من خودم را کشتم ، اما برای چه ؟
نمی دانم از کی!
اما می دانم که من مرده ام .
مدت هاست که مرده ام ، حتی خودم خودم را از یاد برده ام .
و حالا از آن آلتین سرکش ، فقط جسدی سرد باقی مانده است .
از آن دختر پر هیاهو ، انفجاری از سکوت مانده .
از آن طوفان ، نسیمی نمانده ، فقط سکوت است و سکون .
من مدت هاست که مرده ام ، مرده ای که زنده است اما زندگی نمی کند .
و من آلتینی هستم که بر فراز جسد خویش ایستاده ام ، سوگوار نیستم - میلی به خواندن مرثیه برای پیکر بی جوان وی درونم زبانه نمی کشد .
فقط خنده های جنون زده است .
سایه سرو بر روی خاکی که درونش آرام گرفته ام می تابد ، آرام و کم جان .
سوسو زن .
مثل خنده ی روی لبانم ، خون درون رگانم .
پروانه ی بر روی مزار خاکستری ام می نشیند .
من را یاد وی می اندازد، گم گشته ای میان زمان .
نامی از میان لبانم جاری یست ؟
خودم را صدا می زنم ؟
ابن صدای از دست رفته من هستم ؟
آن دختری که صدای خنده اش میان همهمه ی شهر می پیچید!
نه من نیستم!
نمی توانم من باشم!
من زنده نیستم ، از من فقط نامی بر روی سنگ مانده است.
آلتین...
اما این نام من نیست!
هیچ کس مرا آلتین نمی نامید ...
اما من کیستم؟
من واقعا کیستم؟
از من چه مانده جز یک اسم میان هزار نام ؟
گم گشته ام .
درون خویش گم شده ام .
دیگر وی را نمی یابم، فقط اوست که درون آیینه به من می نگرد .
آلتین کشته شد، کشته شد توسط خود.
خودی که دیگر خود نبود - او شده بود...
