مرگ ویرگول

احساس میکنم ویرگول مُرده واقعاً

هر روز تعداد پست ها کمتر خداحافظی کاربرا بیشتر، هعی!

و «تماشای زوال هولناک است شاید از خود زوال هولناک تر»

سازنده های ویرگول انگار دلشون براش نمی‌سوزه ولی دل من می‌سوزه.

و ولش کن تعداد و اعداد و ارقام رو من از این به بعد همیشه اینجا می‌نویسم حتی اگه یه روز برسه که یه نفرم پیدا نشه که بخونه‌.

احساس می‌کنم می‌تونه مثل نفس مصنوعی دادن به یه مُرده باشه یه تلاش بیخود و بی فایده اما مهم نیست!

هی شعر می‌خونم از این ور اون ور امروز رفتم حلزون جمع کردم که اون شعر حسین صفا رو براشون بخونم:

«حلزونی كه خانه‌اش همه جاست

و به دنبال خانه می‌گردد

خانه‌ای زير شیروانی خود

به مزارش روانه می‌گردد

مُرده‌ای كه به هر كجا برود

با خودش می‌بَرَد مزارش را»

حلزونا گوش دادن شاید نفهمیدن، اما گوش دادن.

ویرگول هم شاید نفهمه، اما من می‌نویسم.

مثل همون حلزونا خونه‌ام رو با خودم حمل می‌کنم، مزارم رو.

اگر ویرگول بمیره، من روی سنگِ قبرش می‌نویسم:

«اینجا جایی بود که کلمات،برای لحظاتی کوتاه،از تنهایی بیرون زدند و دستِ یکدیگر را گرفتند.»

و بازم به نوشتن ادامه میدم حتی اگه فقط برای حلزون‌ها باشه حتی اگه فقط برای باد باشه