ویرگول
ورودثبت نام
ALTIN
ALTINخدایا؛ اگه کارت داری ... حکم لازم کن ؛ نذاری ببازیما ...🥀🥀
ALTIN
ALTIN
خواندن ۱۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

ژتون مرگ - فصل ۱

واژگانی که قرار است بخوانید ، فقط آغاز راه است ، راهی که بسیار طولانی یست - صبر داشته باشید؛ همه ی قفل ها کلید نهانی دارند .

ژتون مرگ

به نام خدای رنگین کمان

داستانی ، برای خودم....

۱۳ ژانویه ی ۲۰۲۶

دهمین کتاب بمان بماند به یادگار :

۱۴۰۴/ ۱۰ / ۲۳

۱۳ ژانویه ۲۰۲۶

فصل ۱

لبانم رو به بالا هدایت کردم که تقریبا می شد به آن گفت ،‌ کمی شرورانه.

نگاهی توخالی به کارت های درون دستم انداختم. بهترین عداد برای برد رو در دست کارت خودم نگه داشته بودم .نگاهم از چند کارت مرتب چیده شده ی درون دستم بالا اومد ، و نگاهی تقریبا توهین آمیز به پیرمرد روبه رویم انداختم.

نور های سفید پشت‌ سرش او را احاطه کرده بودند .

او پکی به سیگار برگ درون دست چپش زد و نگاهی گذرا به کارت های درون دستش .

دود هاله ای از پاکی دروغین ، دور اون ساخت .

قصد و نیتش فقط بازی نبود ،‌ می تونستم این رو خوب بفهمم .

پول کلانی وسط میز سبز رنگ بود ، ولی او اصلا دل به بازی نمی داد ، و این اغلب باعث سر رفتن حوصله ام می شد ؛ ولی عجیب بود که این بار نگاه های این پیرمرد ریش سفید ؛ مرا بیشتر جذب بازی کرده بود.

پیرمردی پیر با پوستی سفید ، قدی نسبتا بلند و چهار شانه بود -

که از قضا بسیار ولخرج بود .

چشم هایی مشکی داشت اما با حرص زل زده بود .

با موهایی جوگندمی ، بینی متوسط و لبانی صاف .

دوباره سیگار رو به لبش نزدیک کرد و کامی عمیق گرفت .

دود رو آروم، آروم از بینی اش خارج کرد و من رو بیشتر زجر داد .

خیلی دلم می خواست ، از سر میز بلند شوم و اون سیگار برگ لعنتی رو ، با پوستش خاموش کنم ولی ؛ با صدای دیلر بازی که دختری جوون بود، دست از فکر کردن به این ایده ی جذاب شرورانه کشیدم .

لیدر بازی ، دختره حدودا ۲۵ ساله بود ، با چشم هایی فندقی و موهای حالت دار که با کش ساده ای بالا جمع شون کرده بود .

لبخندش آمرانه بود و مرموز .

پوستی گندمی داشت با پرسینگ کوچکی بر بینی اش .

لب هایش قلوه ای و قلبی شکل بود .

در کل زیبا و جذاب بود ولی بسیار کار درست در کارش .

او به احترام پیرمرد، به روسی گفت :

- نوبت شماست ؛ لطفا به بازی ادامه بدید.

لبخندی کمی مهربون تر زدم ، و به سر تکون دادن بسنده کردم .

دلم می خواست کمی به بازی شور و هیجان بدم .

پس کمی با دید زدن اطراف وقت تلف کردم .

در وسط سالنی بی اندازه بزرگ نشسته بودم ، دور تا دورم ‌پر از میز هایی بود که همه درحال بازی بوند .

در فاصله ی حدودا ۵۰ متر یک میز قرار داشت با بازیکنان حاضر .

من وسط ترین میز رو برای بازی با این ، مرد نسبتا محترم روس انتخاب کرده بودم.

