
واژگانی که قرار است بخوانید ، فقط آغاز راه است ، راهی که بسیار طولانی یست - صبر داشته باشید؛ همه ی قفل ها کلید نهانی دارند .
ژتون مرگ
به نام خدای رنگین کمان
داستانی ، برای خودم....
۱۳ ژانویه ی ۲۰۲۶
دهمین کتاب بمان بماند به یادگار :
۱۴۰۴/ ۱۰ / ۲۳
۱۳ ژانویه ۲۰۲۶
فصل ۱
لبانم رو به بالا هدایت کردم که تقریبا می شد به آن گفت ، کمی شرورانه.
نگاهی توخالی به کارت های درون دستم انداختم. بهترین عداد برای برد رو در دست کارت خودم نگه داشته بودم .نگاهم از چند کارت مرتب چیده شده ی درون دستم بالا اومد ، و نگاهی تقریبا توهین آمیز به پیرمرد روبه رویم انداختم.
نور های سفید پشت سرش او را احاطه کرده بودند .
او پکی به سیگار برگ درون دست چپش زد و نگاهی گذرا به کارت های درون دستش .
دود هاله ای از پاکی دروغین ، دور اون ساخت .
قصد و نیتش فقط بازی نبود ، می تونستم این رو خوب بفهمم .
پول کلانی وسط میز سبز رنگ بود ، ولی او اصلا دل به بازی نمی داد ، و این اغلب باعث سر رفتن حوصله ام می شد ؛ ولی عجیب بود که این بار نگاه های این پیرمرد ریش سفید ؛ مرا بیشتر جذب بازی کرده بود.
پیرمردی پیر با پوستی سفید ، قدی نسبتا بلند و چهار شانه بود -
که از قضا بسیار ولخرج بود .
چشم هایی مشکی داشت اما با حرص زل زده بود .
با موهایی جوگندمی ، بینی متوسط و لبانی صاف .
دوباره سیگار رو به لبش نزدیک کرد و کامی عمیق گرفت .
دود رو آروم، آروم از بینی اش خارج کرد و من رو بیشتر زجر داد .
خیلی دلم می خواست ، از سر میز بلند شوم و اون سیگار برگ لعنتی رو ، با پوستش خاموش کنم ولی ؛ با صدای دیلر بازی که دختری جوون بود، دست از فکر کردن به این ایده ی جذاب شرورانه کشیدم .
لیدر بازی ، دختره حدودا ۲۵ ساله بود ، با چشم هایی فندقی و موهای حالت دار که با کش ساده ای بالا جمع شون کرده بود .
لبخندش آمرانه بود و مرموز .
پوستی گندمی داشت با پرسینگ کوچکی بر بینی اش .
لب هایش قلوه ای و قلبی شکل بود .
در کل زیبا و جذاب بود ولی بسیار کار درست در کارش .
او به احترام پیرمرد، به روسی گفت :
- نوبت شماست ؛ لطفا به بازی ادامه بدید.
لبخندی کمی مهربون تر زدم ، و به سر تکون دادن بسنده کردم .
دلم می خواست کمی به بازی شور و هیجان بدم .
پس کمی با دید زدن اطراف وقت تلف کردم .
در وسط سالنی بی اندازه بزرگ نشسته بودم ، دور تا دورم پر از میز هایی بود که همه درحال بازی بوند .
در فاصله ی حدودا ۵۰ متر یک میز قرار داشت با بازیکنان حاضر .
من وسط ترین میز رو برای بازی با این ، مرد نسبتا محترم روس انتخاب کرده بودم.
میزی که بزرگ تر از همه بود ، ژتون های بهتری داشت و کلا عالی ترین ، میز کل این طبقه بود .
صدای هایی مثل ، جیغ ، خنده و گاهی هم فحش شنیده می شد .
همه عطر هایی گرون قیمت با رایحه هایی گوناگون زده بودند.
بیشتر بوی ورساچه می اومد و این خوش آیند بود ؛ اون عطر جدید ارو ورساچه - دارچین و شکلات تلخ!
نور های سالن هر ۱۵ دقیقه یک بار تغییر می کرد ، گاهی سفید و گاهی سرخ .
الان ترکیبی از هردو بود ، نصف قرمز و نیمه ی دیگر سفید .
جایی که ما نشسته بودیم ، ادقامی از هر دو بود ، نیمی از صورتم خنثی و دیگری آتشین بود .
خب ، وقت تلف کردن کافی یست.
بازی رو ادامه دادم ، چند حرکت تا برد نهایی ام مونده بود ، که چیزی تمرکزم رو ازم گرفت .
یک برق نگاه ، برق نگاهی ، کمی برنده تر و تیز تر از نگاه خودم ؛ فقط به رنگ نقره ای .
