یاد من بیوفت

خب با توجه به اینکه ویرگول رو درست کردن، منم میخوام این چالشه رو انجام بدم. حقیقتش نمیدونم چقدر ازش گذشته قدیمیه جدیده یا چی به چیشه ولی خب چالش قشنگبه حقیقتا و هی میخواستم در مقابلش مقاومت کنم(چون اینجوری بودم که چی بگم؟) که نشد.

عگس مرتبط نداشتم. دلمم نمیخواست این عکس اینجا باشه. فقط با خودم لج کردم.
عگس مرتبط نداشتم. دلمم نمیخواست این عکس اینجا باشه. فقط با خودم لج کردم.

راستی داره برف میاد:))))))).

خلاصه که اینام چیزاییه که اگه دلتون خواست با دیدنش یاد من بیوفتید:

با دیدن نور شهر: چراغا، ساختمون‌ها، ماشینا و فلان.

با اون لحظه‌ای که لب پنجره یه باد خنکی میاد و میفهمی که بالاخره پاییز اومده!

با چهل و هشت ساعت نخوابیدن بخاطر ژوژمان.

با شیت‌بندی‌هایی که هر دفعه به خودت قول میدادی دیگه نزاریشون برای شب آخر.

در کل با دیدن هر آدمی که معماری چوب تو آستینش کرده.

با جودی ابوت.

با هر وقتی که دیدی هر جا میخوای بری سر و تهش میخوره به باغ فردوس.

با دیدن همه آدمایی که توی هر کجای ولیعصر مشغول انجام یه کارین. دستفروشن، آهنگ میخونن، ساز میزنن، نقاشی میکشن یا هر چیز دیگه‌ای.

با دیدن آدمی که برای صدمین بار میره پیش همون آرایشگر همیشگیش تا ____ تو موهاش.

با دیدن دختری که برای صدمین بار چتری پرده‌ای میزنه و توجیهش اینه که ایندفعه مدلش فرق داره.

با هر وقت که حس کردی چیزی اشتباهه و در جا رهاش کردی.

با دیدن هر آدمی که کلی طول کشید تا علاقه اصلیشو پیدا کنه و همش از این شاخه به اون شاخه پرید.

با هر وقتی که چیزی رو سریع و راحت حفظ کردی.

با صندلی/میز آخر.

با وقتی که سر امتحان داری واسه افتادن خودت رو آماده میکنی که یهو توی آخرین لحظات کل کلاس بهت تقلب میرسونن و بیست میشی.

با وقتی که بدون درس خوندن نمرت بالا میشه.

با وقتی که با کلی درس خوندن نمرت پایین میشه.

با دیدن آدمی که تُن صداش از کل دوستاش بلندتره و باعث میشه کسایی که نباید، چیزایی که نباید رو بشنون.

با دیدن آدمی که برای اولین بار تو جمع آهنگ میخونه.

با زیست و شیمی.

با دیدن دختری که موهاش هم مشکیه و هم بلوند.

با دیدن گربه‌های خاکستری.

با پوشیدن لباسای قرمز، لاجوردی و سفید.

با دیدن دیوارهای زرد لیمویی.

با دیدن دختری که دنبال بهترین برند ریمله و هیچ وقت پیداش نمیکنه.

با وقتایی که یه غریبه رندوم بهت لبخند زد.

با وقتایی که کل شجره‌نامت رو واسه یکی تعریف کردی که فقط حرف برای زدن داشته باشید.

با گوش دادن به هر پلی‌لیستی که توش سگ میزنه و گربه میرقصه.

با دیدن آدمی که هیچ کدوم از دوستاش شبیه به هم نیستن‌.

با آهنگ محمد نوری اونجا که میگه : اکنون چو پاییز نگاهت، غمگینم و تنها و خسته. کِی میتوان برگشت؟ افسوس! پشت سرم پل‌ها شکسته:)

با رفتن به اسباب‌فروشی.

با دیدن هر آدمی که آشپزی بلد نیست.

با دیدن لوازم میکاپ. مخصوصا لیپ‌گلاس!

با دیدن هر زنی که رژ قرمز میزنه.

با دیدن گوشواره‌های حلقه‌ای بزرگ.

با وقتایی که میخوای از چیزای رندوم عکس بگیری.

با تکستای فارسیِ پینترست‌.

با خط چشم‌های کلئوپاترا.

با اون گربه نازنازیه که میگفت: Because i'm a lady thats why!

با برج "دختر" استانبول.

با هندوانه!

با هر نوع فیلم، راجع به جادو جنبل!

با وقتایی که جاهایی خندیدی که نباید بخندی.

با وقتایی که طرف مقابلت برای ششصدمین بار حرفش و تکرار کرد و نشنیدی و به جاش خندیدی و گفتی آره آره‌!

با وقتایی که رفتن به جایی رو کنسل کردی فقط چون نمیدونستی چی بپوشی.

با وقتایی که یه کاری رو نصفه رها کردی.

با وقتایی که حس کردی آدمِ بدی هستی و یکی به جای تکذیب حست، به بهترین شکل دلداریت داد.

با دیدن آدمی که داره از دست کلاغا فرار میکنه.

با تجریش و شب‌های شلوغش.

با توچال و صف‌های رو مخش.

با دیدن " کوروش" گربه‌ی دکه قهوه شاپ ورودی توچال.

با سعد آباد و پاییز‌هاش، با برف‌های غافلگیر کنندش.و بهارش که بخاطر حساسیت به گرده‌ها مدام عطسه میکنی.( موقع تابستون میتونی فراموشم کنی)

با غروب دریاچه چیتگر.

با هر شبی که خواستی بشینی روی نیمکتای گوشه‌‌ایِ باغ فردوس ولی همیشه حرص خوردی از اینکه قبل تو یک دوست معتادعلی اونجا رو اشغال کرده.

با هر وقتی که از سیمای ایران رد شدی و به این فکر کردی که خب تهش که چی؟

با وقتایی که نشستی توی اسنپ و تلفن به دست از اسلحه‌ و اسپری فلفل و پلیس بودن هفت جد و آباد فرضیت گفتی.

با هر وقتی که به ارتباط اتوبان همت، شرقی‌ها و طول عمر فکر کردی.

با هر وقتی که وصل شدی و با هر آهنگ برگشتی عقب و نگاه کردی تا مطمئن شی بقیه دارن سلیقه موزیکتو تحسین میکنن.

با وقتایی که بعدِ حفاظت از سلامت روانت متوجه شدی که چقدر تنها موندی.

با رقصیدنای بی‌وقفه، بی مکان و بی‌زمان. با هر موزیکی، از خانم گلِ ابی گرفته تا جناب سروانِ اپیکور. ( چقدر خجالت کشیدم بابت قرار دادن اسم این دو نفر کنار هم!)

در کل با دیدن هر کسی که عاشق رقصه!

با هر وقتی که خواستی ایندفعه دیگه زود برسی ولی بازم دیر رسیدی.

با هر وقتی که انگار خواب قاچاقه.

با حدیث کسا! (آره این خیلی عجیبه)

با قصه‌های حمزه‌ سردادور.

با دامن سفید حریر.

با اولین برف.

با وقتایی که ویگن میگه: من همان آوازه خوان مردمِ پاکم هنوز!

با قدم زدنای شبونه و اون حسِ غیرقابل توصیف.

با هر باری که به خودت گفتی: بیخیال نظر بقیه.

با هر باری که با صدای بلند قهقهه زدی.

با هر باری که خنده‌هات صدای شیشه‌ پاک‌کن میداد.

با هر بار که فهمیدی این آدم هم آدمِ تو نیست.

با هر باری که ازت خط قرمزاتو پرسیدن و هر چقدر تلاش کردی نتونستی بفهمونی که چرا دلت نمیخواد بگیشون‌.

با هر باری که بهت گفتن از خودت بگو و نمیدونستی چی بگی.

با هر باری که از خودت پرسیدی: چرا من عاشق نمیشم؟

با هر باری که جواب خودت رو دادی و گفتی: شاید اصلا عشق یه توهمه!

با وقتایی که بالاخره حس میکنی داری عاشق میشی ولی اون آدم انقدر میترسونتت که سریع فرار میکنی.

با وقتایی که انقدر ناحقی می‌بینی که ترجیح میدی سکوت کنی و فقط بری.

با وقتایی که بخاطر چیزی که تقصیر تو نبود حس ضعیف بودن کردی.

با وقتایی که در اوج دوست داشتن رها کردی.

با وقتایی که میخواستی بمونی اما منطقت بهت این اجازه رو نداد.

با وقتایی که موهاتو خرگوشی بستی ولی حس کردی ممکنه بچگانه به نظر بیای و بازش کردی.

با کل وقتایی که با موهات درگیر شدی.

با وقتایی که با بچه‌ها و گربه‌ها بازی کردی ولی نگاه بقیه باعث شد فکر کنی عجیبی.

با وقتایی که یه بچه بهت گفت: تو بهترین دوستمی. و احساس خوشبختی کردی.

با وقتایی که یه دختربچه گفت: میخوام بزرگ شدم شبیه تو بشم. و حس زیبا بودن کردی.

با وقتایی که کنار دوستات/ خانوادت حس کردی خیلی خوشبختی.

با وقتایی که دلت خواست بری کنسرت ابی.

با وقتایی که بابت "بودنت" حس کردی احمقی.

با وقتایی که به خودت گفتی: لرِ ساده!

با آهنگ "گل ناز دارُم"‌.

با جمله‌ی: E biz boşuna mı burdayız Babayiğit?

با وقتایی که به این فکر کردی که چقدر لهجه‌های لری، اصفهانی و شیرازی بامزن.

با چایی.

با رز سیاه.

و در نهایت: با کتاب‌های کریستیان بوبن. مخصوصا: ایزابل بروژ.

و تماممم.

پ.ن: از مامان پرسیدم با دیدن چیا یاد من میوفتی. بماند که اولش گفت: خودت🗿. ولی بعدش گفت جعبه شیرینی===)))))

پ‌.ن۲: اگه با هیچ کدوم اینام یاد من نیوفتادی هم اشکال نداره. ولی بدون که من همیشه به یادتم و دارم نگاهت میکنم( ترسناک برداشتش کن)‌.