میزی که بزرگ تر از همه بود ، ژتون های بهتری داشت و کلا عالی ترین ، میز کل این طبقه بود .

صدای هایی مثل ، جیغ ، خنده و گاهی هم فحش شنیده می شد .

همه عطر هایی گرون قیمت با رایحه هایی گوناگون زده بودند‌.

بیشتر بوی ورساچه می اومد و این خوش آیند بود ؛ اون عطر جدید ارو ورساچه - دارچین و شکلات تلخ!

نور های سالن هر ۱۵ دقیقه یک بار تغییر می کرد ، گاهی سفید و گاهی سرخ .

الان ترکیبی از هردو بود ، نصف قرمز و نیمه ی دیگر سفید .

جایی که ما نشسته بودیم ، ادقامی از هر دو بود ، نیمی از صورتم خنثی و دیگری آتشین بود .

خب ، وقت تلف کردن کافی یست.

بازی رو ادامه دادم ، چند حرکت تا برد نهایی ام مونده بود ، که چیزی تمرکزم رو ازم گرفت .

یک برق نگاه ، برق نگاهی ، کمی برنده تر و تیز تر از نگاه خودم ؛ فقط به رنگ نقره ای .

پوزخندی جذاب زدم .

حواسم رو دادم به بازی.

وقتی دوباره نگاهم کشید شد به میز .

کمی حدقه ی چشمانم گشاد شد .

دیمیتری مدودف - اون مافیای کوفتی روس .

شرط رو بالا برده بود.

نه چند هزار تا ، چند میلیون دلار اضافه کرده بود یه شرط .

دیمتری ، لبخندی کثیف زد.

حدودا ۷۰ سال سن داشت ؛ پیر خرفت .

آروم و بی اعتنا به لیبی که لیدر بازیی بود، گفت :

- یا شرط رو می پذیرید یا مجبورید کاری که فکر نکنم ، دلتون بخواد انجام بدید ، رو انجام دهید -

انتخاب با خودتون ...

لبخندی تیز زدم که شیشه رو می برید .

نگاهم تغییر حالت داد و ذات شکارچی که سعی کرده بودم ، معلوم نشه نمایان شد.

دیمیتری لبخندی آبکی زد وسری تکون داد .

صدای موزیک آرومی پخش شد.

صدای پیانو یا گیتار نبود.

بلکه گیتار الکترونیک بود ، با اون صدای کر کننده اش که تا حد امکان کم شده بود .

نگاهی به لیبی انداختم و به لاتین گفتم :

- نظر تو چیه ، جیگر ؟!

لیبی دندون های سفیدش رو نشون داد و گفت :

- به نظرم اول بکوب تو صورتش بعد ، نمی دونم ، ببرش ؟

دیمتری حالتی احمقانه ای به خود گرفت و گفت :

- عزیزم به نظرت کارتون یکم زشت نیست ؟

حق با اون بود ، لاتین زبانی بود که ، دیمتری هیچی ازش نمی فهمید .

پوزخندی خطرناک زدم ، واقعا دلم می خواست گردنش رو بشکنم .

آخه من چیز هایی درموردش می دونستم ، که حتی خدا هم تو واقعی بودنش شک داشت .

انقدر کثیف و ناپاک!

لبخندی عریض زدم و به روسی گفتم:

- می پذیرم ، ولی لیبی عزیزم ،‌چهار برابرش کن!

چند میلیون دلار دیگه ژتون بر وسط میز رفت .

لیبی با خنده ای به دیمتری گفت :

- می پذیرید ؟

دیمتری مدودف ،‌ عرق سرد کرد .

ته چشم هایش پر از حرص بود ، طمع!

می تونستم دونه هاش رو ، بر پوست پیشونی اش ببینم .

کمی من من ، کرد .

می دونستم داره بلف می زنه .

تا اومد زبون باز کنه با نیشخندی زیبا گفتم :

- آقایون، ‌آقای مدودف رو لطفا تا جلو در ، بدون ابرو ریزی راه نمایی کنید .

