ویرگول
ورودثبت نام
ALTIN
ALTINپایکوبی در سوگ، خنده در بغض، شکوه در ویرانی؛ اینجا جایی به نام ایران
ALTIN
ALTIN
خواندن ۱۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

ژتون مرگ - فصل ۳

نمی دونم داستانم طرفداری داره یا نه - اما این هم از فصل ۳

فصل ۳

لبخندی گشاد بر لبانش بود ؛ لبخندی که وحشت زده بود .

می تونستم لرزش خفیف ، انگشت هایش رو ببینم .

کمی چشمانم رو تنگ کردم ، انگار که او شفاف تر از همیشه شده بودش .

قلبم یک ضربه جا به جا شد!

چی شده بود ، که چنان رنگ استرا رو پرونده بود ؟!

نگاهم رو دوختم درون چشم هایی آهویی کشیده اش ، که هی روی اعضا صورتم دو دو می زد .

واقعا خسته بود و حال و حوصله ی آشوبی دیگر رو نداشتم!

استرا داشت خیلی شدید با انگشتان دست هایش بازی می کرد .

در حالی که داشت پوست لبان خوش فرمش ، رو می کند ؛ نجوا کرد :

- نکس! دروازه در حال شکافته شدنه....

با شنیدن این چند کلمه از زبون او ، بدنم خشک شد .

سوزی سرد ، درست مثل گذشتن روح از بغلم تنم رو لرزوند.

چشم هایم گرد شده بودند و نمی تونستم زبونم رو تکون بدم ؛ فکم قفله شده بود روی هم .

دیگه تپش قلبم رو احساس نمی کردم از شدت تند بودن .

فقط یک کلمه بر نوک زبونم جاری شد :

- چی ؟!

این رو تو صورت استرا فریاد کشیدم؛ نمی دونم شاید هم فقط تو ذهنم بر سر خودم جیغ کشیدم .

او با دست های لرزانش خودش رو در آغوش کشید ، با این واکنش فهمیدم ، واقعا بر سر او جیغ کشیده بودم.

استرا معصوم ناله کرد :

- نکس ، وقتش رسیده!

- نمی کنم!

نمی تونم.

بدن او شروع به لرزیدن کرد .

هر لحظه رنگ پریده تر می شد .

فریاد کشید :

- نکس باید بکنی!

تا کی می خوای از نوکسترا بودن فرار کنی ؟

حق با او بود ؛ اما من نمی تونستم بپذیرم .

بپذیرم که من باید نجات بدم- من باید دنیایی درحال نابودی رو نجات بدم!

آرتیوم:

******

لبخندم تلخ تر از یک شات قهوه ی ترک بود ، دردناک تر .دستم رو حلقه کردم دور فرمون ، رایحه چرم نو هم دیگه تسکینم نمی داد .

قلبم درد گرفته بود ، دردی وحشتناک نبود ؛ آروم بود و داشت از درون ؛ همانند زهری آروم ، آروم به کام مرگ می فرستادم .

چند نفس عمیق کشیدم و با احتیاط پام رو ، بر سطح گاز گذاشتم .

در پارکینگ پیچ در پیچی بودم ، که تنها پژواک شکافتن هوا در اون بود ، و بس .

آرامش در عمق زمین بود ، نه در اون ساختمون ۱۰۰ طبقه ی بالا سرم

امشب ، شبی نبود که من بتونم با سرعت حالم رو خوب کنم ؛ اصلا امشب، شب من نبود .

بعد از بار ها رد کردن شیب های تند رمپ پارکینگ ، از کنار در بون ها رد شدن ؛ به فضای باز رسیدم .

ساختمون های که که مثل لشکر نه ضلعی ، دوره ام کرده بودند ؛ ترسناک بودن.

ساختمونی که من ازش اومدم بیرون ؛ آخرین برج بود که وسط این فضا ساخته شده بود ؛ برج دهم از بزرگ ترین کازینو جهان .

هر ساختمون معماری متفاوتی داشت ، با نور پردازی های گوناگون که هر تیکه از این حیاط نه ضلعی ، رو یک رنگ‌ می کرد .

لبخندی غم ناک زدم و کمی پنجره رو کشیدم پایین .

ساعت ۳ صبح بود ، و خب باد خنک تابستونی می وزید .

لحظه ی باد ، با خودش بوی خون رو داخل ماشین اورد .

شوری و آهن!

اما کنار اون نوازش باد ؟

نکس:

*****

موهام رو بهم ریختم - اما بی نتیجه بود ؛ چون دوباره برگشت به حالت عادی .

