منو به یاد بیار با ......

حیاط مون با  آجر فرش شده بود ، آجرها مربع شکل و ترک خورده و رخسار پریده بودن .

وسط حیاط مون یه حوض بود  ، نه از این حوض های آبی رنگ ، که ماهی   قرمز  دارن .، حوض مون  تیره و  خاکستری رنگ بود  و  گاهی آب مونده ش   سبز لجنی  می شد .  یه باغچه هم داشتیم ،باغچه هم یه مربع بود با خاکی فقیر و روفته شده .

تنها درخت باغچه یه کاج  بود . کاج  قد  کشیده و  توده ای سبز تیره بود،   بالاتر از پشت بوم کاهگلی   و  تنه قطورش رو  با خراش ها و برآمدگی های تیره رنگ در دسترس چشمای ما بجا گذاشته  بود .گاهی کاج التفاتی می کرد و میوه های رسیده ش رو  می تکوند  توی حیاط مون  .

این میوه های چوبی  با  دونه های بالدار خوشمزه ، شبیه تخمه آفتاب گردون  که به سختی شکسته می شدن به همراه برگهای خشک و  نوک تیز کاج از دوستانِ  کودکی من بودن و بعد از مدتی  یه گل ( پیچک ) هم بهشون اضافه شد .

اواخر بهار بود و(پیچک ) از دونه ای که مادرم توی خاک  فقیر باغچه کاشته بود، بیرون اومده بود .

ساقه نازک و برگهای  لطیف و شاداب( پیچک ) ، بوسیله نیرویی نامرئی  از  نخی که مادرم براشون بسته بود بالا می رفتن و بعد از اینکه مستقر می شدن ،بین هر  دو ،  سه برگ ،یه غنچه صورتی رنگ پیدا می شد .  هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم ،غنچه روز قبل شکفته بود و غنچه های دیگه ای در انتظار فردا و شکفتن بودن  .....

دیدن  غنچه ها و شکفتن هاشون برام پر از شگفتی ، لذتبخش و  شادی آور بود .

(پیچک ) با شتاب رشد میکرد و خودش رو به تنه کاج رسوند و به دور اون پیچید و بالا و بالاتر رفت و قدش از من بلند تر شد . .غنچه های  پایین تر،  بعد از دوسه روز پژمرده می شدن و در نهایت میفتادن و من  غصه دار می شدم  اما همینکه میدیدم در بالاترین نقطه( پیچک)  هنوز چند غنچه در انتظار شکفتن هستن ،غصه مو فراموش می کردم .

هنوز هم با دیدن گل ( پیچک )  شادی ناشی از انتظاری مبهم رو  در وجودم احساس می کنم  . شاید   این  حس همون  ( امید ) به آینده ست .

آینده ای که در اختیار کسی  نیست اما با اتصال به ( امید ) میشه  منتظر اتفاقای خوب بود  .

هر جا ( پیچک  ) دیدید ، منو بیاد بیارید و (امید) رو . 🥰😊🍃