پولم رو بعدا ازشون طلب می کنم .

مامور های حراست، ۴ مرد قد بلند بودند ، که فقط عمل کرده اند .

دیمتری رو با خشونت زیرپوستی بلند و از سالن برده اند .

براش برنامه داشتم ، به این راحتی نمی شد از چهل میلیون ۰

دلار گذشت. (40M$).

با چشم های بی حس از جام بلند شدم ، صدای کشیده شدن ، چوب روی سنگ ، زیاد دل نواز نبود

برای امشب کافی هستش فکر کنم ، نه ؟

نگاهی به ساعتم انداختم، دقیقا سر ساعت نیمه شب بود .

۰۰:۰۰ زمانی که کازینو شلوغ ترین زمان ممکن رو داشت .

با لیبی دست دادم و گذرا از سالن گذشتم .

از کنار تک تک ، میز ها گذر کردم .

لحظه ی متوقف شدم و دوباره نگاه کردم ؛ ولی دیگر اون جا نبود.

سایه ی اون موهای سیاه با نوک نقره ای محو شد .

درست مثل یه شبح.

گذرا و اثر گذار .

جدیدا زیاد همچین ردی رو می دیدم و محو می شد.

دلم می خواست بدونم ، اون کیه ؟

به راه رفتنم ادامه دادم .

کف سالن با سرامیک سیاه پوشانده شده بود که تضاد عجیبی با کفش های سفیدم داشت .

صدایش در بین آهنگ گم می شد ، ولی پژواکش رسا بود ؛ تق تق تق .

پاشنه بلند هایی سفید ، براق از برند گوچی .

حدود ۱۰ سانت پاشنه داشت و از تور و گیپور درست شده بود.

شیک و بدرد بخور.

کمی راه رفتن باهاش سخت بود ولی ؛ خب ارزشش رو داشت .

از کنار همه ی میز ها که رد شدم ، اولین راه رو ؛ رو پیچیدم تو.

راه رویی پهن بدون درد. ؛ فقط آخرش چیزی بر آمده؛ بود .

همه ی دیوار ها حتی سقف سیاه رنگ آمیزی شده بود .

روی دیوار ها ، دیوار کوب هایی با نور زرد نصب شده بود .

و هیچ منبع نور دیگه ای وجود نداشت.

با اطمینان خاطر به اون بر آمادگی رسیدم .

آسانسوری بود ، که فقط یک جا می رفت .

طبقه ی بالا!

کمی خم شدم تا آسانسور چشمم رو شناسی و بعد در رو باز کنه .

وارد فضا کابین شدم .

حدودا ۳۰ متر بود و کاملا شیشه ای .

نگاهی به باز تاب خودم انداختم .

زیاد مکث نکردم ، فقط در حد و اندازه ی کنار زدن ، دسته موهای بلوندم با نوک های قرمزش .

بیشتر توجه من ، به بازتاب شهر درون شیشه بود .

داشتیم از کنار ابر و اسمون خراش های بلند ، لاس وگاس می گذشتیم .

دورمون پر از ساختمون ، نور و صدا بود .

پر از شادی .

ولی من هر لحظه با بالا رفتن طبقات ؛ از اون حس و حال خارج می شدم .

و به جایی که بهش تعلق داشتم ، نزدیک تر می شدم .

به آسمون شب .

به معنای اسمم ؛ نکس!

امشب ، آسمون تاریک تاریک بود - بدون ستاره!

حتی ابر هم نداشت .

فقط قرص ماه تنها وسط آسمون، نگاه ها رو از آن خودش کرده بود .

آسانسور با تکون آرومی ایستاد .

لبخندی تمسخر آمیز زدم‌ ، دوباره تو راه رو بودم .

راه رویی بلند و کاملا سفید با نورهای زیاد و هم رنگ در و دیوار ؛ سفید بی انتها .

