دبیر ریاضی هستم. سالها با افتخار در روستا خدمت کرده ام. خاطرات خود را می نویسم.
322. نراب
شروع سال تحصیلی امسال برای من با تمام سالهای گذشته متفاوت است. تعدادی از دوستان که حمید گل سر سبد آنها بود، دیگر نیستند. یا امتیازشان بیشتر شده و به شهر یا روستاهای نزدیک به شهر رفته اند و یا مانند حمید به دیار خود منتقل شد. امسال فقط من و حسین و مهدی هستیم، و ما سه نفر تنها معلمانی هستیم که در وامنان بیتوته می کنیم. امسال اداره آموزش و پرورش زحمت کشیده و مینی بوسی را به عنوان سرویس هر روزه برای روستاهای این منطقه اختصاص داده است. صبح معلمان را می آورد و ظهر برمی گرداند و هزینه آن را هر ماهه از حساب مان کسر می کند. من که فقط یک رفت و برگشت دارم، همکاران ابتدایی که هر روز باید رفت و آمد کنند، دیگر چیزی از حقوقشان باقی نمی ماند.
برنامه کلاس ها و مدرسه امسال من کاملاً متناوب است، شنبه و دوشنبه مدرسه نراب که ثابت صبح است و یک شنبه و سه شنبه مدرسه دخترانه وامنان که چرخشی است. با این برنامه صبح های شنبه با سرویس می توانم به نراب بروم ولی برای بازگشت به خانه در گرگان، یک هفته در میان می توانم از سرویس معلمان استفاده کنم. شروع سال تحصیلی از دوشنبه بود و من و حسین یک روز زودتر به وامنان رفتیم تا خانه را آماده کنیم. کاملاً یک صبح تا غروب طول کشید تا همه جا را تمیز کردیم و وسایل را چیدیم.
امسال خانه ما خلوت خواهد بود. یادش به خیر که در سال های گذشته گاهی تعدادمان در یک شب به ده نفر هم می رسید. هر که یک روز هم کلاس داشت و نمی توانست بازگردد، میهمان ما می شد و ما هم از او استقبال می کردیم. یاد ماکارونی های شنبه شب ها به خیر که نیم کیلو گوشت چرخ کرده و یک قوطی رب و دو تا بسته هفتصد گرمی هم گاهی کفاف ما را نمی داد. چقدر سر شستن ظرف ها در آن شب درگیری پیش می آمد ولی من همیشه یک پای ثابت شست وشو بودم.
با تلاش بسیاری که انجام دادم، روزهای کاری من و حسین در مدرسه دخترانه یکی شد. هم حسین و حمد مهدی طوری برنامه هایشان را ریخته اند که تمام ساعت هایشان در سه روز تمام می شد. یک روز را دو شیفت بودند. با این اوصاف من یک روز را کاملاً تنها باید در خانه باشم. البته من تنهایی را دوست دارم، آن زمان که خانه در تهران بود و یک هفته در میان رفت و آمد می کردم، بسیار روزها و شب ها را به تنهایی گذرنداه ام. می دانم چگونه سر خود را گرم کنم تا تنهایی خودش را بر من تحمیل نکند. بهترین زمان برای مطالعه در تنهایی است.
صبح دوشنبه ساعت شش از خواب بیدار شدم و به سمت نراب از مسیر میان بر به راه افتادم. این مسیر از انتهای روستا و جایی که جاده بین مزرعه ای به سمت شانه وین می رود منشعب می شود. هوای عالی صبحگاهی که نسیمش خنکای مطبوعی داشت، به همراه طبیعت زیبایی که آرام آرام خودش را برای پاییز آماده می کرد، محیطی بسیار دلپذیری ایجاد کرده بود. صدای پرندگان که روز را با تلاشی وافر برای یافتن غذا آغاز کرده بودند نیز گوش را می نواخت. از بودن در این محیط بسیار خوشحال بودم و لذت وافر می بردم.
در ابتدا مسیر، دره ای کوچک بود که بدون زحمت خاصی از آن گذشتم، شیب هر دو طرف تند ولی کوتاه بود. بعد از گذر از این دره که آن را فسقلی برای خود نام نهادم، وارد مسیر همواری شدم که درست تا پای تپه ای که نراب بر روی آن واقع بود ادامه داشت. در طرف چپ مزارع بودند که در کوهپایه قرار داشتند و در سمت راست هم مزارع و رودخانه بود و جالب این بود که جاده نراب در طرف دیگر رودخانه قرار داشت. در این جا این مسیر کاملاً به موازات جاده می بود.
در انتهای این مسیر هموار به رودخانه رسیدم، در اینجا دیگر خبری از پل نبود ولی جایی بود که با سنگ ها مسیری برای عبور ایجاد کرده بودند. با پرش های متوالی و نسبتاً بلند از روی سنگ ها پریدم و از روی این رودخانه بازی گوش که همواره مسیرش را در بستر رودخانه تغییر می داد، گذشتم. این گونه عبور کردن بسیار بهتر از عبور از روی پلی است که با ارتفاع از روی رودخانه می گذرد. اینجا می شود بهتر با رودخانه سلام و احوال پرسی کرد. خبرش را گرفت و پای درد دلش از بی آبی و خشک سالی نشست. امیدوارم پاییز و زمستان امسال بارش ها خوب باشد تا او هم بتواند جانی دوباره بگیرد.
وقتی به طرف دیگر رودخانه رفتم به پای همان تپه ای که از دور دیده می شد رسیده بودم. وقتی به آن نگاه کردم کلاه از سرم افتاد، برایم همچون کوهی می نمود بلند و سترگ. مسیر باریکی که کاملاً مستقیم به بالا می رفت آن چنان شیبی داشت که هنوز حرکت نکرده، نفسم گرفت. شیب آن از چهل و پنج درجه هم بیشتر بود و مسیرش هم نسبتاً طولانی به نظر می رسید. عزمم را جزم کردم و وارد مسیر شدم. این عزم جزم فقط تا همان چند قدم اول کارایی داشت و آن قدر مسیر سخت بود که هنوز به نیمه راه نرسیده مجبور شدم بایستم و نفسی تازه کنم. باز هم این وزن زیاد مرا زمین گیر کرد.
فشار بسیاری ر ا متحمل شدم تا به بالای این تپه رسیدم. وقتی فاتحانه در بالاترین نقطه ایستادم و به اطراف نگاه کردم تازه فهمیدم که به ابتدای یال اصلی رسیده ام و نراب در انتهای این یال است. باز هم سربالایی، باز هم شیب و باز هم فشار، ولی باید می رفتم. وقتی به ابتدای روستای نراب رسیدم کاملاً عرق بر جبینم نشسته بود. ولی هنوز راه بسیاری تا مدرسه مانده بود، مدرسه در منتها الیه طرف دیگر روستا و بالای تپه ای مشرف به روستا بود، به طوری که بعد از مدرسه دیگر خانه ای نبود. شیب مسیر هر چه به پیش می رفتم بیشتر می شد. وقتی به نزدیکی مدرسه رسیدم و پشت سرم را نگاه کردم، نسبت به اطراف دیدی کاملاً هواپیما گونه داشتم.
همیشه وقتی از وامنان نراب را نگاه می کردم، ارتفاعش از همه روستاهای منطقه بیشتر بود، ولی حالا وقتی از اینجا به منطقه و روستاهایش نگاه می کنم می فهمم که این ارتفاع خیلی بیشتر از آن چیزی است که فکر می کردم. مدرسه کاملاً در دامنه پر شیب تپه ساخته شده بود. وقتی به ابتدای دیوار مدرسه رسیدیم، ارتفاعش برایم بسیار تعجب آور بود. حدود پنج تا شش متری می شد، با شیب تندی از کنار دیوار به در ورودی مدرسه رسیدم. این مدرسه از روبرو دو طبقه و از پهلو یک طبقه بود. وقتی وارد حیاط شدم منظره مقابلم بسیار دیدنی بود، تا خود تیل آباد و کوه هایش دیده می شد. اطراف حیاط مدرسه نرده کشیده بودند، زیرا مانند تراسی بود که در طبقه دوم قرار داشت.
بعد از حظی که از دیدن این منظره زیبا بردم، نگاهی به دانش آموزان انداختم. وجود دختران در مدرسه برایم سوال برانگیز بود، احتمالاً مدرسه ابتدایی هم ضمیمه این مدرسه است، مانند مدرسه دخترانه کاشیدار. در ورودی ساختمان مدرسه بسته بود و این یعنی هنوز مدیر و باقی همکاران نرسیده اند. کمی در حیاط قدم زدم که دانش آموزان دورم جمع شدند و پرسیدند دبیر چه درسی هستم. با توجه به این که امروز روز اول مدرسه است و باید به بچه ها نشان دهم که من خیلی جدی هستم، زیاد گرم نگرفتم و گفتم: در کلاس خواهم گفت. غرغری کردند و رفتند.
ساعت هشت شد که آقای مدیر و باقی همکاران آمدند و مدرسه کارش را شروع کرد. بعد از سلام و احوال پرسی و معرفی، وقتی وارد مدرسه شدم، فضای داخلی آن به نظرم بسیار کوچک آمد. این مدرسه سه کلاسه بود، پس مدرسه ابتدایی ضمیمه کجاست؟ مراسم صبحگاه انجام شد و بچه ها به کلاس رفتند. آقای مدیر هم که بسیار خوش رو و خندان بود برنامه کلاسی را به من داد و شروع سال تحصیلی را به من تبریک گفت. خوشبختانه این آقای مدیر هم سن و سال ما است و به راحتی می شود با او ارتباط گرفت. از همین روز اول اخلاق خوشش معلوم بود.
وارد کلاس دوم راهنمایی شدم. همان جلوی در ایستادم و با تعجب بسیار به دانش آموزان نگاه کردم. تازه فهمیدم که آن دختران هم دانش آموز راهنمایی هستند. این مدرسه مختلط است. به همین خاطر نراب یک مدرسه راهنمایی دارد که ثابت صبح است. بعد از یازده سال خدمت اولین باری است که وارد یک کلاس مختلط می شدم. من تا کنون اصلاً تجربه چنین کلاسی را نداشتم. رفتار و برخورد با دانش آموزان در این گونه کلاس ها بسیار سخت است و باید حواسم به تمام جوانب باشد. توجه بیش حد تا تنبیه بی مورد چندین برابر کلاس های عادی در اینجا تبعات دارد.
سمت راست دختران بودند و سمت چپ کلاس پسران، حضور غیاب کردم و خودم را معرفی کردم و بخش های از قوانین کلاس را برایشان توضیح دادم. کاملاً ساکت بودند و دقیق به گفته هایم گوش می کردند. در مورد آزمون ورودی که معمولاً در هفته دوم برگزار می کنم توضیح دادم. بر خلاف اکثر کلاس هایی که اعتراض می کنند، این بچه ها هیچ نگفتند. وقتی توضیحاتم تمام شد، گفتم می خواهم از مطالب سال قبل نمونه سوال حل کنم. خیلی مرتب همه دفترهایشان را باز کردند و منتظر من بودند تا سوال را روی تخته سیاه بنویسم. هر چه بیشتر در این کلاس به پیش می رفتم، تعجبم بیشتر می شد، چقدر ساکت هستند، چقدر مرتب هستند، خودشان می دانند چه کاری باید انجام دهند و لاز م نیست چندین بار توضیح دهم.
از محاسبات شروع کردم، چند جمع و تفریق عدد صحیح نوشتم، بدون هیچ سوال و جوابی دانش آموزان هم نوشتند و شروع به حل کردند. می خواستم به ترتیب به پای تخته بفرستم ولی نمی دانستم از پسرها شروع کنم یا دخترها. همین بدو امر دچار مشکل شدم. بهترین کار شماره دفتر نمره است. از دوباره اسامی آنها را خواندم و شماره آنها در دفتر نمره را به آنها اعلام کردم و تاکید کردم که همه باید شماره شان را حفظ کنند و از این به بعد همه چیز با این شماره است. بعد شماره یک را خواندم تا به پای تخته بیاید و حل کند. اولین مشکل با درایت حل شد.
این بچه ها علاوه بر نظم و انضباط خوبی که دارند، درسشان نیز خوب است. بیشترشان درست حل کردند و نیاز به توضیح زیادی نبود. تا پایان کلاس همه چیز بدون هیچ مشکلی پیش رفت. احساس می کردم در این کلاس کمتر حرف زدم و بیشتر بچه ها حل کردند. این نشانه بسیار خوبی است و امیدوارم تا پایان سال هم این گونه باشد. اگر این رویه در کلاس ها حفظ شود می توانم دقیقاً تمام اهداف رفتاری را نیز در کلاس محقق کنم.
زنگ بعد به کلاس اول راهنمایی رفتم، این ها ساکت تر و منضبط تر بودند. درسشان به خوبی دانش آموزان کلاس دوم راهنمایی نبود و در حد متوسط بودند. با آنها هم کمی مطالب سال قبل را مرور کردم. ولی زنگ آخر که به کلاس سوم راهنمایی رفتم، وقتی در همان لحظه ورود مبصر برپا گفت، چند ثانیه در شوک همین برپا گفتن بودم. مبصر کلاس دختر بود. این جا مدرسه عجایب است. تا به حال نشنیده بودم که یک دختر مبصر کلاس مختلط باشد و این چقدر نشان می دهد که این مدرسه که در دورترین منطقه است از بعضی جهات بسیار پیشرو است.
من فکر می کردم در مدارس مختلط خیلی باید بین پسران و دختران حساسیت وجود داشه باشد، ولی در همین روز اول این مدرسه فهمیدم که چنین چیزی اصلاً نیست و این ها هم همانند همه با هم همکلاسی هستند و هیچ تفاوت خاصی در رفتارشان نمی دیدم. آن تفاوتی که فکر می کردم مدرسه مختلط با مدرسه عادی دارد، در اینجا احساس نکردم. من همیشه فکر می کردم این محدودیت جدا بودن دختران از پسران در بسیاری از جنبه ها می تواند مفید باشد ولی حالا می بینم که فقط حساسیت را بیشتر می کند.
وقتی با آقای مدیر در این موضوع صحبت می کردم، گفت: این بچه ها از همان ابتدایی با هم همکلاس بوده اند و واقعاً آن چیزهایی که در فکر ما هست در ذهن این بچه ها نیست. اینها خیلی عادی در کنار هم درس می خوانند و من که دو سال مدیر این مدرسه هستم تا به حال مشکلی که اختلاط باعثش باشد را ندیده ام. چقدر در فکر ما این موضوع را بزرگ کرده بودند و چقدر افکار منفی به ما القا کرده بودند، در صورتی که در واقعیت هیچ چیز خاصی نیست و همه چیز در روال عادی آن است.
به پیشنهاد آقای مدیر با آنها همراه شدم تا با سرویس معلمان حداقل تا سه راهی بروم. آقای مدیر در راه با لبخند می گفت: خوب حوصله دارید و بیتوته می کنید و من با لبخند به ایشان جواب دادم: شما چه حوصله ای دارید که هر روز رفت و آمد می کنید. لبخندش به خنده بدل گشت و گفت: پس خبر نداری که قرار است مسیر جاده از تیل آباد تا همه روستاها آسفالت شود. باورم نمی شد که قرار است چنین اتفاقی رخ دهد، سالهاست صحبتش هست ولی خبری از اجرا نیست. به ایشان گفتم: زیاد به این موضوع دل خوش نکنید.
در سه راهی از مینی بوس پیاده شدم و به سمت وامنان به راه افتادم. هوا عالی بود و اینجا هم از مسیر میان بر همیشگی که سالها از آن عبور کرده ام، گذشتم. طی کردن این پستی بلندی ها و گذر از میان مزرعه ها و در نهایت هم عبور دوباره از رودخانه حالم را بسیار خوب کرد. امسال می توانم انرژی بسیاری را از طبیعت زیبای این منطقه بگیرم. شاید به نظر دیگران این کار من سخت باشد و بهتر باشد رفت و آمد کنم، ولی این پیاده روی خیلی بهتر از بودن در مینی بوس و گذر از جاده ای طولانی است. من در حالی که پیاده هستم، زودتر از آنها به خانه در وامنان می رسم.
اوضاع خوب مدرسه نراب هم در این حال خوب بسیار موثر بود. فکر کنم سالی آرام را در این مدرسه خواهم داشت. هم از نظر درسی خوب هستند و هم از نظر رفتاری و برای یک معلم هیچ چیزی با ارزش تر از این دو نیست. درست است راهش سخت و شیب دار است و برای طی کردن آن باید فشار زیادی را تحمل کنم، ولی همه این ها به بودن در مدرسه ای که آرام است می ارزد. از نگاهی دیگر این پیاده رفتن می تواند برای من تنبل که هیچ ورزشی نمی کنم، بسیار مفید باشد و شاید هم باعث شود وزنم اندکی کاسته شود.
روز اول مهر امسال برایم بسیار خوب شروع شد. دیگر خبری از تنش ها و مسائل سال قبل که همچون خوره روح و روانم را می آزرد نیست. حتی طی مسیر طولانی و پر شیب که نفسم را می گیرد نیز برایم جالب و خوش آیند است. فکر کنم در این مسیر جدید دوستان بیشتری از مسیر کاشیدار پیدا کنم. اینجا مزرعه و درخت و کوه و تپه و دشت و ... بسیار است و ضمناً رودخانه هم که دوست همیشگی و دیرین من است همچنان با من همراه است. همه این ها به من انرژی های مثبت بسیار می دهند تا به فکر آینده و زندگی نباشم. دیگر خودم را با حمید مقایسه نکنم که او در کنار خانه اش مدرسه می رود و من در آخر دنیا.
فردا نوبت عصر مدرسه دخترانه کلاس دارم، امیدوارم آنجا هم اتفاق خاصی رخ ندهد و امسال کلاً در آرامش آغاز شود. این روزها به شدت به این آرامش نیاز دارم.
«ضمن تشکر از همراهان گرانقدر ، اگر امکان دارد، لطف فرموده و پرسشنامه ای را که لینک آن در زیر است را تکمیل نمایند. بعد از حدود 320 خاطره نیاز به ارزیابی از نوشته ها را دارم. بسیار بسیار سپاس گذارم. »
https://forms.gle/NmNWmqcrPWwzb7UV9

نراب 1404/12/06
مطلبی دیگر از این انتشارات
277. تفاوت
مطلبی دیگر از این انتشارات
از
مطلبی دیگر از این انتشارات
317. مدیریت عجیب