در خونه پشت سرم هنوز باز بود و فریادم درون ساختمون می پیچید .

برگشتم و با خشم در رو پشت سرم کوبیدم .

انعکاس صدا ، وحشتناک در گوشم پیچید ، دست هایم شروع به لرزش کرده اند .

با مشت کردن شون سعی کردم ، دوباره نقاب ترک خورده ی زن نترس رو ، بر چهره ام بزنم ؛ ولی نشد .

نمی چسبید!

ترک خورده بود و پودر شده بود .

حتی دیگر کنار هم نمی ایستادن .

دروازه آماده ی شکافتن بود ، یعنی دنیا بیرون به ما بستگی داشت .

لب هایم رو روی هم گذاشتم، و کمی فشار دادم .

فشار دادم تا بغض درون‌گلویم رو فرو بدهم .

بغض رو فراموش کنم ، اما نمی شد بزرگ شده بود و کل گلویم رو گرفته بود

با لحنی که کمی توش استرس بود ، با صدایی نسبتا بلند پرسیدم :

- چقدر دیگه وقت داریم ؟

استرا سکوتی مرگبار کرد .

درست مثل لحظه ی قبل از انفجار .

فقط صدای نفس های بریده ام سکوت رو می شکافت .

او با لحنی غمناک گفت :

- تا طلوع خورشید ...

بدنم لحظه ای فلج شد ، قلبم از کار کردن ایستاد .

جمله ی او در ذهنم مانند ، ناقوس کلیسا می پیچید ، دقیقه ها یکی پس از دیگری در حال بلعیدن او بودند ، و من فقط می تونستم تماشا کنم ؟

تماشا کنم ، که استرا از بین می رود ؟

بدن شفاف شده اش که آروم تجزیه می شد.

مرگ درد ناک خودم ؟

دست خشک شده ام رو نزدیک صورتم کردم ؛ ولی در نیمه های راه متوقف شدم.

نمی تونستم دست ببرم سمت صورت یخ زده ام .

نیرویی داشت ، بدنم رو کنترل می کرد.

قدرتی به اسم ترس ...

ترس مجموعه واکنش های فیزیکی!

سوختی برای خشم و انتقام .

اما انتقام از چی ؟

یا کی ؟

از اون کسی که ترکم کرد ؟

یا هیولا های دروازه؟

سری با شتاب تکون دادم ؛ اما افکارم خاموش نشد .

حتی آرامشی دروغین هم وجودم رو نگرفت

ارتیوم :

******

لحظه ای بدون اینکه، خودم بخوام؛ محکم کوبیدم رو ترمز.

هنوز تو فضای پشتی کازینو بودم ، و بوی خون تشدید شده بود .

پنجره رو کمی بیشتر پایین کشیدم ، می تونستم گرد شدن چشمانم رو احساس کنم .

بوی آهن و شوری نبود فقط ، ترکیبی با خاک و گل بود .

انگار که چیزی درون طبیعت ، شکار شده باشه .

کمی بیشتر شیشه رو کشیدم پایین، باد بوسه ای بر موهای زد ، ولی بوسه اش بیشتر از آرامش بخش ، رعب انگیز بود .

لب گزیده ام ، شاید توهم باشه ؛ ولی منطق درونم ، خطر رو احساس کرده‌بود

لبخندی تلخ زدم ،

بی خیال آرتیوم!

توهم زدی!

دوباره با دل داری دادن خودم سعی کردم ، فرمون رو تحت کنترل بگیرم.

پام رو این بار بدون کنترل رو گاز گذاشتم.

موتور در سکوت هوا رو شکافت و پیش رفت .

ولی می تونستم لرزش غیر عادی زمین رو ، احساس کنم .

غریزه هایم فعال شده. بودند ، از توی آیینه ماشین نگاهی به ساختمون انداختم .

نور های به طرز عجیبی سوسو می زدند ، کمی دقت کردم ، چراغ ها فقط با یه ریتم عادی یا الکی نمی زدند .

داشتن با تغییر رنگ شون یه کد مورس می زدند .

داشتند کد مورس خطر رو می زندند ( D-a-n-g-e-r) .

خطر ؟

صاحب این کازینو کی بود ؟

نکس نوکسترا ، چه رازی رو پنهان می کرد؟

واقعیت این معماری چی بود ؟

اون یه معما بود ، معمایی که حل کردنش وحشتناک بود!

نکس:

*****

نگاهم کشیده شد روب ساعتم ؛ داشت ۴:۵ دقیقه رو نشون می داد .

چند دقیقه بیشتر تا طلوع افتاد فرصت نداشتیم ، یا بهتره بگم ؛ فرصت نداشتم ؛ او به زودی محو می شد.

وقتی برایم باقی نمونده بود .

وقتی که بخواهم اون رو نجات بدم .

نگاه قفل شده ام به عقربه های روی ساعتم مات شده بود .

عقربه ی ثانیه شمار چند برابر همیشه داشت ، ساعت رو طی می کرد .

یا شاید من داشتم اين طوری فکر می کردم ؟

نگاهم رو از دستم دزدیدم، جرعت نداشتم نگاهم رو از سرامیک سیاه سرد زمین ، بلند کنم .

بالاخره بعد از گذشتن چند ثانیه که مصادف بود ، با چند قرن از زمان ، اون رو نگاه کردم .

لحظه ای تونستم ایستادن قبلم رو با تموم وجودم احساس کنم ، استرا جلوی چشمم ، در حال تحلیل رفتن بود .

پوزخندی لرزان بر لبش نشسته بود ، موهای فر فری اش کم کم داست محو می شد .

بدنش شفاف بود ، به قدری که دیوار پشت سرش مشخص شده اش!

صدایش درست مثل ، شلیک گلوله تو سرم پژواک شد :

- دروازه اول من رو نابود می کنه ، بعد تو و در آخر کل دنی...

قبل از این که بتونه جمله اش رو به اتمام برسونه محو شد ، درست مثل قطره آبی فرو رفت تو زمین .

ناخواسته دستم رو بردم سمت هوا .

به هوایی که تا دقایقی پیش ، او ایستاده بود .

هوایی که استرا رو بلعید .

بدن لرزان و سردم رو تو آغوش کشیدم .

اون رفته ....

وقت در حال نابودی....

اون صدا دوباره در مغزم در حال زمزمه بود .

احساس می کردم ؛ دنیایی که سال ها با اظطراب ساخته بودمش داشت جلوی چشمم تبدیل به ویرانه می شد .

غم سوخت خشم هستش!

باید ازش درست استفاده کرد .

قطعات شکسته شده ی قلبم ، دیگر بهم نمی چسبیدن .

اما می تونستم قلبی دیگه درست کنم!

قلبی که دروازه درونش جایی نداره ...

اگر دروازه این گونه بازی می کنه ؛ من صد برابر بد تر بازی می کنم!

اگر او استرا رو از من می گیره ؛ من نابودش می کنم .

کسی که دروازه رو تا ابد بست!

اون منم!

چشمانم رو بستم و گذاشتم تاریکی که سال هاست تو وجودم سرکوب کردم ، در خونم جاری شه.

گذاشتم بند بند وجودم اون شومی رو بپذیرند‌ .

گذاشتم بدنم دروازه رو به سخره بگیرد .

اجازه دادم ، که پذیرفته شه ، بخش تاریک درونم مهمونی بزرگ بر پا کنه .

مهمونی تاریک .. .

سایه ها پوستم رو نوازش کردند.

همه جیز محو بود، فقط من بودم و شومی وصف ناپذیر .

انگار که داشت بهم لبخند می زد .

آرتیوم:

*******

لحظه ای از ذهنم گذشت که توهم هست ، از اثرات بی خوابی و مستی ؛ ولی واقعی تر از هر چیزی بود .

و منطقم این رو فریاد می زد ، ولی دلم می خواست یه بار هم شده ، این منطق کوفتی رو خاموش کنم .

لرزش زمین بیشتر شد .

انگار که داشت فریاد می زد !

بوی سوختن لاستیک همراه با دود وارد ماشین شد.

باد دیگه دست نوازش گر نداشت بیشتر انگار داشت سعی می کردم ، از این کازینو دورم کنه.

نگاهی دوباره به برج انداختم ، رویش پر از سایه هایی شده بود که حالتی عجیب داشتند .

نگاهم ناخودآگاه به سمت آیینه ی ماشین کشیده شد لحظه ای ، سایه های تاریک شکلی انسانی به خود گرفته اند و بعد پوف!

درعرض ثانیه ای محو شده اند .

قلبم در عرض همون ثانیه، لحظه ای ایستاد .نبض درون گردنم با تمام وجود می کوبید ؛ حدقه ی چشم هایم گشاد شده بودند .

لرزش دست هایم با مشت کردن ، هم بر طرف نشد .

بعد از گذر چند ثانیه نگاه مسخ شده ام رو از اون سایه ی دود مانند گرفتم.