هیچ تزئینی نداشت ، و صدای پاشنه هایم در هوا می پیچید.

تق ، تق ، تق!

رسیدم آخر این مسیر بی انتها!

جلوی در خونه ام که نمیشه گفت.

جلوی دری که محلی بود ، برای فرار از بوی مشروب و دود سیگار پایین .

در هیچ ، دستگیری نداشت و فقط روش یه چشمی بود .

چشم رو جلوی اون چشمی نقره ای گرفتم و در سفید با صدای تیکی باز شد.

در رو هل دادم و وارد شدم .

اولین صدایی که شنیدم صدای ، بم و بی حوصله ی بادیگاردم بودم

مردی حدودا ۴۵ - ۴۶ ساله بود .

با خستگی گفت :

- بانو!

آقا به حرفم گوش نمی دن!

سرم رو از سنگ های اوپال سیاه زمین گرفتم .

ذهنم آروم، آروم فرد روبروم رو اسکن کرد .

نیشخندی پهن زدم و به جاناتان، رئیس گارد امنیتی ام گفتم :

- جاناتان ، می تونی رهاش کنی!

- ولی بانو...

چشم هایم رو گذرا از رو صورتش رد کردم .

او سریع دست های ارو رو ول کرد .

و گذاشت اون جلو بیاد .

با سر جان رو مرخص کردم و ذوق وجودم رو درون چشم هایم ریختم.

او که حالا از دست اون مرد بزرگ ، سیاه پوست که موهاش رو از ته زده بود خلاص شد ، گفت :

- انتظار نداری که بهت بگم بانو نه ؟!

نگاهی به چهره اش انداختم ، موهای بلوندش طبق معمول پخش رو پیشونی اش بود .

چشم های ابی اش دیگر شیطون نبودند ، بلکه خسته بودند .

دیگه اون بی عقلی رو درون عمق چشم هایش ، نمی دیدم .

عاقل شده بود ، حسی جدید درعمق چشم های طوفان زایش بود

می تونستم این رو از هر حرکتش ، حتی اون پیچ خوردگی احمقانه ی روی لبش بفهمم .

با متانتی مرگبار سری تکون دادم و گفتم :

- بنال ورساچه!

با ناله ای خودش رو پرت کرد رو کاناپه ی قهوه ای رنگ .

چشم چرخونی سریع انجام دادم ، تا مطمئن شم که سایه ها به اینجا نفوذ نکرده اند .

سالنی بزرگ ، مینیمال ، ساده و صیقل خورده.

بدون فرش ، با ديوار های بدون تزئینات. ‌

وقتی از در وارد می شدی ، باید راه رویی کوتاه رو طی می کردی .

بعد به تی وی روم می رسیدی که حدودا ۱۵۰ متر بود .

با کاناپه هایی نسکافه ای و سنگ هایی سیاه .

تلویزیون به ديوار نصب شده بود و کاناپه ها به صورت L مانند جلویش بود .

جلو مبل ها میز سنگی قرار داده بودم ، که رویش چند تا شمع تو یه جا شمعی سه طرفه بود .

و نور سالن سفید و زرد ترکیبی بود .

سفید لامپ بود و آباژور کنار کاناپه نور زرد کمی ساطع می کرد و حالت خلا مانندی می داد

ارو ، در حالی که روی کاناپه ولو شده بود ، و صاعد دست چپش رو بر چشم هایش قرار داده بود ؛ ناله کرد :

- نکس ؛ روانی شدم!

لبخندی به استایلش زدم .

آروم کنارش رو مبل چرمی نشستم و گفتم :

- ارو! خیر سرت یه ورساچه ای!

یکم درست لباس بپوش.

کلاه هودی سیاه رنگش رو کمی عقب داد ، و چشم های گردش رو تو ، حدقه چرخوند .

زیاد برای یک پسر ، پوستش سفید بود .