پوزخندی جذاب زدم .
حواسم رو دادم به بازی.
وقتی دوباره نگاهم کشید شد به میز .
کمی حدقه ی چشمانم گشاد شد .
دیمیتری مدودف - اون مافیای کوفتی روس .
شرط رو بالا برده بود.
نه چند هزار تا ، چند میلیون دلار اضافه کرده بود یه شرط .
دیمتری ، لبخندی کثیف زد.
حدودا ۷۰ سال سن داشت ؛ پیر خرفت .
آروم و بی اعتنا به لیبی که لیدر بازیی بود، گفت :
- یا شرط رو می پذیرید یا مجبورید کاری که فکر نکنم ، دلتون بخواد انجام بدید ، رو انجام دهید -
انتخاب با خودتون ...
لبخندی تیز زدم که شیشه رو می برید .
نگاهم تغییر حالت داد و ذات شکارچی که سعی کرده بودم ، معلوم نشه نمایان شد.
دیمیتری لبخندی آبکی زد وسری تکون داد .
صدای موزیک آرومی پخش شد.
صدای پیانو یا گیتار نبود.
بلکه گیتار الکترونیک بود ، با اون صدای کر کننده اش که تا حد امکان کم شده بود .
نگاهی به لیبی انداختم و به لاتین گفتم :
- نظر تو چیه ، جیگر ؟!
لیبی دندون های سفیدش رو نشون داد و گفت :
- به نظرم اول بکوب تو صورتش بعد ، نمی دونم ، ببرش ؟
دیمتری حالتی احمقانه ای به خود گرفت و گفت :
- عزیزم به نظرت کارتون یکم زشت نیست ؟
حق با اون بود ، لاتین زبانی بود که ، دیمتری هیچی ازش نمی فهمید .
پوزخندی خطرناک زدم ، واقعا دلم می خواست گردنش رو بشکنم .
آخه من چیز هایی درموردش می دونستم ، که حتی خدا هم تو واقعی بودنش شک داشت .
انقدر کثیف و ناپاک!
لبخندی عریض زدم و به روسی گفتم:
- می پذیرم ، ولی لیبی عزیزم ،چهار برابرش کن!
چند میلیون دلار دیگه ژتون بر وسط میز رفت .
لیبی با خنده ای به دیمتری گفت :
- می پذیرید ؟
دیمتری مدودف ، عرق سرد کرد .
ته چشم هایش پر از حرص بود ، طمع!
می تونستم دونه هاش رو ، بر پوست پیشونی اش ببینم .
کمی من من ، کرد .
می دونستم داره بلف می زنه .
تا اومد زبون باز کنه با نیشخندی زیبا گفتم :
- آقایون، آقای مدودف رو لطفا تا جلو در ، بدون ابرو ریزی راه نمایی کنید .
پولم رو بعدا ازشون طلب می کنم .
مامور های حراست، ۴ مرد قد بلند بودند ، که فقط عمل کرده اند .
دیمتری رو با خشونت زیرپوستی بلند و از سالن برده اند .
براش برنامه داشتم ، به این راحتی نمی شد از چهل میلیون ۰
دلار گذشت. (40M$).
با چشم های بی حس از جام بلند شدم ، صدای کشیده شدن ، چوب روی سنگ ، زیاد دل نواز نبود
برای امشب کافی هستش فکر کنم ، نه ؟
نگاهی به ساعتم انداختم، دقیقا سر ساعت نیمه شب بود .
۰۰:۰۰ زمانی که کازینو شلوغ ترین زمان ممکن رو داشت .
با لیبی دست دادم و گذرا از سالن گذشتم .
از کنار تک تک ، میز ها گذر کردم .
لحظه ی متوقف شدم و دوباره نگاه کردم ؛ ولی دیگر اون جا نبود.
سایه ی اون موهای سیاه با نوک نقره ای محو شد .
درست مثل یه شبح.
گذرا و اثر گذار .
جدیدا زیاد همچین ردی رو می دیدم و محو می شد.
دلم می خواست بدونم ، اون کیه ؟
به راه رفتنم ادامه دادم .
کف سالن با سرامیک سیاه پوشانده شده بود که تضاد عجیبی با کفش های سفیدم داشت .
صدایش در بین آهنگ گم می شد ، ولی پژواکش رسا بود ؛ تق تق تق .
پاشنه بلند هایی سفید ، براق از برند گوچی .
حدود ۱۰ سانت پاشنه داشت و از تور و گیپور درست شده بود.
شیک و بدرد بخور.
کمی راه رفتن باهاش سخت بود ولی ؛ خب ارزشش رو داشت .
از کنار همه ی میز ها که رد شدم ، اولین راه رو ؛ رو پیچیدم تو.
راه رویی پهن بدون درد. ؛ فقط آخرش چیزی بر آمده؛ بود .
همه ی دیوار ها حتی سقف سیاه رنگ آمیزی شده بود .
روی دیوار ها ، دیوار کوب هایی با نور زرد نصب شده بود .
و هیچ منبع نور دیگه ای وجود نداشت.
با اطمینان خاطر به اون بر آمادگی رسیدم .
آسانسوری بود ، که فقط یک جا می رفت .
طبقه ی بالا!
کمی خم شدم تا آسانسور چشمم رو شناسی و بعد در رو باز کنه .
وارد فضا کابین شدم .
حدودا ۳۰ متر بود و کاملا شیشه ای .
نگاهی به باز تاب خودم انداختم .
زیاد مکث نکردم ، فقط در حد و اندازه ی کنار زدن ، دسته موهای بلوندم با نوک های قرمزش .
بیشتر توجه من ، به بازتاب شهر درون شیشه بود .
داشتیم از کنار ابر و اسمون خراش های بلند ، لاس وگاس می گذشتیم .
دورمون پر از ساختمون ، نور و صدا بود .
پر از شادی .
ولی من هر لحظه با بالا رفتن طبقات ؛ از اون حس و حال خارج می شدم .
و به جایی که بهش تعلق داشتم ، نزدیک تر می شدم .
به آسمون شب .
به معنای اسمم ؛ نکس!
امشب ، آسمون تاریک تاریک بود - بدون ستاره!
حتی ابر هم نداشت .
فقط قرص ماه تنها وسط آسمون، نگاه ها رو از آن خودش کرده بود .
آسانسور با تکون آرومی ایستاد .
لبخندی تمسخر آمیز زدم ، دوباره تو راه رو بودم .
راه رویی بلند و کاملا سفید با نورهای زیاد و هم رنگ در و دیوار ؛ سفید بی انتها .
هیچ تزئینی نداشت ، و صدای پاشنه هایم در هوا می پیچید.
تق ، تق ، تق!
رسیدم آخر این مسیر بی انتها!
جلوی در خونه ام که نمیشه گفت.
جلوی دری که محلی بود ، برای فرار از بوی مشروب و دود سیگار پایین .
در هیچ ، دستگیری نداشت و فقط روش یه چشمی بود .
چشم رو جلوی اون چشمی نقره ای گرفتم و در سفید با صدای تیکی باز شد.
در رو هل دادم و وارد شدم .
اولین صدایی که شنیدم صدای ، بم و بی حوصله ی بادیگاردم بودم
مردی حدودا ۴۵ - ۴۶ ساله بود .
با خستگی گفت :
- بانو!
آقا به حرفم گوش نمی دن!
سرم رو از سنگ های اوپال سیاه زمین گرفتم .
ذهنم آروم، آروم فرد روبروم رو اسکن کرد .
نیشخندی پهن زدم و به جاناتان، رئیس گارد امنیتی ام گفتم :
- جاناتان ، می تونی رهاش کنی!
- ولی بانو...
چشم هایم رو گذرا از رو صورتش رد کردم .
او سریع دست های ارو رو ول کرد .
و گذاشت اون جلو بیاد .
با سر جان رو مرخص کردم و ذوق وجودم رو درون چشم هایم ریختم.
او که حالا از دست اون مرد بزرگ ، سیاه پوست که موهاش رو از ته زده بود خلاص شد ، گفت :
- انتظار نداری که بهت بگم بانو نه ؟!
نگاهی به چهره اش انداختم ، موهای بلوندش طبق معمول پخش رو پیشونی اش بود .
چشم های ابی اش دیگر شیطون نبودند ، بلکه خسته بودند .
دیگه اون بی عقلی رو درون عمق چشم هایش ، نمی دیدم .
عاقل شده بود ، حسی جدید درعمق چشم های طوفان زایش بود
می تونستم این رو از هر حرکتش ، حتی اون پیچ خوردگی احمقانه ی روی لبش بفهمم .
با متانتی مرگبار سری تکون دادم و گفتم :
- بنال ورساچه!
با ناله ای خودش رو پرت کرد رو کاناپه ی قهوه ای رنگ .
چشم چرخونی سریع انجام دادم ، تا مطمئن شم که سایه ها به اینجا نفوذ نکرده اند .
سالنی بزرگ ، مینیمال ، ساده و صیقل خورده.
بدون فرش ، با ديوار های بدون تزئینات.
وقتی از در وارد می شدی ، باید راه رویی کوتاه رو طی می کردی .
بعد به تی وی روم می رسیدی که حدودا ۱۵۰ متر بود .
با کاناپه هایی نسکافه ای و سنگ هایی سیاه .
