نمی دونم داستانم طرفداری داره یا نه - اما این هم از فصل ۳
فصل ۳
لبخندی گشاد بر لبانش بود ؛ لبخندی که وحشت زده بود .
می تونستم لرزش خفیف ، انگشت هایش رو ببینم .
کمی چشمانم رو تنگ کردم ، انگار که او شفاف تر از همیشه شده بودش .
قلبم یک ضربه جا به جا شد!
چی شده بود ، که چنان رنگ استرا رو پرونده بود ؟!
نگاهم رو دوختم درون چشم هایی آهویی کشیده اش ، که هی روی اعضا صورتم دو دو می زد .
واقعا خسته بود و حال و حوصله ی آشوبی دیگر رو نداشتم!
استرا داشت خیلی شدید با انگشتان دست هایش بازی می کرد .
در حالی که داشت پوست لبان خوش فرمش ، رو می کند ؛ نجوا کرد :
- نکس! دروازه در حال شکافته شدنه....
با شنیدن این چند کلمه از زبون او ، بدنم خشک شد .
سوزی سرد ، درست مثل گذشتن روح از بغلم تنم رو لرزوند.
چشم هایم گرد شده بودند و نمی تونستم زبونم رو تکون بدم ؛ فکم قفله شده بود روی هم .
دیگه تپش قلبم رو احساس نمی کردم از شدت تند بودن .
فقط یک کلمه بر نوک زبونم جاری شد :
- چی ؟!
این رو تو صورت استرا فریاد کشیدم؛ نمی دونم شاید هم فقط تو ذهنم بر سر خودم جیغ کشیدم .
او با دست های لرزانش خودش رو در آغوش کشید ، با این واکنش فهمیدم ، واقعا بر سر او جیغ کشیده بودم.
استرا معصوم ناله کرد :
- نکس ، وقتش رسیده!
- نمی کنم!
نمی تونم.
بدن او شروع به لرزیدن کرد .
هر لحظه رنگ پریده تر می شد .
فریاد کشید :
- نکس باید بکنی!
تا کی می خوای از نوکسترا بودن فرار کنی ؟
حق با او بود ؛ اما من نمی تونستم بپذیرم .
بپذیرم که من باید نجات بدم- من باید دنیایی درحال نابودی رو نجات بدم!
آرتیوم:
******
لبخندم تلخ تر از یک شات قهوه ی ترک بود ، دردناک تر .دستم رو حلقه کردم دور فرمون ، رایحه چرم نو هم دیگه تسکینم نمی داد .
قلبم درد گرفته بود ، دردی وحشتناک نبود ؛ آروم بود و داشت از درون ؛ همانند زهری آروم ، آروم به کام مرگ می فرستادم .
چند نفس عمیق کشیدم و با احتیاط پام رو ، بر سطح گاز گذاشتم .
در پارکینگ پیچ در پیچی بودم ، که تنها پژواک شکافتن هوا در اون بود ، و بس .
آرامش در عمق زمین بود ، نه در اون ساختمون ۱۰۰ طبقه ی بالا سرم
امشب ، شبی نبود که من بتونم با سرعت حالم رو خوب کنم ؛ اصلا امشب، شب من نبود .
بعد از بار ها رد کردن شیب های تند رمپ پارکینگ ، از کنار در بون ها رد شدن ؛ به فضای باز رسیدم .
ساختمون های که که مثل لشکر نه ضلعی ، دوره ام کرده بودند ؛ ترسناک بودن.
ساختمونی که من ازش اومدم بیرون ؛ آخرین برج بود که وسط این فضا ساخته شده بود ؛ برج دهم از بزرگ ترین کازینو جهان .
هر ساختمون معماری متفاوتی داشت ، با نور پردازی های گوناگون که هر تیکه از این حیاط نه ضلعی ، رو یک رنگ می کرد .
لبخندی غم ناک زدم و کمی پنجره رو کشیدم پایین .
ساعت ۳ صبح بود ، و خب باد خنک تابستونی می وزید .
لحظه ی باد ، با خودش بوی خون رو داخل ماشین اورد .
شوری و آهن!
اما کنار اون نوازش باد ؟
نکس:
*****
موهام رو بهم ریختم - اما بی نتیجه بود ؛ چون دوباره برگشت به حالت عادی .
در خونه پشت سرم هنوز باز بود و فریادم درون ساختمون می پیچید .
برگشتم و با خشم در رو پشت سرم کوبیدم .
انعکاس صدا ، وحشتناک در گوشم پیچید ، دست هایم شروع به لرزش کرده اند .
