321. شهریور

خوب شد که قبل از شروع امتحان خودم را در آینه دیدم، وگرنه جلو بچه ها به کلی آبرویم می رفت و تا مدتها به نام حاجی فیروز در بین آنها معروف می شدم. زمین خوردن در معدن ذغال سنگ داستانی بود که خوشبختانه به خیر گذشت. ساعت ده و نیم شد و دانش آموزان آمدند تا امتحان بدهند. آن قدر زیاد بودند که مدرسه شبیه به زمان دایر بودنش شد. همه دانش آموزان اخم بر چهره داشتند و گاهی هم زیر لب غرغری می کردند. آقای مدیر هم که دقیقاً برج زهرمار بود. فضا بسیار سنگین بود و به تنهایی تاب تحملش را نداشتم.

مانند همیشه بدون هیچ صحبت و یا پاسخ به سوالی، امتحان را برگزار کردم. تنها جایی که در امتحانات حرف می زنم رفع مشکل چاپی در برگه است که خوشبختانه به خاطر تایپ دقیق و تکثیر خوب، این مورد در امتحان امروز اصلاً نبود و سکوت در جلسه کاملاً حکم فرما بود. امتحان باید این گونه باشد، بدون هیچ سوال و جواب و در سکوت محض تا تمرکز دانش آموزان به هم نریزد. من همیشه با صحبت یا توضیح سر جلسه امتحان مخالف هستم و هیچ گاه دلایل دیگران را برای راهنمایی دانش آموزان منطقی نمی دانم.

با مدیر مدرسه دخترانه هم هماهنگ کرده بودم که بعد از اینجا به آنجا بروم و امتحان را برگزار کنم. ساعت امتحان آن مدرسه را دوازده گذاشته بودم. امیدوار بودم دانش آموزان مدرسه پسرانه در هشتاد دقیقه زمان آزمون، امتحانشان را تمام کنند تا بتوانم به موقع به مدرسه دخترانه هم برسم. البته می دانستم که وضعیت در شهریور چگونه است و سوالات را بسیار ساده طرح کرده بودم تا دانش آموزان بتوانند حل کنند. حدود یک ربع از امتحان نگذشته بود که یکی گفت: آقا اجازه ما تمام کرده ایم، برویم؟ طبق قانون دو سوم زمان امتحان باید بگذرد تا دانش آموزان بتوانند برگه خود را تحویل دهند. ولی حالا که شهریور است، می شود کمی اغماض کرد. گفتم: خیلی زود است و بیشتر مرور کنید تا سوالی را از قلم نیندازید، تا ده دقیقه از هیچ کس برگه ای نمی گیرم.

وقتی ده دقیقه گذشت و از آن یک نفر برگه را گرفتم، ناگهان اکثر غریب به اتفاق بلند شدند و برگه هایشان را تحویل دادند. می دانم دانش آموزی که نه ماه سال درس نخوانده در تابستان حتی نگاهی هم به  کتاب نمی اندازد، ولی سوالات این امتحان آن قدر ساده است که می بایست کمی برای حلشان زمان صرف می کردند. ولی آنها حتی زحمت خواندن صورت سوالات را هم به خود نداده بودند. اوضاع از آنی که فکر می کردم بسیار بغرنج تر بود. با این اوضاع احتمال قبول شدن این بچه ها بسیار کم است و می بایست یک سال دیگر را تجدید پایه کنند، کاری که اصلاً دوست ندارم رخ دهد ولی انگار خود دانش آموزان دوست دارند رخ دهد.

چهل دقیقه از زمان گذشته بود که همه برگه ها را تحویل دادند و  امتحان تمام شد.سریع برگه ها را جمع کردم و داخل کاور گذاشتم. می خواستم از آقای مدیر خداحافظی کنم تا به مدرسه دخترانه بروم که آقای مدیر با همان لحن عصبانیش گفت: بفرما بنشین، ابتدا تصحیح کن و بعد برو. گفتم: مدرسه دخترانه منتظر من هستند و امتحان آنجا را هم باید برگزار کنم. می روم آنجا و تصحیح می کنم و لیست نمرات را به دستتان می رسانم. آقای مدیر بر اخمش افزود و گفت: ساعت یازده و ربع است هنوز وقت دارید، پس بنشینید و تصحیح کنید.

من هم در زمان طرح سوال و هم در زمان تصحیح آن باید در محیطی آرام باشم تا تمرکزم بر هم نریزد، حتماً باید این کارها را یا در خانه انجام دهم و اگر هم در مدرسه باشد نباید عجله داشته باشم. یکی از دلایلی که هم در طراحی و هم در تصحیح کمترین اشتباه را دارم همین موضوع است. نمی توانم سرسری و با عجله این کارها را انجام دهم. ولی هرچه به آقای مدیر توضیح می دادم قبول نمی کرد و می خواست که برگه ها همینجا مقابل چشمش تصحیح شود. تا به حال چنین رفتاری از ایشان ندیده بودم. وضعیت خوب نبود و چاره ای جز قبول کردن نداشتم و نشستم تا چند تایی را تصحیح کنم و ده دقیقه به دوازده به مدرسه دخترانه بروم.

برگه اول را شروع کردم به تصحیح، یک دقیقه هم طول نکشید که تمام شد. فقط سوالات چهارگزینه ای و درست نادرست را زده بود و دیگر به هیچ سوالی پاسخ نداده بود. همان سوالات را هم به طور تصادفی انتخاب کرده بود که بر حسب احتمال دو تا از آنها درست بود و کل نمره اش شد یک! آه از نهادم برخواست و دست و پایم شل شد. برگه های بعدی هم به همین وضعیت بود و فقط در بینشان چندتایی بودند که چند سوال را حل کرده بودند و نمراتشان به حدود پنج یا شش رسیده بود.

کارم شده بود خط کشیدن بر روی سوالاتی که پاسخی نداشت. حیفم آمد از آن همه زحمتی که برای طراحی و تایپ این سوالات کشیدم و آن همه پولی که در آخر ماه برای تکثیر این همه برگه دادم. در عرض نیم ساعت حدود نیمی از آن خیل برگه ها تصحیح شد. می خواستم بروم که آقای مدیر گفت: برگه ها را بده ببینم وضع بچه ها چه طور است. هر نمره ای را که می دید بر شدت سرخی رنگ صورتش افزوده می شد. هنوز نیمی از برگه ها را تصحیح نکرده بودم، اگر همه را تصحیح کنم و ایشان ببنید حتماً کبود خواهد شد و بلایی بر سرش خواهد آمد.

می خواستم چیزی بگویم که کمی آرام شود که ناگهان همچون دیگ زودپزی که سوت بخارش را باز کرده اند، دادی زد و شروع کرد با عصبانیت بسیار صحبت کردن. در ابتدا به عنوان این که مدیر مدرسه است و دوست ندارد وضعیت درسی دانش آموزانش این چنین فاجعه بار باشد، این عصبانیت را تا حدی طبیعی دانستم و به ایشان حق دادم که برافروخته شود. ولی بعد که همه گناه ها را بر سر من خالی کرد و مرا مسبب همه این مشکلات دانست، دیگر نتوانستم تاب بیاورم. من که تمام سعیم را برای این که این بچه ها درس بخوانند و قبول شوند انجام داده ام. این حق من نیست که این گونه مورد عتاب قرار بگیرم.

دیگر نتوانستم منطقی رفتار کنم و من هم عصبانی شدم. ای کاش حمید می بود و با درایتی که داشت این آتش خشمم را خاموش می کرد. فقط یک جمله گفتم: آقای مدیر همه این مشکلات از نوع مدیریت شماست، باید دیدتان را تغییر دهید تا مشکلات برطرف شد. متاسفانه این جمله من همچون بنزینی بود که بر آتش خشم آقای مدیر ریخته شد. دیگر داد و بی داد می کرد و مرا با الفاضی بسیار ناشایست خطاب می کرد. فکر کنم نباید این جمله را می گفتم، ولی از گفتنش هیچ شرمنده نبودم، چون واقعیت را گفته بودم. آقای مدیر چنان خود را بالا گرفته بود که هیچ کس را نمی دید.

دیگر بر خود کنترل نداشتم و ادامه دادم: سال قبل محیط مدرسه را چنان امنیتی کردید که بچه ها آرامش نداشتند. یا در حال ترس بودند، یا می خواستند هر طوری شده دق دلی خود را بر سر انتظاماتی که شما گذاشته بودید درآورند. شما هم به دلایل واهی فقط بچه ها را دعوا می کردید و فکر می کردید که با این کار قدرت خود را نشان می دهید. در مقابلم آقای مدیر در آستانه انفجار بود، دیگر نمی فهمیدم چه می گوید، فکر کنم خودش هم دیگر نمی فهمید. تنها چیزی که مرا در این نبرد تا حدی روی پایم نگاه داشت، این بود که من هیچ بی احترامی به آقای مدیر نکردم و فقط از او انتقاد کردم، ولی او خیلی بی ادبانه حرف می زد.

دیگر یارای ادامه دادن نداشتم، برگه ها را گرفتم و فقط یک کلام گفتم: خدانگهدار. وقتی داشتم از در بیرون می رفتم شنیدم که گفت: نمی گذارم سال بعد در مدرسه من باشی، یک کار می کنم که به دورترین مدرسه فرستاده شوی. در اوج عصبانیت خنده ام گرفت. انگار ایشان مدیر یک مدرسه عالی درست وسط شهر گرگان است که مرا تهدید می کند که به جای بسیار دوری خواهد فرستاد. آقای مدیر، مدرسه ات در آخرین نقطه استان است و یک روستای نراب دورتر از آن است، که آن هم حدود پنج کیلومتر با اینجا فاصله دارد. این تهدید اصلاً معنایی ندارد.

حواسم به ساعت نبود و از دوازده گذشته بود، دوان دوان خودم را به مدرسه دخترانه رساندم. همه منتظر بودند. کل دانش آموزان به ده نفر هم نمی رسیدند. کلی عذرخواهی کردم و امتحان را شروع کردم. خانم مدیر فهمیده بود که حالم اصلاً خوب نیست، به همین خاطر زیاد با من صحبت نمی کرد و بیشتر در دفتر می ماند. ساعت یک عصر امتحان مدرسه دخترانه هم تمام شد. شروع کردم به تصحیح برگه ها، نمی توانستم برگه ها را به خانه ببرم زیرا نمرات آن باید ثبت می شد، هنوز وقت زیاد داشتم و با حوصله این کار را انجام دادم. از کل مدرسه پسرانه یک نفر هم قبول نشد ولی در مدرسه دخترانه چند نفری نمره قبولی گرفتند. لیست ها ار نوشتم و وقتی کار تمام شد ساعت چهار و نیم شده بود. سریع باید به راه می افتادم تا بتوانم قبل از تاریک شدن هوا حداقل به تیل آیاد برسم.

خانم مدیر این هفته را به خاطر امتحانات تجدیدی مجبور بود بیتوته کند. به همین خاطر لیست مدرسه پسرانه را هم به ایشان دادم تا به دست آقای مدیر برساند. موقع خداحافظی خانم مدیر گفت: برای سال بعد همان روزهای سال قبل  را برنامه ریزی کنم؟ گفتم: فعلاً که هیچ چیز مشخص نیست، شاید سال بعد نباشم. با خوشحالی گفت: انتقالی گرفته اید، با ناراحتی گفتم: نه، شاید مرا به جای دورتری بفرستند. این گفت و گو مرا به یاد حمید انداخت که سال بعد در شهر خودش به مدرسه اش می رود و من باید به دورترین نقطه بروم. برای او مدرسه چقدر نزدیک است و برای من چقدر دور.

تا کاشیدار و کلبه کل ممد را پیاده رفتم. در راه به این فکر می کردم که ای کاش من هم کارگر معدن بودم و در عمق سیاهی ها و تاریکی ها تنها کار می کردم. حداقل در آن عمق زمین هیچ کس نیست که مرا برنجاند. در انتهای معدن رگه ای را می گرفتم و ذغال هایش را استخراج می کردم و با این کار حداقل دسترنج خودم را می دیدم. معدن این را می فهمد که به اندازه تلاشم به من ذغال بدهد. ولی این آقای مدیر حتی این را هم نمی فهمد. سخت ترین بخش معلمی همین جا است که نتیجه کاری که انجام می دهی با مقدار تلاشی که می کنی همخوانی ندارد و به عوامل بسیاری بستگی دارد. یک سال با تمام قوا زحمت کشیدم و در نهایت هم این گونه مزد کارهایم را کف دست گذاشتند.

تراکتوری آمد و سوارش شدم، خوشبختانه روی سپر چرخ بزرگش حفاظ داشت و می شد با گرفتن آن تعادل خود را حفظ کرد. اما طی مسیر حدود پانزده کیلومتری آن هم سنگلاخ با پیچ ها و شیب های تند، و همچنین با تکان های شدید این تراکتور، کار بسیار سختی است. روی این تراکتور آن قدر بالا و پایین افتادم که شکمم داشت به حلقم می رسید. راننده که مرد جوانی بود اصلاً توجه نمی کرد و  نسبتاً با سرعت زیادی می رفت. به دشت تیل آباد که رسیدیم و پیچ و خم ها تمام شد و تراکتور آرام گرفت، ناگهان احساس گرسنگی شدیدی کردم. من از صبح که در خانه صبحانه خورده بودم تا حالا هیچ چیز نخورده بودم و آن قدر اتفاق گوناگون برایم رخ داده بود که به طور کل گرسنگی را فراموش کرده بودم، فکر کنم این تکان های شدید باعث شده که مغزم تازه بفهمد که شکمم خالی است و بدنم نیاز مبرم به غذا دارد.

واقعاً دست مادرم درد نکند که همان صبح زود فکر اکنون مرا کرده بود. ساندویچ اول را برداشتم و شروع کردم به خوردن، نان و پنیری چنین لذیذ تا به حال در عمرم نخورده بودم. نگاه های آقای راننده باعث شد که ساندویچ دوم را به ایشان بدهم. هر دو از خوردن این غذای لذیذ به شدت لذت می بردیم، جالب این بود که آقای راننده هر لقمه ای که می خورد یک به به می گفت. نان و پنیر اگر با عشق مادری درست شده باشد، مزه اش چنان بر جان می نشیند که هیچ مانندی ندارد.

هشت شب به خانه رسیدم. از ساعت چهار صبح تا اکنون که شانزده ساعت گذشته است، چه اتفاقاتی را پشت سر گذاشته بودم و چه فشارهایی بر من وارد آمده بود، مخصوصاً قضیه نمرات تجدیدی و برخورد آقای مدیر که مرا بسیار آزرد. جسمم خسته است اما روحم خسته تر. صحبت های آقای مدیر همچون زنگی ممتد گوش و ذهنم را می خراشید و روانم را به شدت مجروح می ساخت. نه به خاطر تهدیدهایش، و حتی نه به خاطر به کار بردن الفاظ زشتی که در مورد من به کار برد، بلکه به خاطر این که مرا مقصر می دانست و خودش ار مبرا. من مطمئنم در کارم کوتاهی نکرده ام.

استحمامی مجمل و بعد آن شامی مفصل، کمی خستگی تنم را برطرف کرد و خوابی که دوست داشتم تا ابد ادامه یابد مرا در خود فرو برد تا شاید چند ساعتی جانم هم بیاساید. ولی در خواب هم آسوده نبودم و فقط داشتم با آقای مدیر بگو مگو می کردم. کار به جایی کشید که مادرم مرا در نیمه های شب به خاطر این که در خواب حرف می زدم بیدار کرد. ای کاش راهی می بود که می شد به سادگی رفع خستگی بدنی، خستگی از روح روان را هم برطرف کرد، ولی افسوس که این خستگی مدتها  باقی می ماند.

هفته دوم شهریور برای سازماندهی به اداره رفتم، باز هم نفر آخر لیست بودم. مسئول آموزش همان ابتدا نام مرا خواند و گفت: دوازده ساعت دخترانه وامنان و دوازده ساعت هم نراب. می خواستم اعتراض کنم ولی چهره آقای مدیر مقابل چشمانم آمد و چیزی نگفتم. فقط درخواست داشتم که تمام ساعتم را در نراب بدهد ولی آقای مسئول گفت، نراب فقط یک مدرسه راهنمایی دارد. گفتم: درس دیگر بدهید، قبول نکرد و کلاس های من در دو روستا به طور مساوی تقسیم شد. البته سال های قبل تجربه تدریس در دو روستای وامنان و کاشیدار را  در یک سال تحصیلی داشتم.

 راه دور را بر بودن در مدرسه آقای مدیری که کاملاً معلوم بود آقای مسئول آموزش را هم با خود همراه کرده است، ترجیح می دهم. واقعاً بودن در مدرسه ایشان برایم کابوسی وحشتناک است. وقتی ابلاغم را گرفتم و به این فکر کردم که در هفته دو روز را باید حدود پنج کیلومتر را بروم کمی دلگیر شدم. چند سالی بود که تمام ساعت هایم در وامنان بود و دیگر پیاده تا کاشیدار نمی رفتم. ولی وقتی به یاد پیاده روی هایم افتادم و لذت دیدن مناظر زیبا و بودن در محیطی پرطراوت را به یاد آوردم، ناخودآگاه لبخند بر لبانم نشست.

باید خودم را برای سال جدید و مخصوصاً پیاده رفتن هایش آماده کنم. هفته ای دو روز رفت و برگشت از وامنان به نراب می شود بیست کیلومتر، در ماه هشتاد کیلومتر و در کل سال تحصیلی حدود هفتصد کیلومتر. ولی همین که در دامان طبیعت هستم و بی هیچ آلودگی می توانم از موهبت هایش بهره ببرم، برایم انگیزه ای بسیار بزرگ بود. مسیر میان بر نراب خیلی بهتر از جاده است، بکرتر است، پس روزهایی که شرایط جوی اجازه دهد حتماً از این مسیر خواهم رفت تا از طبیعت لذت بیشتری ببرم.

توضیح تصویر: سد خاکی کوثر، روستای نومل، پانزده کیلومتری شرق گرگان 1404/11/29