تلویزیون به ديوار نصب شده بود و کاناپه ها به صورت L مانند جلویش بود .
جلو مبل ها میز سنگی قرار داده بودم ، که رویش چند تا شمع تو یه جا شمعی سه طرفه بود .
و نور سالن سفید و زرد ترکیبی بود .
سفید لامپ بود و آباژور کنار کاناپه نور زرد کمی ساطع می کرد و حالت خلا مانندی می داد
ارو ، در حالی که روی کاناپه ولو شده بود ، و صاعد دست چپش رو بر چشم هایش قرار داده بود ؛ ناله کرد :
- نکس ؛ روانی شدم!
لبخندی به استایلش زدم .
آروم کنارش رو مبل چرمی نشستم و گفتم :
- ارو! خیر سرت یه ورساچه ای!
یکم درست لباس بپوش.
کلاه هودی سیاه رنگش رو کمی عقب داد ، و چشم های گردش رو تو ، حدقه چرخوند .
زیاد برای یک پسر ، پوستش سفید بود .
لباس تنش که برام جذاب بود یه هودی سیاه رنگ بلند بود ، با یک شلوار بگ سیاه .
ارو ورساچه ؛ لب هاش رو ور چید و گفت :
- اومدم ازت یه نظر بخوام!
و حالا منی که کرم درونم فعال شده بود ، گفتم :
- چیه ؟
او صاف نشست و گفت :
- برای ژالین یه چیزی خریدم که دلم می خواست ؛ اول تو ببینیش!
سری تکون دادم و او جعبه ی مربعی شکل ؛ با مخمل سبز یشمی رو کف دستم گذاشت .
انگشتانش لرزشی غریب داشتند ، برای ارو عجیب بود .
نفسی عمیق کشیدم و قبل از باز کردن جعبه گفتم :
- به انواع دست مز کارم ؛ ازت یکی از عطر های جدیدت رو می خوام.
با رایحه ی دارچین و شکلات تلخ!
خنده ای زیر زیرکی کرد و گفت :
- حدس زده بودم!
برای همین یدونه اش رو دادم دست جاناتان.
لبخندی پهنی زدم و جعبه رو باز کردم .
تا اون لحظه قلبم داشت ، آروم کار خودش رو می کرد؛ ولی بعد از دیدن چیزی که درون جعبه بود .
یه لحظه نزد و بعد چند برابر زد .
قشنگ می تونستم صداش رو بشنوم.
می دونستم چشم های گرد شده اند .
ارو با کنجکاوی گفت :
- خوبه نکس؟
آب دهانم رو فرو خوردم و سر تکون دادم .
دست بند درون جعبه ، خوب نبود ، فوق العاده بود .
دستی به یاقوت رویش کشیدم .
دستبندی از کارتیه بود، از جنس طلا ، دستبندی ظریف با طرح هایی پیچیده .
یاقوت رویش سبز بود - پر رنگ و عمیق!
شکل مثلث بود ، مثلثی برعکس!
لبخندی عمیق به این ورساچه ی عاشق پیشه ی روانی زدم .
آروم بهش گفتم :
- زیبا آرو ؛ ولی مطمئنی از کاری که داری می کنی ؟
نیم میلیارد دلار برای یه پرادا؟
صورتش خسته تر از همیشه شد و سری تکون داد :
- نکس ، تو چرا این حرف رو می زنی؟
اون فقط یک پرادا نیست...
لبخندی تقریبا دل سوزانه زدم و گفتم :
- ارو! بعد از این همه سال رفاقت پشت صحنه و مخفیانه.
می تونم به انواع یه خواهر کوچک تر بهت یه نصیحتی بکنم ؟
- نکس! سر ۶ ماه، خواهر کوچک تر ؟!
واقعا خیلی تو دیواری!
خنده ای بلند کردم و به قیافه ی تقربا شاکی اش ، چشم دوختم .
با خنده ای که سعی در کنترل کردنش داشتم ، گفتم :
- ورساچه! لطفا هیچ وقت ادم نشو!
خنده ای بلند کرد و دستش رو به قصد ، نامرتب کردن موهام بلند کرد .
سریع سرم رو عقب کشیدم و بلند شدم .
با غرور گفتم :
- حالا بهت خندیدم پرو نشو!
او با جهشی از رو مبل بلند شد و با خنده گفت :
- باشه نوکسترا ؛ قول میدم هیچ وقت آدم نشم.
سری تکون دادم و چند قدم به زور با اون پاشنه بلند هام بر داشتم .
ارو ، با لبخندی گرم و صمیمی دستش رو جلو آورد. محکم دستش رو فشار دادم .
با خنده ی بزرگش گفت : خوش گذشت نوکسترا ، سر حالم اوردی