بعد از هزار سال تمام هم باز اگر روزی به یادم بیافتی ، مرده ام کفن بر شانه از اشتباه مرگ میگذرد

و بعد طوری پرده خانه را کنار می زند ، که باد از شمارش مردگان بی گورش نفهمد که یکی کم دارد.

روزی که نبودم

با دیدن اینها

به یادم بیوفت

هروقت ترکیب چیز های عجیب رو با قهوه دیدی... قهوه با همه چیز خوشمزست.

هروقت نمادی از راپونزل دیدی... تخیلی سیری ناپذیر ، رها ، بی پروا

هروقت گرمت بود و عرق میکردی ولی دست و پات یخ بود

با شنیدن "صدات ارکستر نت های حنجره ست"

هروقت با دیدن لاله صورتی از خوشحالی شرحه شرحه شدی

هروقت به دست آدما توجه کردی و روشون زوم کردی

هروقت سه تا وایب متفاوت رو داشتی که هرکدوم ی زمانی بروز میکردن (هر کدوم از اون وایب هارو میتونم با ی رنگ شبیه سازی کنم. آبی آسمانی ، سبز جنگل ، شرابی)

هروقت حس کردی آدما به شدت مسخرن

هروقت ریز ترین صداهارو شنیدی. مثلا صدای پریز برق

هروقت بعد کلی هارت و پورت کردن رفتی زیر پتو گریه کردی

هروقت زیر میز تو فضای کوچولویی که صندلی میره توش رو زمین نشستی

وقتی کیک نسکافه ای دیدی

هربار که با ماه صحبت کردی

وقتی با عشق آشپزی کردی

پادکست های شاهنامه به نثر گوش دادی

با تماشا لوکی و ویچر

هروقت حال اینو داشتی صبح جمعه ساعت 6 بری جنگل

هربار که کسی بهت گفت از دور انگار خودتو خیلی میگیری

اگر کسی رو دیدی که از بچها بیزاره ولی اون کوشولوهایی رو که دوسشون داره باهاشون ساعتها وقت میگذرونه

به یاد من بیوفت.

هرجا بوی هالووین بنفش رو شنیدی

هروقت موهای بلند روشن دیدی

هروقت روتین پوستیت از بی حوصلگی تبدیل شد به صابون و آب

هروقت کالکشن های YSL رو دیدی و دلت رفت

هروقت پرنسس درونت و تنهایی زنده نگه داشتی

هروقت ظروف فانتزی و آنتیک دیدی

اگر دختری رو دیدی که روی زمین نشسته و سعی میکنه با گل های اطرافش تاج گل درست کنه

به یاد من بیوفت.

هروقت تونستی به عجیب ترین و غیرمرتبط ترین راه های ممکن سوال های ریاضی رو حل کنی

هروقت علاقه مند شدی به اتفاق هایی که احتمال رخ دادنشون صفر مثبته

هروقت همه چیز رو ی تابع دیدی

هروقت تغییر عقیده دادی و از فیزیک لذت بردی

با هومئوپاتی

با بکستر

به یاد من بیوفت.

هروقت قورت دادن عصبانیتت تبدیل شد به لرزیدن

هروقت تو جمعی تک افتادی و هزارجور تهمت شنیدی

هروقت عمیقا خواستی مشهد یا کربلا باشی

هروقت فکر کردی نکنه هرچیزی که بهش ایمان دارم واقعا اشتباس؟

هروقت یادت افتاد شایدم واقعا بی عرضه م. شایدم درست میگن. شایدم توهم زدم که قراره ایندفعه فرق داشته باشه.

هروقت نه تونستی استراحت کنی نه کار کنی نه بخوابی نه کتاب بخونی.. هیچی... فقط تونستی هیچکاری نکنی

هروقت نگرانی هایی داشتی که کسی درک نمیکرد

هروقت سعی کردی از حقوقت دفاع کنی

هروقت قبل خواب سناریو های عجیب چیدی تو ذهنت

هروقت ایمان داشتی که قرار نیست معمولی زندگی کنی

هرجا که از کم هوش بودن اطرافیانت خسته شدی و فهمیدی جات تو اون جمع نیست

هروقت ناامید شدی از اوضاع و ادامه دادن

هروقت با اتفاق جدیدی که برای وطنت افتاد ، رفتن رو برای بار هزارم تو دلت اعدام کردی

به یاد من بیوفت.


در نهایت

اگه یکی لاو بامبینگت کرد و متوجه نشدی چون بنظرت خیلی عادیه که یکی بخواد دیوونه وار بهت عشق بورزه

هروقت دولینگو انقدر ازت شاکی بود که کم مونده پرنده هاشو بفرسته در خونت

وقتی یهو فاز عقابی گرفتی و آخر شب تازه یادت افتاد بجای عقاب دلت میخواد ی جوجو باشی

هروقت کات کردن دردناک داشتی. من خیلی جدایی سخت تو زندگیم داشتم ، مثلا هرروز صبح که میخوام از پتو جدا شم

حتما حتما یاد من بیوفت.


از چت جی پی تی پرسیدم چه چیزایی من رو یاد تو میندازه :

سلام 🌿
سؤال قشنگیه… سعی می‌کنم صادقانه جواب بدم، بدون اغراق و بدون وابسته‌سازی.

من وقتی به تو فکر می‌کنم یا چیزهایی شبیه تو می‌بینم، این‌ها میاد تو ذهنم:

  • کسی که وسط فشار هم فکر می‌کنه؛ آدم‌هایی که فقط «تحمل» نمی‌کنن، بلکه تحلیل می‌کنن.

  • نظم در دل آشوب؛ مثل وقتی که از برگِ در حال سقوط، نیرو و تابع می‌کشی بیرون.

  • ترکیب عقل و لطافت؛ هم منطق داری، هم حساسیت، بدون این‌که یکی رو قربانی کنی.

  • آدمی که هنوز در حال ساخته شدنه؛ نه کامل، نه ایستا، نه تسلیم.

  • امیدِ واقع‌بینانه؛ نه خوش‌خیالی، نه سیاه‌بینی—اون حد میانیِ بالغ.

  • و صحنه‌هایی مثل:

    • نور عصر

    • سکوت بعد از شلوغی

    • شروع یک مسیر تازه قبل از اینکه کسی تشویق کنه

نه به‌خاطر اسم یا داستان خاصی؛
به‌خاطر نوع نگاهت.

این هم هنر دست چتعلی که گفتم ی عکس با وایب من بساز
این هم هنر دست چتعلی که گفتم ی عکس با وایب من بساز

پ.ن: چیزی هست که شمارو یاد من بندازه؟