با مشت کردن شون سعی کردم ، دوباره نقاب ترک خورده ی زن نترس رو ، بر چهره ام بزنم ؛ ولی نشد .
نمی چسبید!
ترک خورده بود و پودر شده بود .
حتی دیگر کنار هم نمی ایستادن .
دروازه آماده ی شکافتن بود ، یعنی دنیا بیرون به ما بستگی داشت .
لب هایم رو روی هم گذاشتم، و کمی فشار دادم .
فشار دادم تا بغض درونگلویم رو فرو بدهم .
بغض رو فراموش کنم ، اما نمی شد بزرگ شده بود و کل گلویم رو گرفته بود
با لحنی که کمی توش استرس بود ، با صدایی نسبتا بلند پرسیدم :
- چقدر دیگه وقت داریم ؟
استرا سکوتی مرگبار کرد .
درست مثل لحظه ی قبل از انفجار .
فقط صدای نفس های بریده ام سکوت رو می شکافت .
او با لحنی غمناک گفت :
- تا طلوع خورشید ...
بدنم لحظه ای فلج شد ، قلبم از کار کردن ایستاد .
جمله ی او در ذهنم مانند ، ناقوس کلیسا می پیچید ، دقیقه ها یکی پس از دیگری در حال بلعیدن او بودند ، و من فقط می تونستم تماشا کنم ؟
تماشا کنم ، که استرا از بین می رود ؟
بدن شفاف شده اش که آروم تجزیه می شد.
مرگ درد ناک خودم ؟
دست خشک شده ام رو نزدیک صورتم کردم ؛ ولی در نیمه های راه متوقف شدم.
نمی تونستم دست ببرم سمت صورت یخ زده ام .
نیرویی داشت ، بدنم رو کنترل می کرد.
قدرتی به اسم ترس ...
ترس مجموعه واکنش های فیزیکی!
سوختی برای خشم و انتقام .
اما انتقام از چی ؟
یا کی ؟
از اون کسی که ترکم کرد ؟
یا هیولا های دروازه؟
سری با شتاب تکون دادم ؛ اما افکارم خاموش نشد .
حتی آرامشی دروغین هم وجودم رو نگرفت
ارتیوم :
******
لحظه ای بدون اینکه، خودم بخوام؛ محکم کوبیدم رو ترمز.
هنوز تو فضای پشتی کازینو بودم ، و بوی خون تشدید شده بود .
پنجره رو کمی بیشتر پایین کشیدم ، می تونستم گرد شدن چشمانم رو احساس کنم .
بوی آهن و شوری نبود فقط ، ترکیبی با خاک و گل بود .
انگار که چیزی درون طبیعت ، شکار شده باشه .
کمی بیشتر شیشه رو کشیدم پایین، باد بوسه ای بر موهای زد ، ولی بوسه اش بیشتر از آرامش بخش ، رعب انگیز بود .
لب گزیده ام ، شاید توهم باشه ؛ ولی منطق درونم ، خطر رو احساس کردهبود
لبخندی تلخ زدم ،
بی خیال آرتیوم!
توهم زدی!
دوباره با دل داری دادن خودم سعی کردم ، فرمون رو تحت کنترل بگیرم.
پام رو این بار بدون کنترل رو گاز گذاشتم.
موتور در سکوت هوا رو شکافت و پیش رفت .
ولی می تونستم لرزش غیر عادی زمین رو ، احساس کنم .
غریزه هایم فعال شده. بودند ، از توی آیینه ماشین نگاهی به ساختمون انداختم .
نور های به طرز عجیبی سوسو می زدند ، کمی دقت کردم ، چراغ ها فقط با یه ریتم عادی یا الکی نمی زدند .
داشتن با تغییر رنگ شون یه کد مورس می زدند .
داشتند کد مورس خطر رو می زندند ( D-a-n-g-e-r) .
خطر ؟
صاحب این کازینو کی بود ؟
نکس نوکسترا ، چه رازی رو پنهان می کرد؟
واقعیت این معماری چی بود ؟
اون یه معما بود ، معمایی که حل کردنش وحشتناک بود!
نکس:
*****
نگاهم کشیده شد روب ساعتم ؛ داشت ۴:۵ دقیقه رو نشون می داد .
چند دقیقه بیشتر تا طلوع افتاد فرصت نداشتیم ، یا بهتره بگم ؛ فرصت نداشتم ؛ او به زودی محو می شد.
وقتی برایم باقی نمونده بود .
وقتی که بخواهم اون رو نجات بدم .
نگاه قفل شده ام به عقربه های روی ساعتم مات شده بود .