لباس تنش که برام جذاب بود یه هودی سیاه رنگ بلند بود ، با یک شلوار بگ سیاه .

‌ارو ورساچه ؛ لب هاش رو ور چید و گفت :

- اومدم ازت یه نظر بخوام!

و حالا منی که کرم درونم فعال شده بود ، گفتم :

- چیه ؟

او صاف نشست و گفت :

- برای ژالین یه چیزی خریدم که دلم می خواست ؛ اول تو ببینیش!

سری تکون دادم و او جعبه ی مربعی شکل ؛ با مخمل سبز یشمی رو کف دستم گذاشت .

انگشتانش لرزشی غریب داشتند ، برای ارو عجیب بود .

نفسی عمیق کشیدم و قبل از باز کردن جعبه گفتم :

- به انواع دست مز کارم ؛ ازت یکی از عطر های جدیدت رو می خوام.

با رایحه ی دارچین و شکلات تلخ!

خنده ای زیر زیرکی کرد و گفت :

- حدس زده بودم!

برای همین یدونه اش رو دادم دست جاناتان.

لبخندی پهنی زدم و جعبه رو باز کردم .

تا اون لحظه قلبم داشت ، آروم کار خودش رو می کرد؛ ولی بعد از دیدن چیزی که درون جعبه بود .

یه لحظه نزد و بعد چند برابر زد .

قشنگ می تونستم صداش رو بشنوم.

می دونستم چشم های گرد شده اند .

ارو با کنجکاوی گفت :

- خوبه نکس؟

آب دهانم رو فرو خوردم و سر تکون دادم .

دست بند درون جعبه ، خوب نبود ، فوق العاده بود .

دستی به یاقوت رویش کشیدم .

دستبندی از کارتیه بود، از جنس طلا ، دستبندی ظریف با طرح هایی پیچیده .

یاقوت رویش سبز بود - پر رنگ و عمیق!

شکل مثلث بود ، مثلثی برعکس!

لبخندی عمیق به این ورساچه ی عاشق پیشه ی روانی زدم .

آروم بهش گفتم :

- زیبا آرو ؛ ولی مطمئنی از کاری که داری می کنی ؟

نیم میلیارد دلار برای یه پرادا؟

صورتش خسته تر از همیشه شد و سری تکون داد :

- نکس ، تو چرا این حرف رو می زنی؟

اون فقط یک پرادا نیست...

لبخندی تقریبا دل سوزانه زدم و گفتم :

- ارو! بعد از این همه سال رفاقت پشت صحنه و مخفیانه.

می تونم به انواع یه خواهر کوچک تر بهت یه نصیحتی بکنم ؟

- نکس! سر ۶ ماه، خواهر کوچک تر ؟!

واقعا خیلی تو دیواری!

خنده ای بلند کردم و به قیافه ی تقربا شاکی اش ، چشم دوختم .

با خنده ای که سعی در کنترل کردنش داشتم ، گفتم :

- ورساچه! لطفا هیچ وقت ادم نشو!

خنده ای بلند کرد و دستش رو به قصد ، نامرتب کردن موهام بلند کرد .

سریع سرم رو عقب کشیدم و بلند شدم .

با غرور گفتم :

- حالا بهت خندیدم پرو نشو!

او با جهشی از رو مبل بلند شد و با خنده گفت :

- باشه نوکسترا ؛ قول میدم هیچ وقت آدم نشم.

سری تکون دادم و چند قدم به زور با اون پاشنه بلند هام بر داشتم .

ارو ، با لبخندی گرم و صمیمی دستش رو جلو آورد. محکم دستش رو فشار دادم .

با خنده ی بزرگش گفت : خوش گذشت نوکسترا ، سر حالم اوردی

کتابداستانرمان
۹
۳
ALTIN
ALTIN
خدایا؛ اگه کارت داری ... حکم لازم کن ؛ نذاری ببازیما ...🥀🥀
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید