مَن بِه رَنجِ تَرانه ها گِریستِه ام؛ باران صِدایَم کُن...!
روزی که مرا به خاطر بیاوری؛
یه روز میرسه...
یه روزی که سرتو میذاری رو بالشت و یه جوری، یه طوری من به خاطرت میام. شاید آروم و پیوسته، شاید سراسیمه و عجول همینطوری که همیشه هستم. البته، امیدوارم این اتفاق بیفته. امیدوارم که یه روز، یه جایی منو به خاطر بیاری. شاید با عطر همیشگیم، همون عطری که روی لباس هام میمونه... یا شاید با لبخند های گله گشادم که موقع زدنشون، تمام دندون هام دیده میشه، نمیدونم.
ولی، دلم نمیخواد از آدمایی باشم که نصفه شب به خاطرت میاد. آخه نصفه شب، مثل گذر نسیم از روح، همه چیز رو از خاطرت میگذرونه. همه خوب و بد هارو. همه تلخ و شیرین هارو. من دوست دارم یه روز، یه جا، وسط شلوغی روز به خاطرت بیام. همونجایی که بالای دفترچه ات مینویسی:"هوالحق" و یادت میاد من اینو همیشه مینوشتم. وسط غوغای خورشید وسط آسمون ظهر، همونجایی که آدم هایی خاطرت میان که جای نبودنشون، مثل یه بریدگی با کاغذ میسوزه.
وسط شلوغی روز. وسط هیاهو ی آدم ها. مثلا وقتی بستنی قیفی یه پسر بچه رو میبینی، به یادت بیاد من سردرد های سینوزیتم رو برای بستنی خوردن، به جون میخریدم. وقتی از جایی رد میشی و بوی پرتقال به مشام میرسه. و البته وقتی توی پلی لیست آهنگات، نگاهت به آهنگای چاووشی میفته.
من میتونم بی پروا خوب میشناسمت. خیلی خوب، چون دقیقا میدونم وقتی ذوق تو چشمات موج میزنه، چه شکلی میشی. توهم میتونی، چون میدونی عاشق گل های یخ ریز صورتی و پتوس های مرمری ام. چون میدونی مثل یک طفلک دبستانی، لوازم تحریر نو منو سر ذوق میاره. چون میدونی شعر هام رو بی هیچ آموزشی مینویسم و برای اون کج و کوله ان. و حتی میدونی وقتی از آخرین پیام عزیزانم زیاد بگذره، چقدر نگران میشم زندگی همینطوره، عزیزدلم. با این چیزایی که الان مسخره به نظر میرسن یه روزی از گوشه فکرت میگذرم. فقط، امیدوارم اون لحظه روی لب هات، لبخند باشه و شاید، تکیه کلام هام که تو وجودت جا مونده.
گاهی، یادآوری نیاز به یه تلنگر داره. برای یادآوری از من، چایی میتونه اون تلنگر باشه. چایی تلخ بدون قند. و بعدش احتمالا یادت بیاد اگه قند بخورم، انرژیم خیلی زیاد میشه. و بعدش احتمالا صورت گل انداخته و لب های برچیده ام رو، بعد از یه ورجه وورجه طولانی به یاد بیاری و حرصی که از دستم میخوردی. حرفایی که از سر بی احتیاطی نصفه می موندن. حتی لحظه هایی رو که بدون هیچ کنترلی، صدام از شدت ذوق بلند میشد و کفری میشدی. بعد، ممکنه یاد سربه هوا بودنم بیفتی و یادت بیاد عادت داشتم زیاد زمین بخورم و بعدش طوری بلند شم که انگار اصلا درد نداشته، در حالی که هنوز لنگ میزدم!
می بینی؟ همه چی همینجوری پیش میره. یه چیز کوچولو منو دوباره به خاطرت میاره. به هرحال، امیدوارم هرموقع بیتی شعر خوندی یا نگاهت به مداد رنگی افتاد، آرزو های منو به خاطر بیاری و مسیری که باید میرفتم، یا حتی هرموقع انگشت کوچیکه پات گیر کرد به مبل و همونجا از شدت درد، یه مصرع ناب برای اول شعرت پیدا کردی.
دوست دارم ازت بخوام با پنکیک های یک اندازه نیمه طلایی و موهای قهوه ای و ساز قانون و سنتور یادم بیفتی. دلم میخواد هرموقع از ته ته دلت به درددل های دیگری گوش دادی، همون درددل هایی که گوشه دل خاک میخورن، من به خاطرت بیام. دوست دارم نارنجی پرتقالی منو یادت بندازه. یا هرموقع کسی رو دیدی که حافظه خوبی داره و یا عاشق عکاسیه.
هر موقع لجبازی های الکیم جلوی زندگی یادت اومد، فقط لبخند بزن. یا هر زمان دیدی جزوهی زیست شناسی یه نفر، پر از نقاشی های کوچیک و بزرگه... هرموقع دلت برای صحبت کردن راجع به جزئیات کوچولو تنگ شد. هرموقع یادت اومد باید الان امید رو اطرافت پخش کنی، نمیدونم...
صادقانه عزیز دلم، یادآوری چیز تلخیه. تلخ و دلنشین. شیرین و دردناک. و من دلم نمیخواد ذره ای احساس دلتنگی کنی. هرچند، شاید هرگز، آه لعنتی. نمیدونم... اما، الان تردید دارم که آرزو کنم که یادم بیفتی یا نه. اما میدونی، فکر میکنم بعیده که از خاطرت نگذرم، حتی اگه این آرزو رو نکنم، چون هم سفر بودن کم چیزی نیست که به این راحتی فراموش بشه.
گرچه همسفر خوبی نبوده باشم.
میدونی چیه؟ ناچار یاد من خواهی افتاد، عزیز کوچولوی من. موقع غروب، موقع غروب که نور عسلی رنگ خورشید هیکل ابرهای سفید و نرم رو در آغوش میگیره، تو نگاهت به آسمون خواهد افتاد. و بخوای یا نخوای، یادت میفته که عاشق ابر ها بودم. و اون موقع من رو به خاطر خواهی آورد، به حرمت تمام ابرهایی که موقع غروب و طلوع آفتاب، با تو معنی پیدا کردن.

پ.ن: من حقیقا داستان چالش رو نمیدونم=) و ایده ای هم ندارم که این نوشته های زیبای دوستان مال کِی بوده! فقط موضوع بسی قابل نوشتن بود و زیبا:)
مطلبی دیگر از این انتشارات
اگر نوجوون بودم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
اگه دیگه نبودم، با اینها منو یادت بیار. (چالش هفته)
مطلبی دیگر از این انتشارات
من خیالی