عقربه ی ثانیه شمار چند برابر همیشه داشت ، ساعت رو طی می کرد .
یا شاید من داشتم اين طوری فکر می کردم ؟
نگاهم رو از دستم دزدیدم، جرعت نداشتم نگاهم رو از سرامیک سیاه سرد زمین ، بلند کنم .
بالاخره بعد از گذشتن چند ثانیه که مصادف بود ، با چند قرن از زمان ، اون رو نگاه کردم .
لحظه ای تونستم ایستادن قبلم رو با تموم وجودم احساس کنم ، استرا جلوی چشمم ، در حال تحلیل رفتن بود .
پوزخندی لرزان بر لبش نشسته بود ، موهای فر فری اش کم کم داست محو می شد .
بدنش شفاف بود ، به قدری که دیوار پشت سرش مشخص شده اش!
صدایش درست مثل ، شلیک گلوله تو سرم پژواک شد :
- دروازه اول من رو نابود می کنه ، بعد تو و در آخر کل دنی...
قبل از این که بتونه جمله اش رو به اتمام برسونه محو شد ، درست مثل قطره آبی فرو رفت تو زمین .
ناخواسته دستم رو بردم سمت هوا .
به هوایی که تا دقایقی پیش ، او ایستاده بود .
هوایی که استرا رو بلعید .
بدن لرزان و سردم رو تو آغوش کشیدم .
اون رفته ....
وقت در حال نابودی....
اون صدا دوباره در مغزم در حال زمزمه بود .
احساس می کردم ؛ دنیایی که سال ها با اظطراب ساخته بودمش داشت جلوی چشمم تبدیل به ویرانه می شد .
غم سوخت خشم هستش!
باید ازش درست استفاده کرد .
قطعات شکسته شده ی قلبم ، دیگر بهم نمی چسبیدن .
اما می تونستم قلبی دیگه درست کنم!
قلبی که دروازه درونش جایی نداره ...
اگر دروازه این گونه بازی می کنه ؛ من صد برابر بد تر بازی می کنم!
اگر او استرا رو از من می گیره ؛ من نابودش می کنم .
کسی که دروازه رو تا ابد بست!
اون منم!
چشمانم رو بستم و گذاشتم تاریکی که سال هاست تو وجودم سرکوب کردم ، در خونم جاری شه.
گذاشتم بند بند وجودم اون شومی رو بپذیرند .
گذاشتم بدنم دروازه رو به سخره بگیرد .
اجازه دادم ، که پذیرفته شه ، بخش تاریک درونم مهمونی بزرگ بر پا کنه .
مهمونی تاریک .. .
سایه ها پوستم رو نوازش کردند.
همه جیز محو بود، فقط من بودم و شومی وصف ناپذیر .
انگار که داشت بهم لبخند می زد .
آرتیوم:
*******
لحظه ای از ذهنم گذشت که توهم هست ، از اثرات بی خوابی و مستی ؛ ولی واقعی تر از هر چیزی بود .
و منطقم این رو فریاد می زد ، ولی دلم می خواست یه بار هم شده ، این منطق کوفتی رو خاموش کنم .
لرزش زمین بیشتر شد .
انگار که داشت فریاد می زد !
بوی سوختن لاستیک همراه با دود وارد ماشین شد.
باد دیگه دست نوازش گر نداشت بیشتر انگار داشت سعی می کردم ، از این کازینو دورم کنه.
نگاهی دوباره به برج انداختم ، رویش پر از سایه هایی شده بود که حالتی عجیب داشتند .
نگاهم ناخودآگاه به سمت آیینه ی ماشین کشیده شد لحظه ای ، سایه های تاریک شکلی انسانی به خود گرفته اند و بعد پوف!
درعرض ثانیه ای محو شده اند .
قلبم در عرض همون ثانیه، لحظه ای ایستاد .نبض درون گردنم با تمام وجود می کوبید ؛ حدقه ی چشم هایم گشاد شده بودند .
لرزش دست هایم با مشت کردن ، هم بر طرف نشد .
بعد از گذر چند ثانیه نگاه مسخ شده ام رو از اون سایه ی دود مانند گرفتم.
بدنم فلج شده بود و دهانم خشک ، هنوز نمی تونستم چیز هایی که دیده بودم رو درک کنم ، که ....
در همان لحظات ، نکس:
********************
خونم داغ تر از همیشه در رگانم در حال جوشیدن بود ، داشت پوست بدنم رو می سوزوند .
ناله ای خفه از بین لب هام خارج شد .
دندون هام رو بر روی هم چفت کردم و تا حد انفجار بر روی هم ، فشار دادم .
می تونستم صدای سایه شدن دندون هام رو تو دهنم بشنوم .
قلبم بدنم رو می لرزوند از شدت ضربه ، دل و روده ام بهم می پیچید.
چشم هایم هنوز بسته بود ، نه از درد بلکه از حجم سیاهی که به چشم های نفوذ کرد .
بدنم از حجم درد و گرمایی که به اون وارد می شد بی حس شده بود .
بدنم از درون در حال سوختن بود ، خونم تا حد جوش دماش بالا رفته بود .
در مغزم ظروف فلزی رو بهم می کوبیدند و صدای ناهنجار می ساختن .
این نتجه ی سال ها سرکوب قدرت شوم بود .
قدرتی که دروازه به خونم تزریق می کرد ، و همانند جام زهری مرا مجبور به نوشیدنی می کرد .
ولی نمی دونست که به زودی همون قدرت قراره هم من ، هم او رو باهم تجزیه کنه .
*********
وقتی به هوش اومدم ، بدنم رو احساس می کردم .
چشم هایم رو با هزار زحمت باز کردم ، نور سفید با تمام قوا به مردمک هایم حمله کرد.
صاف نشستم ، چند بار پلک زدم تا دور و برم رو بتونم بینم .
تو اتاقی بودم ، نه کوچک بود نه بزرگ .
تنم رو از روی تخت بلند کردم ، تشک زیر تنم جیر جیر کرد ، رو تخت خاکستری زیر تنم جمع شده بود .
پتو سنگین رو کنار زدم و سعی کردم ، از بین نور نارنجی کم رنگی که از زیر در گوشه ی اتاق می اومد ، راهم رو پیدا کردم .
سنگ زبر پاهام یخ بود ، کفش پام نبود ، ولی لباس شبم هنوز تنم بود.
بدن لرزانم رو در آغوش کشیدم .
در جایی کاملا غریبه بودم ، دور و برم رو تونستم کمی واضح ببینیم ، هیچی جز اون تخت ساده تک نفره وسط اتاق نبود .
با شنیدن صدای پایی چند قدم عقب رفتم ، صدای پای محکمی بود که هر لحظه نزدیک تر میشد .
آروم آروم عقب رفتن تا این که بدنم تخت رو لمس کرد .
چوب به پیراهنم کشیده شد .
صدای خش خش پارچه ی پیراهنم ، باعث تند تند شدن تپش قلبم شد .
قدم هایش از دور در حال نزدیک تر شدن بود .
یعنی ممکنه کمک از راه برسه ؛ یا شاید هم ... شاید دشمن هست....
سعی کردم نیمه ی پر لیوان رو ببینم ، شاید بالاخره بعد از سال ها کمک فرا رسیده ؛
ولی فکر ها بد درست همانند، دسته ی زیادی از زنبور ها در پس ذهنم وز وز می کردند .
سرم رو تکون دادم تا فکر های شوم از ذهنم به بیرون بریزند .
این اتفاقات در چند لحظه ای رخ داد که انگار زمان چند برابر همیشه ، کش اومده بود .
و باز هن قدم ها کند تر شدند ؛ به زور آب دهانم رو فرو بردم.
قدم ها نزدیک شدن ، جایی برای فرار نبود .
نمی تونستم از اون تخت چوبی بیشتر به عقب بخزم.
در باز شد ، اول از وارد شدنش ، قامت کشیده و بلند سایه اش وارد شد .
لحظه ای خیره شدم به سایه اش ، در بدون صدایی باز شده بود ؛ و باز هم صدای قدم های کندش بر روی اعصابم خط می انداخت .
نگاهم به در و اون نور نارنجی کمی که از زیرش مسطح می شد ، دوختم .
کسی که وایستاده بود پشت در ، فردی بلند قامت و لاغر بود .
خودش رو بالاخره بهم نشون داد ؛ با دیدنش نفس در سینه ام گره خورد.
فراموش کردم ، که باید سرش فریاد بکشم .
آروم آروم نزدیکم شد .
انگار که اون هم حس کرده بود، که من یک آتشفشان در حال فوران هستم .
نصف صورتش یه رنگ عجیب داشت .
یه زخم قدیمی طوسی - بنفش .
بیشتر شبیه یه ماه گرفتگی از بچگی بود .
شبیه گرگ و میش .
موهای سفیدش جلوی اون زخم رو گرفته بودن .
اما من می دیدم ؛ اون تنهایی آخر چشم هایش رو ...
من احساس می کردم ، اون آشفتگی پشت قدم های مغرور.
او نجوا کرد :
خوش اومدی نگهبان
- خوش اومدی، نگهبان