زنهار یاد کن ز من و روزگار من...

سلام!

من معمولا پست های چالش هفته ویرگول رو دنبال می‌کردم
ولی پیش نیومده بود شرکت کنم. گفتم یه دفعه آزمایشی شرکت کنم ببینم چطور میشه.

فکت: احتمال اینکه چیزی از حوصله شما تا انتهای متن باقی بماند، با تقریب خوبی صفر است!

از زیر بار سنگین شروع نوشتن در میرم و با متنی که جناب جوجه تیغی شروع کردن، ماهم شروع می‌کنیم:

یه روز که دیگه نیستم؛

به‌هر دلیلی،

لطفا با اینا یاد من بیفت!

(البته به نظر من حرف ایشون فروتنانه‌ست... اگه یاد من نیفتادی هم نیفتادی 😒)

خیلی هم یاد من نیفت...
خیلی هم یاد من نیفت...

هروقت گذرت به خیابون انقلاب افتاد،
با بوی کاغذ وقتی کتابی رو باز کردی و بو کشیدیش،
با صدای مردی که میگه "کمک آموزشی طبقه فلان... پایان‌نامه ارشد طبقه بهمان..."،
با دیدن آدم‌هایی که همیشه‌ی خدا جلوی بانک سپه نشستن، اگه تو هم هیچوقت نفهمیدی اونجا چه کار می‌کنن،
یاد من بیفت

وقتی دیدی کسی داره صفحه‌ای از کتابی رو تا می‌کنه و دلت خواست فکش رو بیاری پایین...

وقتی رفتی توی کتاب‌فروشی و به این نتیجه رسیدی که اینطوری نمیشه و باید کلا مغازه رو با کتاب‌هاش یجا بخری!
(و اگه بعدش موجودی حسابت یادت اومد)...

وقتی گذرت به گوتنبرگ افتاد و حس کردی خانمی که پشت سیستم نشسته میتونه ذهنت رو بخونه...

وقتی حس کردی سال‌هاست سعدی رو می‌شناسی...

وقتی سر یه سوال کروی، رابطه چهارجزئی لازمت شد اما با اینکه ده دفعه خوندیش یادت نیومد...

وقتی سر امتحان مجبور شدی فیزیک رو از اول بسازی چون یه رابطه کوفتی رو فراموش کردی...

وقتی جواب سوالی رو میدونستی اما اعتماد به نفس کافی برای جواب دادن نداشتی...

وقتی برات سوال شد فلسفه ی شلوار زاپ دار چیه، اما به نتیجه نرسیدی...

وقتی مجبور شدی به کسی زنگ بزنی اما از اضطراب، ته دلت خدا خدا کردی که بر نداره...

وقتی حین زاویه زدن کمر و گردنت گرفت... یا بعد از کار با مقرّ نیوتونی زانو برات باقی نموند...

وقتی به نظرت اکثر مواقع زندگی، یه بازی تو سر باخت اومد...

وقتی شب های روشن رو خوندی و اولش کلی به ناستنکا فحش دادی اما بعد دیدی کلا هیچکس ظالم نیست و همه مظلوم هستن!....

هروقت هر کدوم از کار های شجریان (به ویژه اشعار سعدی رو) ، بنان، کیهان کلهر، لطفی، مشکاتیان، پایور رو شنیدی...

هروقت توی زمان جا موندی و احساس عتیقه بودن کردی...

هر وقت احساس کردی تنها کسی هستی که از پشت صورت زیبا، سیرت کثیف آدما رو می‌بینی...

هروقت صبر کردی ساعت پالیندروم بشه تا به کسی پیامی بدی یا زنگ بزنی (مثلا 08:08 یا 00:00 یا 12:21 ...)

هر جا یه کامپیوتر خیلی قدیمی با بدنه ی کرم رنگ دیدی...

هر جا مفسر (یا دیباگر یا کامپایلر) گفت باگ از فلان خطه، و رفتی دیدی منظورش یه خط خالیه...

هر جا حس کردی جاوااسکریپت یه شوخی با عقل سلیمه...

هر جا بحث سیاسی شد اما جلوی خودتو گرفتی...

هر جا غلط نگارشی دیدی، یا دیدی کسی "تو" رو می‌نویسه "تُ" و کفری شدی...

هر جا حس کردی عزیزِ کسایی که برات عزیز هستن نیستی...

هر جا به آیندگان گفتی "گور پدر همه‌تون" و "به درک که ممکنه 100 سال دیگه حتی اسمم رو هم ندونید"

کلا هر جا حس کردی گور پدر فلان چیز و بیخیال شدی

هر جا یه المپیاد فیزیکی دیدی که داره زجه می‌زنه نجوم همون فیزیکه...

هر وقت بین نجومیا حس فکری فیزیکی هستی و بین فیزیکی ها، نجومی...

هر بار که فکر کردی یه کتاب معروف توسعه فردی میتونه کمکت کنه اما آخرش به شارلاتان بودن طرف پی بردی...

اونجا که معادله دیفرانسیل هر کاری کردی حل نشد...

اونجا که وسوسه شدی اون انتگرالی که حل تحلیلی نداره رو حل کنی...

با نظریه گروه، اونجا که رسیدی به نظریه گروه ها و بعد از گروه SO(3) (منظور گروه همه چرخش ها در فضای اقلیدسی سه بعدی تحت عمل ترکیب است - با شیمی اشتباه نشود!) احساس مستی کردی...

با جبر خطی، اونجا که فهمیدی داخل شدن به ماتریکس معنی خوبی نمیده :|

با پیاده روی از متروی حقانی تا میدون ونک

با تصنیف رویای هستی اونجایی که بنان میگه "ز هستی نصیبم بود رنج بی‌نهایت"...

با ساز و آواز شجریان و مشکاتیان و اون غزل سعدی که میگه "جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال..."

با In Love کیارش سنجرانی...

اگه رفتی رصد، هوا ابر شد، پس به ناچار نشستید دور هم و یا داستان های آبکی ترسناک تعریف کردید یا به ترک روی دیوار خندیدید...

اگه حس کردی کسی متوجه نبودنت نمیشه...

و در آخر اگه تا انتها این متن رو خوندی یاد من بیفت... ( نیفتادی هم موردی نداره)

از اونجا که نمیدونم چطور باید این پست رو تموم کنم، پایانش رو باز میذارم

نه واقعا هرچی فکر میکنم ایده‌ای برای پایان بندی ندارم. ولش کن