
سلامی پر از آه و سوگ ، ولی با ریشه های امید .
بعد از چند هفته برگشتم ، با یه خبری ، که خودم برایش ذوق زده ام .
قبول می کنم که قبلا در نوشتن و پارت گذاری کمی بیش از اندازه بدقول بودم ولی این داستان فرق داره ، و دام می خواد ازتون نقد های آموزنده بگیرم
قول وقت نمیدم ، ولی پارت هاش میاد
نام داستان : ژتون مرگ
تاریخ شروع : ۲۳ ژانویه - ۲۳ دی
تاریخ پایان : با خدا
مقدار صفحات : ۷۰۰
فصل: ۷۰
پارت : باز هم با خدا
ژانر : فانتزی - رمزالود. - معمایی - عاشقانه - جنایی
موضوع : تا پایین آسمانخراش ها... تا مرز جنون... شرطی است که حتی فرشتگان هم جرات بستنش را ندارند.
تنها یک شب فرصت داری:
در قلب بزرگترین کازینوی جهان، در اتاقی که هر دیوارش آیینهای به تاریکی درونت است، شرطی میبندی که تا طلوع خورشید زنده بمانی.
اما امسال، قواعد بازی عوض شده است...
سایههای دیوارها زنده میشوند.
رقبای پشت میز پوکر، میلیونها دلار نمیخواهند — جان تو را میخواهند.
و دروازهای که دو دنیا را جدا نگه میداشت، ترک برداشته است.
زمان در حال تمام شدن است.
آیینهها شروع به نشان دادن چیزهایی میکنند که نباید ببینی.
آدمها مثل دود محو میشوند.
و زمین زیر پای تو میلرزد — انگار جهنم نفس میکشد.
این فقط یک بازی نیست...
این آخرین بازی است.
و تو تنها کسی هستی که میتوانی جلوی فروپاشی همه چیز را بگیری — با شانسی که روی میز پوکر باقی مانده است
تیکه از داستان :
صدای درست مثل ، شلیک گلوله تو سرم پژواک شد :
- دروازه اول من رو نابود می کنه ، بعد تو و در آخر کل دنی...
قبل از این که بتونه جمله اش رو به اتمام برسونه محو شد ، درست مثل قطره آبی فرو رفت تو زمین .
ترس رو کنار زدم و نقابم رو ترمیم کردم ، حالا وقت ترسیدن نبود.
ماسک بانوی اول رو بر چره ام نشاندم.
چشمانم رو بستم و گذاشتم تاریکی که سال هاست تو وجودم سرکوب کردم ، در خونم جاری شه.
گذاشتم بند بند وجودم اون شومی رو بپذیرند