدم. خوشبختانه تاکسی ها کار می کردند و خودم را به ایستگاه مینی بوس های شاهرود رساندم. امیدوارم بودم که مینی بوس باشد و تا تیل آباد بروم. ولی در اینجا دیگر امیدم به یاس مبدل شد. خبری از مینی بوس نبود و سرویس بعدی هم حدود یک ساعت و نیم دیگر حرکت می کرد. همانجا کنار خیابان ایستادم تا شاید یک ماشین گذری برسد و مرا تا تیل آباد برساند. اولین ماشینی که می آمد کامیونی بود بزرگ و سنگین، ناامیدانه دست بلند کردم و در کمال تعجب ایستاد و من هم سوار شدم.
بعد از سلام و احوالپرسی آقای راننده از من پرسید کجا می روم؟ من هم گفتم وامنان. کمی سرش را خوارند و گفت: عجله داری؟ گفتم: زیاد نه، من باید ساعت ده مدرسه وامنان باشم. متعجب نگاهم کرد و گفت: معلمی؟! هنوز که تابستان تمام نشده است! لبخندی زدم و گفتم: برای امتحانات شهریور می روم. آقای راننده گفت: واقعاً هم شما و هم ما از دست این بچه ها که درس نمی خوانند، آرامش نداریم. راستی من باید در معدن «زمستان یورت» بار ذغال بزنم، بیشتر از نیم ساعت طول نمی کشد، اگر خیلی عجله داری همان کنار جاده پیاده شو تا ماشین گذری گیرت آید، وگرنه با من تا معدن بیا. کمی فکر کردم، بهترین فرصت بود که معدنی را که این همه از کنارش گذشته ام را ببینم. قبول کردم که همراهش باشم.
مسیر فرعی معدن شوسه بود و با پیچ های تندی ارتفاع می گرفت. فکر نمی کردم معدن این قدر از جاده فاصله داشته باشد. کامیون با تحمل فشار زیادی بالا می رفت. وقتی به محوطه کارگاهی معدن رسیدیم، آقای راننده گفت که پیاده شوم تا او به قسمت بارگیری برود. وقتی پیاده شدم و کامیون رفت در مقابلم ورودی تونل معدن را دیدم. فکر می کردم خیلی بزرگتر باشد، ولی آن چنان نبود و ارتفاع آن کمی از قد من بیشتر بود. یک لوله نسبتاً قطور از گوشه آن بیرون آمده بود و ریلی که بسیار باریک تر از ریل راه آهن بود وارد آن می شد.
کمی نزدیک آن شدم، درونش تاریک و کاملاً سیاه بود. از درون لوله صدای توفیدن می آمد و هیچ خبری هم از قطاری روی ریل نبود. به اطراف که نگاه کردم واگن های مخصوص حمل ذغال سنگ را دیدم، خیلی کوچک بودند و اصلاً با واگن های باری قطار قابل مقایسه نبودند. به سمت دیگری که پرتگاهی نسبتاً عمیقی بود رفتم. در پایین این پرتگاه مخزنی بود که درونش پر ذغال سنگ بود. کامیون هم به همان پایین رفته بود تا بارش را بگیرد. هرچه فکر می کردم که چگونه بار این واگن های کوچک به داخل آن مخزن تخلیه می شود، به جایی نمی رسیدم. ریل در کنار پرتگاه بود ولی محلی برای تخلیه نبود، واگن ها نه جای تخلیه داشت و نه از زیر ریل محلی برای تخلیه بود.
به همان ورودی معدن بازگشتم، می خواستم چند قدمی داخل روم ولی تاریکی مطلق درونش که بسیار وهم انگیز بود، مانعم می شد. هیچ چراغی هم نداشتم تا بتوانم با آن بر این تاریکی غلبه کنم. می خواستم چند گام کوچکی داخل شوم تا حداقل کاری انجام داده باشم که ناگاه صدایی مرا خواند و جلوی حرکتم را گرفت. نمی دانستم رفتن به درون معدن ممنوع است. خوشبختانه کسی که مانعم شده بود خوش برخورد بود و با لبخندی به من گفت: در این تاریکی که چیزی نمی بینی، علاوه بر این بدون تجهیزات ایمنی و مخصوصاً کلاه رفتن به داخل معدن ممنوع است.
از ایشان عذرخواهی کردم و گفتم: من تا به حال درون معدن را ندیده ام و فقط می خواستم چند قدم کوچک وارد آن شوم. این حس کنجکاوی بود که مرا به این کار وادار کرد. آن آقا کمی فکر کرد و بعد به من گفت که کمی صبر کنم و رفت. وقتی آمد خودش کلاه بر سر داشت و یک کلاه هم به من داد. پلاستیکی بود ولی خیلی سنگین بود. روی سرم گذاشتم و حس کارگر معدن پیدا کردم. روی کلاه آن آقا چراغی بود که باطری آن را به کمر بسته بود. قبل از ورود فقط به من گفت که مواظب باشم سیاه نشوم.
چند قدمی که وارد تونل شدیم و از ورودی آن فاصله گرفتیم، همه چیز به نظرم تنگ تر آمد، احساس می کردم دیواره های تونل در حال نزدیک شدن به من هستند. نور چراغ زیاد نمی توانست روشنایی ایجاد کند و همین بر ابهام من می افزود. سعی می کردم کاملاً به این آقا بچسبم. فکر کنم فهمیده بود که وهم مرا در ورطه خود غرق کرده است. با لحنی گفت: نترس اینجا تازه اول معدن است و تا رگه های اصلی حدود یک و نیم تا دو کیلومتر راه است. این را که گفت، بر توهماتم تنگی نفس هم افزوده شد.
همینطور که راه می رفتیم، آن آقا در مورد معدن توضیحاتی می داد. آن لوله ای که همچنان از گوشه تونل می گذشت، هوا را به درون معدن می فرستاد تا کارگران بتوانند تنفس بهتری داشته باشند. البته کارگران به خاطر گرد ذغال باید ماسک هایی با فیلتر های قوی بزنند، به یاد دوره تربیت معلم افتادم که در دوره آموزشی «ش.م.ر» یکی از آن ماسک ها را زده بودم و داشتم خفه می شدم. این کارگران چگونه با ماسک هایی شبیه به آن کار می کنند؟ ساعت کار کارگران هم عجیب است. حدود یک ساعت طول می کشد به رگه های ذغال سنگ برسند و بیشتر از سه تا چهار ساعت هم نمی توانند کار کنند و باید بازگردند.
یافتن رگه ذغال سنگ مرغوب در معدن کار دشواری است. استخراج از آن هم دشوار تر است. کارگران باید ذغال سنگ را با تیشه یا پیکور از دیواره ها جدا کرده و سوار واگن ها کنند. گاهی باید خوابیده این کار را انجام دهند و بیشتر اوقات نشسته در تونل ها هستند، زیرا در انتهای معدن ارتفاع تونل بسیار کم می شود. هر چه پیشتر می رفتیم و این آقا توضیح می داد نفسم بیشتر بند می آمد. گرده های ذغال را در بینی ام احساس می کردم. راه رفتن برایم سخت شده بود و ترس هم مزید بر علت شده بود، اگر حالا معدن ریزش کند چه بلایی بر سرم خواهد آمد. به زحمت به آن آقا گفتم که اگر می شود برگردیم. ایشان هم با لبخندی زد گفت: چیزی نیامده ایم، بگذار تا به اولین انشعاب برسیم، ولی چند لحظه بعد گفت: باشد برمی گردیم.
وقتی برگشتیم تا به سمت ابتدای معدن برویم هیچ خبری از نور ورودی معدن نبود، یعنی ما چقدر آمده ایم که ورودی معدن دیده نمی شود! این هم بر وخامت اوضاعم افزود. در بازگشت به این فکر می کردم که کارگران معدن چقدر کار سختی دارند. در جایی که فقط تاریکی است و نور چراغ اندکی را روشن می کند، کار می کنند. تنفس در حالت عادی اینجا سخت است و انسان احساس خفگی می کند. کار در چنین محیطی اصلاً برایم قابل تصور نبود. واقعاً درست گفته اند که سخت ترین کار، کار در معدن است.
چیزی به ورودی تونل نمانده بود که آن آقا به من گفت: کمی عجله کنید، امکان دارد واگن ها برسند. تا این را شنیدم، ترس تمام وجودم را فرا گرفت، فاصله ای بین ریل و دیواره ها نبود تا پناه بگیرم و اگر واگن ها می رسیدند حتماً مرا له می کردند. مرگ در چنینی جای تاریکی اصلاً خوب نیست. دست پاچه شدم و شروع کردم به دویدن. آن آقا می گفت: ندو، من فقط گفتم کمی عجله کن. ولی من اصلاً توجه نمی کردم. چند قدمی مانده بود تا از تونل خارج شوم و خودم را برهانم که پایم به چیزی گیر کرد و محکم به زمین خوردم.
کاملاً پخش زمین شده بودم و تنها شانسی که آورده بودم این بود که با ریل برخورد نکرده بودم و روی چوب های زیرش افتاده بودم. آن آقا آمد و دستم را گرفت و بلندم کرد. غرغر می کرد که چرا اصلاً مرا به داخل تونل برده است. زیاد دردم نیامده بود، ولی وقتی لباسهایم را دیدم، آه از نهادم برخواست. شلوار قهوه ای و پیراهن کرم ام کاملاً سیاه شده بودند. می خواستم با دست تمیز کنم که آن آقا نگذاشت و گفت: دست نزن که بدتر می کنی، چقدر هول کردی، نگفتم که این بلا را بر سرت بیاوری. سپس به سمت ساختمانی رفتیم که صدای مهیبی از آن می آمد و لوله هوا هم از آنجا خارج می شد.
موتور بسیار بزرگی در این ساختمان در حال کار بود. صدایش آن چنان بود که هیچ غیر از آن شنیده نمی شد. آن آقا مرا به گوشه ای برد و شلنگی را مقابلم گرفت و شیرش را باز کند. هوا چنان با فشار بر من می دمید که به سختی می توانستم بایستم، حتی چند قدم هم عقب رفت که به دیوار چسبیدم. فشار بادهای آپاراتی ها در برابر این فشار به نوازش شبیه بود. وقتی سمت صورتم گرفت اصلاً نمی توانستم چشمانم را باز نگاه دارم. شلنگ را به طرف دیگری گرفت و چیزی به من گفت که در این همه صدا نشنیدم و نفهمیدم، ولی وقتی با دست اشاره کرد، دانستم که باید بچرخم. می چرخیدم و او با باد مرا سریع تر می چرخواند، چیز نمانده بود فرفره شوم.
خوشبختانه این کار جواب داد و بخش عمده ای از سیاهی ها از لباسم زدوده شد. فقط لکه های جاهایی که در همان ابتدا با شدت به زمین خورده بود اندکی باقی ماند. از ایشان بسیار تشکر و هم چنین عذرخواهی کردم. وقتی از ساختمان بیرون آمدیم، واگن ها به همراه کارگران که سوار آنها بودند، در حال ورود به معدن بودند. لکوموتیو این واگن ها بسیار کوچک بود، به صورتی که فقط یک نفر روی آن نشسته بود، هیچ محفظه یا اتاقکی نداشت. باقی کارگران هم در واگنها نشسته بودند. دستی به عنوان سلام و خدا قوت برایشان تکان دادم که آنها هم جوابم را کامل دادند.
دو سوال هنوز ذهنم را درگیر کرده بود، اول این که این آقا از کجا فهمید که واگن ها در حال حرکت به سمت تونل معدن هستند. چون در آن زمان هیچ صدا و اثری از آن ها نبود و ضمناً مدتی طول کشید تا واگن ها برسند. وقتی از ایشان پرسیدم، با همان اخم گفت: ساعت شروع کار معدن هفت و نیم است. من فقط گفتم عجله کنید که شما اصلاً حرف مرا گوش نکردید. سوال دومم نحوه تخلیه این واگن ها بود که باز پرسیدم و ایشان هم باز غرغر کنان جواب داد، واگن ها به پهلو می چرخند و بارشان را در سمت گودی تخلیه می کنند. فکر کنم از دست من کلافه شده بود، زیرا با دست کامیون را نشانم داد و گفت: ماشین آمد. من هم پشت سر هم تشکر و عذرخواهی می کردم تا از دلش درآورم، نمی دانم چه شد که ناگهان با صدای بلند گفت: برو، ماشین رفت.
تا در کامیون نشستم، آقای راننده گفت: رفتی داخل معدن؟ در تیل آباد بعد از نیم ساعت معطلی، وقتی وانتی آمد و جلو نشستم، راننده تا مرا دید، گفت: معدنی بودی؟ آقای مدیر هم در مدرسه بعد از سلام و احوال پرسی، گفت: انگار معدن بودی! همه فهمیده بودند که من به داخل معدن رفته ام. لباس هایم تمیز بود و فقط چند لکه کوچک داشت، پس اینها از کجا فهمیدند من معدن بودم. وقتی جلوی آینه رفتم، آنجا فهمیدم اوضاع از چه قرار است. فرصت نکرده بودم آبی به سر و صورت بزنم و تقریباً حاجی فیروز شده بودم. وقتی صورتم را شستم، فقط آب سیاه می آمد. چند دقیقه در معدن بودم و این چنین سیاه شدم، پس کارگران معدن چقدر سیاه می شوند. واقعاً باید به آنها خداقوت جانانه ای گفت.

مطلبی دیگر از این انتشارات
کولاک
مطلبی دیگر از این انتشارات
بلیط
مطلبی دیگر از این انتشارات
پاکت سوالات