مرا نبر از یاد....


همه از مرگ میترسند، من از یاد رفتن...

میگویند قلب که نتپد آدمی میمیرد اما من فکر میکنم آدمی وقتی یادش دیگر در ذهن کسی جاری نباشد میمیرد، این را مینویسم تا اگر توانستی به یادم بیاوری و من زنده بمانم....

مرا با ترس از یاد رفتن بیاد بیاور

با دیدن شکوفه های بی قرار درخت ارغوان

با شنیدن صدای خراش سوزن گرامافون پولیفون روی صفحه ابی رود از د بیتلز

با بوییدن گل های میخک صدپر و یاس و زنبق

با چشیدن طعم گس خرمالو

وقتی به «چیست در کوشش بی حاصل موج؟» در آخرین جرعهٔ جام فریدون مشیری رسیدی مرا به یاد آور

وقتی به نیمکت اخر باغ هنر زیر درخت بید رسیدی

وقتی چای دارچینی نوشیدی

وقتی صدای خنده های بلند دختری را شنیدی

وقتی کسی را با مهارت های بی ربط دیدی

هربار جهان با من برقص و یه حبه قند را تماشا کردی مرا یاد کن

هربار نسیم خنکی در گرمای ماه مرداد صورتت را نوازش کرد

هربار کسی چشمانت را بوسید

هربار انا لا حبیبیِ فیروز را شنیدی

هر بار سرو های شیراز را دیدی

هربار بی دلیل و با دلیل رقصیدی

هربار به سکانس قادر و دکتر زیر درخت گردو رسیدی

هرگاه استاد قربانی گفت:« بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد....» مرا یاد کن

هرگاه کتاب the bell jar سیلیویا پلات را خواندی

هرگاه یادداشت های پراکنده برای ادم های موردعلاقه ات نوشتی

هرگاه غروب افتاب را دیدی

هرگاه در میدان نقش جهان قدم زدی

اگر فال حافظ گرفتی و لسان الغیب گفت «صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت...» به یاد من بیوفت

اگر زنی با کیفی بزرگ پر از وسایل بی ربط و با ربط دیدی

اگر صدای جریان آب زاینده رود را شنیدی

اگر کسوف را دیدی

مرا به یاد بیاور تا زنده بمانم،

اگر پروانه ای را دیدی....