نویسنده کتاب A Cage with an Open Door 🐦 مینویسم از میانهٔ فارسی و انگلیسی؛ جایی که پرندهای آبی از سقفی جنگزده سر میخورد و معنا مییابد. 🐦
وقتی آسمون منو یادت بندازه!
هرموقع صدای سکوت، فضای اطرافت رو شکست و دیگه وجود دنیای خارجی رو حس نکردی؛ یاد من بیوفت.
وقتی موقع خواب، دستتو روی تشک دراز کردی و با اونیکی دستت محکم گرفتیش.
وقتی شبها به مدت طولانی به ستارهها نگاه کردی و خودتو توی آسمون تصور.
یاد من بیوفت وقتی ردپای واضح احساساتم رو روی دل دیگران میبینی.
وقتی آروم زیر ابرهای روان قدم میزنی و زیرلب با خدا میگی و میخندی.
وقتی برای احساس امنیت، قرآن بغل میکنی.
وقتی با دیدن اموات، یواشکی به جدت امام علی میگی: "بابا علی، مواظبش باش."
وقتی با چوبی بلند، لب ساحل میدوی و ردپا از خودت به جا میزاری.
وقتی کیفت دفتر و خودکار جا خشک کرده به جای لوازم آرایش.
وقتی بادکنکی رنگی توی آسمون دیدی که روش نوشتم: "لبخند بزن!"
یا حبابهای آزادی که از بالکن به بیرون پرواز میکنن.
خلاصه که منو به یاد داشته باش که متنفرم از زندگیای بدون ردپا جا گذاشتن.

مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی کتابها آواز میخوانند
مطلبی دیگر از این انتشارات
به یاد من بیفت!
مطلبی دیگر از این انتشارات
فروردین و داستان عاشقانه منو دی