نویسنده، دانشجوی ارشد جامعهشناسی
اگه اینا رو دیدی یادم بیفت...
اگه یه روز کنارت نبودم،
با اینا یاد من بیفت:
با نگاه کردن به قفسه کتابام، مخصوصا کتاب «ارمیا» و «وقتی کوه گم شد».
با خوندن رمانهای مجموعه جک ریچر، مخصوصا وسوسه انتقام(جلد ۸).
با خوندن یا دیدن هری پاتر... مخصوصا هرجایی هرماینی رو دیدی، انگار منو دیدی. خود منم؛ و هرجایی که حرف از گروه ریونکلاو شد. آخه ریونکلاو گروه منه.
اگه پلیلیستی دیدی که توش حاج مهدی رسولی و دانکن لارنس و حامد زمانی و ایمجین درگنز و علیرضا قربانی و لانا دلری کنار همان.
با شنیدن آهنگهای بیکلام سریال وینچنزو و خود سریال وینچنزو یادم بیفت؛ مخصوصا آهنگ Un diavolo scaccia l'altro.
آهنگ بیکلام crown of thorns خود خود منم. اگه شنیدیش، بدون داری منو میشنوی.
با سریال ونزدی یادم بیفت. نه که خیلی شبیه ونزدی باشم، ولی از جهاتی بهش نزدیکم. مثلا دشمنیش با ویراستارهای انتشارات و علاقهش به پروندههای جنایی. شبیه ونزدی نیستم ولی خوب درکش میکنم.
اگه تصاویر تروماهای بدجور یا جراحی اعضای بدن، مخصوصا مغز و اجساد درب و داغون رو دیدی یادم بیفت؛ اگه چندشت شد یا نشد، یادت باشه من هیچوقت چندشم نمیشد و نمیترسیدم از اینجور چیزا.
با دیدن سلاحهای مختلف یادم بیفت؛ مخصوصا گلاک ۱۷، یا برتا، و مسلسل دستی هکلر و کخ امپی۵ و کالیبر ۹میلیمتری پارابلوم یا کالیبر ۳۵۷ مگنوم و یا از اینها عالیتر، سلاح کمری افان۵۷.
کلا سلاحهای شرکت هکلر و کخ.
اگه موقع مرغ پاک کردن، حواست به کالبدشکافی مرغه پرت شد و رگهای پرخونش رو کشیدی بیرون و خونریزی داخلی قبل از مرگ رو توش تشخیص دادی یادم بیفت.
با خوندن مطالب علمی یادم بیفت. شاید یادت بیفته که مسخرهم میکردی که چرا همیشه علمی حرف میزنم و مثلا حتی برای آشپزی هم، قوانین فیزیک و شیمی رو به یاد میاوردم.
هربار حالت از درس خوندن بهم خورد، منو به یاد بیار که تنها کاری که بلد بودم و یکی از کارهای مورد علاقهم درس خوندن بود.
اگه برای فرار از افکار و احساسات و مشکلاتت به درس پناه بردی یادم بیفت؛
و اگه به این نتیجه رسیدی که احساساتت مزاحمن، اگه مثل من از احساساتت متنفر شدی چون باعث ضعفت میشن و نمیتونی باهاشون کنار بیای.
اگه به این نتیجه رسیدی که آخرش تنها میمونی و هیچکس رو کنارت نخواهی داشت.
اگه فهمیدی که باید دور خودت دیوار بکشی و خیلی جاها نقش بازی کنی و خود واقعیت رو نشون ندی تا در امان بمونی و ضربه نخوری.
اگه فهمیدی که نباید فکر کنی کسایی که بهت نزدیک شدن دوستتن و هیچکس باهات نمیمونه و هیچ دوست واقعیای نداری.
اگه حس کردی از درون خالی هستی و غرورت له شده، اگه برای بیست و پنج صدم نمره حرص خوردی، یادم بیفت.
موقع خوندن سوره اسراء و کهف و مریم یادم کن. اگه خواستی، بخون و ثوابش رو فوت کن به روحم. خیلی این سورهها رو دوست داشتم.
هرجا اسم خانم شهیدهای شنیدی یادم بیفت. مخصوصا شهیده زهره بنیانیان؛
و هرجا حرف حقوق زنان شد.
اگه چیزی درباره جامعهشناسی خوندی یا شنیدی، مخصوصا پارادایم انتقادی، یاد من باش.
وقتی انقدر فکر کردی و توی مغزت، فیلسوف های مختلف باهم بحث کردن و بازم به نتیجه نرسیدی،
وقتی سعی کردی انصاف علمی داشته باشی ولی این انصاف باعث شد انقدر همهچیز برات عقلانی بشه که آرمانهات رو از دست بدی و درباره همهچیز شک کنی،
وقتی از مذهبیهای متعصب سرخورده شدی، ولی روشنفکرنماهای غیرمذهبی سرخوردهترت کردن و دیدی هیچکس نمیخواد منطقی باشه،
وقتی انقدر توی نگاه انتقادی غرق شدی که کارت شد شناسایی گفتمان و ایدئولوژی و روابط قدرت و دیگه درباره همه چیز شکاک بودی،
وقتی خیلی فکر کردی، ولی تردیدهات کمتر نشدن و بیشتر هم شدن،
وقتی احساس نیاز میکردی که بنویسی، ولی دچار خشکی قلم بودی،
وقتی از شدت تنهایی، شخصیتهای خیالی ساختی و با اونا زندگی کردی و دیگه اهمیت ندادی که چی دربارهت فکر میکنن یادم بیفت.
