با اینا یاد من بیفت ...

چالش با اینا یاد من بیفت...

هروقت نگاهت به ماه توی آسمون افتاد

یا هروقت کسی رو دیدی که از دیدن ماه مثل بچها ذوق میکنه طوریکه انگار اولین باره که بینا شده و ماه دیده.

هروقت نی نی دیدی. انگشت اشاره ات رو توی دستای نرم کوچولوش گرفت. بوی نی نی رو استشمام کردی و به پاکی وجودش غبطه خوردی. و محکم بغلت گرفتی تا مثل ماهی از دستت لیز نخوره. یا وقتی از جلوی مغازه ی سیسمونی فروشی رد شدی و قند تو دلت آب شد و سرت رو کج کردی و با دیدن سایز لباس ها بغضی شدی.

هرجا کتاب خریدی، و با کتابت معاشقه کردی، بوسیدیش، بغلش کردی، شب گذاشتیش کنار بالشتت و طی روز چندبار رفتی سر زدی، چک اش کنی ببینی حالش خوبه، سالمه، و صفحاتش رو بوییدی و با دستات ورق به ورق اش رو لمس کردی، جملات مهم اش رو نوشتی، خط کشیدی و با ذوق برای دوستت از خلاصه اش گفتی و عکسش رو انداختی.

هروقت رفتی زیارت، مخصوصا اولین بار که رفتی کربلا، و نگاهت به گنبد دوخته شد(عشق در یک نگاه فقط همین و بس)بدون که این آغاز یه دلتنگی بی پایانه. هروقت به بارگاه های مقدس و مکان های معنوی رفتی، مشهدالرضا و از آب یخ سقاخانه‌خوردی، نجف خانه ی پدری، قم با بازار سوهانش و جمکران سوار ماشین برقی ویژه حمل افراد سالمند، ناتوان و معلولین شدی!

هروقت کسی اگر چندساعت دیر پیامش رو سین زدی، قبل جواب دادنت پیامش رو دیگه پاک کرد( مربوط به روزگار گذشته که چیزی به نام اینترنت وجود داشت!)

هروقت یکیو دیدی خیلی زیاد میخنده، معنا و علت خنده هاش رو فقط خودش میدونه و معدود آدمایی که جنس طنزشون باهاش یکیه. یا کسی رو دیدی که حین خندیدن داره گریه میکنه یا بلعکس!

هروقت یه کنکوری دیدی که یکسال تمام خودش رو قرنطینه کرد تا به آرزوش برسه. 

هروقت کسی توی مهم ترین روزهای زندگیش هم آزمون و امتحان داشت!

هروقت یه دانشجومعلم دیدی

هروقت شیرکاکائو، نودل، پنیرپیتزا، قرمه سبزی های ظهر جمعه ی مامان، قهوه، چای، کرانچی آتشین، کیک خیس، ترشک و لواشک خوردی!

هروقت اومدی خطه ی کرج

هروقت روان نویس دیدی، خریدی، یا باهاش نوشتی

هروقت دیدی کسی ذهن خیلی پرسشگری داره  و عاشق مصاحبه است(اشاره به روان شو)

هروقت صمیمی ترین دوستت رو از ویرگول پیدا کردی و بهترین آدمای زندگیت رو مدیون فضای مجازی هستی.(مخصوصا ویرگول)

هروقت یه معاون پرروشی دیدی که با بقیه فرق داشت.

هروقت فشفشه ی تولد روشن کردی و نزدیک بود باهاش آتش سوزی راه بندازی

هروقت یه دختر چادری دیدی

هروقت کسی رو دیدی که دلش اندازه ی گنجشکه و به راحتی میتونه اشک بریزه و خروار خروار گریه کنه

هروقت کسی مجنون رشته ی انسانی بود و با شعر و ادبیات روحش آروم میگرفت.

هروقت حس کردی یه فردی واقعا بهت اهمیت میده، به حرفات گوش میکنه، و حس کردی واسه کسی مهمی( تو ارتباط با آدما من واقعا اینشکلی ام)

هروقت یه درونگرا دیدی که هیچکس باورش نشد درونگراست و همه به برونگراییش قسم میخوردن

هروقت اهنگهای علی یاسینی رو شنیدی(کراش یادگاری از دوره نوجوانی، که آثار قدیمیش خیلی بهتر از جدیداست)

هروقت الکی به حرفای بی مزه ی کسی خندیدی که حس دلقک بودن یا ناکافی بودن بهش ندی.

هروقت به کسی اعتماد کردی و رکب خوردی

هروقت همون سنگی که میزدی به سینه ات خورد به سرت!

هروقت کسی رو عمیقا دوستش داشتی ولی صلاح در رها کردن و رفتن بود :(

هروقت بهترین عکسهارو از دوستات گرفتی و برای جبران بدترین عکسها رو ازت گرفتن

هروقت کسی رو دیدی که تاکید داره کنار پنجره ی ماشین/قطار بشینه

هروقت هرگونه گل دیدی، خصوصا رزسفید، ژیسپوفیلا، یاس و نرگس

هروقت کتابخونه یا کتاب فروشی رفتی، کتاب هدیه دادی یا کتاب هدیه گرفتی

هروقت برف و بارون آومد، آسمون خیلی قشنگ بود یا ستاره ها زیاد چشمک میزدن.

اگه چای ات رو انقدر سرد میخوری که یکباره سر میکشی و البته بدون قند 

اگه پیتزا رو بدون سس میخوری

اگه عاشق شب بیداری هستی

اگه فیلم five feet apart. و the feaut in our stars رو دیدی و باهاش هق هق کردی

اگه "تو" رو "طُ" مینویسی

اگه یه شبایی تو زندگیت داشتی که برات قد چندسال گذشت

وقتی دلت برای خودت سوخت و برای مظلوم واقع شدنت گریه کردی

وقتی خودت آگاهانه انتخاب کردی کسی گولت بزنه!

وقتی میدونستی طرف مقابلت داره اراجیف میبافه و مهمل میگه ولی چون حوصله ی بحث کردن و اثبات اینکه اشتباه میکنه رو نداری با یک "باشه" بحث رو تموم میکنی.

وقتی میدونی جایی حقت رو ضایع کردن، یا توی فلان جا میتونستی جواب فلانی رو بدی ولی حرمتش رو حفظ کردی و بعدش توی دعواهای خیالی تو سرت فقط خودخوری کردی‌.

وقتی با موزیک گوش دادن سرعتت برای انجام کارا چندبار شد نیترو!

وقتی از نرم افزار زیاد سررشته نداری با این حال مهندسِ فنیِ خونه محسوب میشی!

وقتی کسی رو دیدی که بینهایت آشپزی کردن رو دوست داره.

وقتی کسی ذهن خیلی خلاقی داشت و تلاشش بر این بود کارهارو متفاوت انجام بده.

وقتی اورتینک هستی و از  هیچ چیز دیگه تعجب نمیکنی چون مدتها پیش، پیش بینی کرده بودی و حدسش زده بودی.

وقتی هردفعه عهد میبندی دیگه نمیذارم آدما از مهربونیم سو استفاده کنن ولی بازم دلت میسوزه و روز از نو روزی از نو!

یه روز که رفتی پینترست و هرچی خوشت اومد دانلود کردی. 

اگه توی مراسم خواستگاری کسی رو به خودشناسی رسوندی👀

وقتی حس کردی باید چیزی بگی ولی به هزار و یک دلیل نگفتی، حرفتو قورت داری و سکوت رو انتخاب کردی.

وقتی بین دوراهی های ۵۰/۵۰ موندی و رسما دیوانه شدی.

وقتی اسنپ گرفتی و ماشینی غیر پراید اومد و خوشحال شدی!

وقتی از کسی خوشت میاد ولی با شنیدن بهانه ی مسخره ی تو لیاقتت بیشتر از منه، طرد شدی

اگر خانوم هستی و هروقت آقایی از کنارت رد شد و خودش رو کج کرد تا باهات برخوردی نداشته باشه و تو بهش افتخار کردی و خوشحال شدی(وام گرفته از پست آقای کریپتون)

هروقت یکی دیدی در عین وقار و سرسنگین و جدی بودنش بیرون، طوری میتونه شوخ و صمیمی و در حال بگو بخند با دوستاش باشه که قبل از شناخت کاملش کسی باور نکنه اینطور شخصیتی داره.

هروقت واسه احوال پرسی دوستات پیش قدم شدی و بهشون زنگ زدی و ازشون شنیدی(عه اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنماااا)

هروقت یکی عکس های پستش از متن پستش هم بیشتر بود

وقتی به خاطر بچه ی اول بودن کلی با مامانت سر برچیدن سبیلات و تابوشکنی در نوجوانی بحث کردی و سر بچه ی دوم بدون اینکه خودش یک کلمه چیزی بگه، مادر خودش پیش قدم شد :// (هرچی بدبختیه واسه بچهای اوله!)

هروقت آزمایش‌ خون دادی، یا خون دیدی و حالت بد شد

هروقت جواب کسی رو دیر دادی، نه چون نخواستی، چون نمیخواستی حالِ بدی که اون تایم داشتی به فرد دیگه ای منتقل بشه، یا اینکه حوصله ی توضیح دادن آنچه که بهت میگذره نداشتی؛ همون شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست معروف...

هروقت خودکار خریدی و درِ خودکار رو دور انداختی چون به ضرورت وجودش اعتقادی نداری

هروقت انقدر آب خوردی که صدای قمقمه دادی

هروقت مسیری طولانی رو پیاده طی کردی خونه اومدی، فقط چون دلت نیومد پدرت رو از خواب بیدار کنی

هروقت تعدادآمار چراغ هایی که برای سحری خوردن بیدار میشدن رو درآوردی

هروقت نذر کردی روزی که ترامپ و نتانیاهو نفله شدن، شیرینی پخش کنی

هروقت مواقع سخت به خدا گفتی اگه اون مسئله حل بشه دیگه نمازات رو اول وقت میخونی و هربار تکرارش میکنی :(

هروقت رو شیشه بخار کرده چیزی نوشتی یا شکلک کشیدی

اگه خیلی ساعت00:00 رو دوست داری یا ساعت های جفت برات جذابن

اگه عاشق رایحه دیور ساواج و ویکتوریا سکرت هستی

اگه هنوز با معلم های دوران تحصیلت در ارتباط هستی 

وقتی میشینی تو پارک و فقط به بازی بچها خیره نگاه میکنی

وقتی کسی رو دیدی که کوله و کتونی رو خیلی بیشتر از کیف دستی و کفش پاشنه بلند دوست داشت

وقتی دختری رو دیدی که اگه از ظاهرش پیش از باطنش تعریف کنی خوشش نیومد

وقتی سلطان شکار لحظه ها بود.

اگه ساعت عقربه ای رو به ساعت هوشمند ترجیح میدی

وقتی کسی رو دیدی که عینکی نبود ولی به خاطر علاقه به عینک، گاهی بلوکات میزد

وقتی دو تا خواهر دیدین که یکیش مثل باب اسفنجی بود و دیگری مثل اختاپوس(در ظاهر و برای بروز احساسات)

وقتی کسی صدا و چهره اش چندسال از خودش کوچیکتر میزد

اگه کسی رو دیدی که کشته ی مرده ی تجربه های جدید بودی

وقتی کاپل مذهبی تو بیرون دیدی و دلت غنج؟ رفت براشون و از خدا یکی از همونا طلب میکنی

اگه چندین ساله تلوزیون تماشا نمیکنی و اینستاگرام هم نداری

 اگه تو هم خواهر/برادر کوچیکتر از خودت رو بزرگ کردی 

هروقت پروانه ی آبی دیدی

هروقت تونستی از اقشار مختلف با کسایی که عقاید متفاوت باهات دارن دوست بشی

هروقت کسیو دیدی به عنوان یه خانوم سرعت راه رفتنش زیاده! (به نظرتون چیز بدیه؟)

هروقت کسی رو دیدین که خودجوش و دلی نقاشی میکشه و دنیاش میون رنگها و آفرینش محصور بود.

اگه عاشق حافظ و فالش هستی 

اگه ذهن فوق العاده رویاپرداز و فانتزی سازی داری*_~

هروقت حس کردی جز خدا هیچکس رو نداری

و هربار که به واقعیتی پی بردی دچار شوک شدی!

اگه عاشق شب با موزیک به جاده زدن هستی و چراغ تیر برق ها رو نگاه میکنی. همیشه میگفتی ۱۸ سال و یک روزم بشه رفتم گواهینامه بگیرم ولی دریغ که برنامه زندگی همیشه جوری که میخوای پیش نمیره

اگه انتخابت بین فیلم و کتاب، کتاب هستش

و همیشه دوستای فیلم بازت ازت میپرسن چطور میتونی فیلم نبینی(نه که نباشه، هست ولی زیاد نیست، نگه داشتم با یار ببینیم :)

وقتی به خاطر تنها نبودن از استاندارد های خودت پایین نیومدی و با هرکسی نبودی و نگشتی

و درنهایت اگه به خاطر تموم آنچه که پشت سر گذاشتی و فقط خودت ازش خبر داری به خودت عمیقا افتخار کردی.

چندتا مثال خیلی کوتاه از دنیای وسیع روان نویس تقدیم نگاه شما :) مرسی که تا اینجا خوندید

بهم بگید شما با چه چیزهایی یاد من میفتین

و توی کدوم موارد مشترک بودیم؟

با تشکر از جوجه تیغی بابت این چالش جالب

یکم فقط به نظر خودم بهم ریخته اس، که اونم اشکالی نداره انعکاسی از حال این روزهاست =]