اگه توی دانشگاه یا مدرسه، کسیو دیدی که همیشه تنهاست و همیشه مثل خر درس میخونه، یادم بیفت.
وقتی کسیو دیدی که ذهنش فقط برای بقا کار میکنه و بخاطر همین مکانیزمهای بقا، فقط میتونه به خانوادهش اعتماد کنه، یادم بیفت؛
یا اگه کسیو دیدی که دائما مضطرب، محاط و شکاکه، به همه جزئیات دقت میکنه و ذهنش دائم و پشت سرهم سناریوهایی میسازه که خیلی فاجعهبار، ترسناک و غمانگیزن.
اگه کسیو دیدی که خیلی بچه مثبته و بجای بچگی کردن و شیطنت، مشغول فکر کردن و نگران بودنه،
یا کسی که گاهی با نگرانی یا حمایتش، اطرافیانش رو کلافه میکنه و همه بخاطر این شیوه محبت، یا مسخرهش میکنن یا اونو از خودشون میرونن.
اگه کسیو دیدی که وارد بازی گروهی نمیشه، چون حس میکنه گروه اونو نمیخواد و میترسه توی بازی گند بزنه و طرد بشه، یاد من بیفت.
اگه کسیو دیدی که توی ورزش خوب نیست و روحیه هنری نداره و توی اینا اعتماد به نفسش پایینه و برای همین فقط درس میخونه،
یا اگه کسیو دیدی که هنوز نمیتونه درست غلت جلو بزنه،
یا نمیتونه بارفیکس برعکس بره،
چون از هردوی اینا میترسه(میترسه بیفته یا گردنش بشکنه چون زیاد فکر میکنه)
و همیشه احساس کم بودن داره،
و همیشه توی کلاس ورزش میره قایم میشه و دوست نداره ببینن چقدر بده، یاد من بیفت.
با دیدن یادگاریهایی که از این و اون نگه داشتم یادم بیفت. من هدیه هیچکس از خانوادهم رو دور نمیانداختم، حتی اگه به درد نخور بود. چون با خودم میگفتم اینو با همه عشقش به من داده و دور انداختنش توهین به اون عشقه. حتی نقاشیای خواهرم یا قایق کاغذی که وقتی بچه بود برام ساخت رو هم نگه داشتم. اونا رو نگاه کن و ببین که حالا خود منم یه خاطره شدم، یه یادگاری.
اگه کفشهای پاشنه بلند سفیدم رو دیدی، یا چادر نگیندارم رو، یا لباس مجلسی شیری رنگ رو، یادت بیاد چقدر احساس شرمندگی میکردم از اینکه اونا رو دوست دارم و دلم میخواسته؛ انگار حس میکردم نباید دختر باشم.
وقتی رمانهام رو خوندی یادم بیفت؛ مخصوصا توی رمان شهریور، اونجایی که سلما تنهاست و تنهاست و تنهاست.
اگه اسم گرینلند و قطب و شفق قطبی رو شنیدی یادم بیفت.
وقتی ماه کامل رو نگاه کردی، یا ستارهها رو، مخصوصا صورت فلکی شکارچی، یا ابرهای پراکنده توی آسمون آبی رو، یادم بیفت. من عاشق نگاه کردن به آسمون بودم. عاشق اینکه فقط سرمو بگیرم بالا و نگاهشون کنم. عینک خریدم بخاطر اینکه چند وقت بود ماه رو درست نمیدیدم؛ و بیشتر مواقع عینک میزنم تا ماه رو درست ببینم.
عینکم رو اگه دیدی یادم بیفت.
اگه برف اومد و دلت خواست برفبازی کنی و کسی نبود و بغض کردی، یادم کن.
مخصوصا اگه آدمبرفیای ساختی که شبیه پیک مرگ شد یا اگه شیفته درخشش برف توی نور شب شدی.
هر وقت گلای نرگس رو بو کردی، یا چشمت به گلای رز و خرزهرههای صورتی خونه مادرجان افتاد،
یا هر وقت موقع آشپزی از اضافه کردن ادویه لذت بردی،
اگه خواستی کیک بپزی و از ترس اینکه خوب پف نکنه نپختی، یا پختی و دیدی خوب نشده و گریهت گرفت، یادم بیفت.
اگه پفک خوردی، یا معینیپور، یا کیک خیس شکلاتی، یا شکلات تلخ، یا نسکافه، یا نودل، یا شیرقهوه، یادم بیفت. اگه خواستی برام اینا رو خیرات کن. ولی بدون از بین همه اینا، بیسکوئیت آلمانیهای مامان رو از همه خوراکیای دنیا بیشتر دوست دارم.
با رنگ آبی روشن یادم بیفت؛ آبی خیلی روشن. با آبی فیروزهای، یا آبی دریایی، یا سبز زمردی هم همینطور. این رنگا رنگای منن.
با سریال بریکینگ بد، یا مجموعه بچههای عجیب خانم پرگرین، یا سریال خانه شیرین، یا سریال کور یادم بیفت.
اگه حس کردی به هیچ جا تعلق نداری، یادم بیفت.














با همه اینا یادم بیفت؛
ولی فراموشم هم اگه کردی عیبی نداره. خیلی آدم خاص و مهمی نبودم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
ما به خود بدهکاریم
مطلبی دیگر از این انتشارات
این نکته رمز ¿¡
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک اعتراض و یک پیشنهاد