بدنم فلج شده بود و دهانم خشک ، هنوز نمی تونستم چیز هایی که دیده بودم رو درک کنم ، که ....

در همان لحظات ، نکس:

********************

خونم داغ تر از همیشه در رگانم در حال جوشیدن بود ، داشت پوست بدنم رو می سوزوند .

ناله ای خفه از بین لب هام خارج شد .

دندون هام رو بر روی هم چفت کردم و تا حد انفجار بر روی هم ، فشار دادم .

می تونستم صدای سایه شدن دندون هام رو تو دهنم بشنوم .

قلبم بدنم رو می لرزوند از شدت ضربه ، دل و روده ام بهم می پیچید.

چشم هایم هنوز بسته بود ، نه از درد بلکه از حجم سیاهی که به چشم های نفوذ کرد .

بدنم از حجم درد و گرمایی که به اون وارد می شد بی حس شده بود .

بدنم از درون در حال سوختن بود ، خونم تا حد جوش دماش بالا رفته بود .

در مغزم ظروف فلزی رو بهم می کوبیدند و صدای ناهنجار می ساختن .

این نتجه ی سال ها سرکوب قدرت شوم بود .

قدرتی که دروازه به خونم تزریق می کرد ، و همانند جام زهری مرا مجبور به نوشیدنی می کرد .

ولی نمی دونست که به زودی همون قدرت قراره هم من ، هم او رو باهم تجزیه کنه .

*********

وقتی به هوش اومدم ، بدنم رو احساس می کردم .

چشم هایم رو با هزار زحمت باز کردم ، نور سفید با تمام قوا به مردمک هایم حمله کرد.

صاف نشستم ، چند بار پلک زدم تا دور و برم رو بتونم بینم .

تو اتاقی بودم ، نه کوچک بود نه بزرگ .

تنم رو از روی تخت بلند کردم ، تشک زیر تنم جیر جیر کرد ، رو تخت خاکستری زیر تنم جمع شده بود .

پتو سنگین رو کنار زدم و سعی کردم ، از بین نور نارنجی کم رنگی که از زیر در گوشه ی اتاق می اومد ، راهم رو پیدا کردم .

سنگ زبر پاهام یخ بود ، کفش پام نبود ، ولی لباس شبم هنوز تنم بود.

بدن لرزانم رو در آغوش کشیدم .

در جایی کاملا غریبه بودم ، دور و برم رو تونستم کمی واضح ببینیم ، هیچی جز اون تخت ساده تک نفره وسط اتاق نبود .

با شنیدن صدای پایی چند قدم عقب رفتم ، صدای پای محکمی بود که هر لحظه نزدیک تر میشد .

آروم آروم عقب رفتن تا این که بدنم تخت رو لمس کرد .

چوب به پیراهنم کشیده شد .

صدای خش خش پارچه ی پیراهنم ، باعث تند تند شدن تپش قلبم شد .

قدم هایش از دور در حال نزدیک تر شدن بود .

یعنی ممکنه کمک از راه برسه ؛ یا شاید هم ... شاید دشمن هست....

سعی کردم نیمه ی پر لیوان رو ببینم ، شاید بالاخره بعد از سال ها کمک فرا رسیده ؛

ولی فکر ها بد درست همانند، دسته ی زیادی از زنبور ها در پس ذهنم وز وز می کردند .

سرم رو تکون دادم تا فکر های شوم از ذهنم به بیرون بریزند .

این اتفاقات در چند لحظه ای رخ داد که انگار زمان چند برابر همیشه ، کش اومده بود .

و باز هن قدم ها کند تر شدند ؛ به زور آب دهانم رو فرو بردم.

قدم ها نزدیک شدن ، جایی برای فرار نبود .

نمی تونستم از اون تخت چوبی بیشتر به عقب بخزم.

در باز شد ، اول از وارد شدنش ، قامت کشیده و بلند سایه اش وارد شد .

لحظه ای خیره شدم به سایه اش ، در بدون صدایی باز شده بود ؛ و باز هم صدای قدم های کندش بر روی اعصابم خط می انداخت .

نگاهم به در و اون نور نارنجی کمی که از زیرش مسطح می شد ، دوختم .

کسی که وایستاده بود پشت در ، فردی بلند قامت و لاغر بود .

خودش رو بالاخره بهم نشون داد ؛ با دیدنش نفس در سینه ام گره خورد.

فراموش کردم ، که باید سرش فریاد بکشم .

آروم آروم نزدیکم شد .

انگار که اون هم حس کرده بود، که من یک آتشفشان در حال فوران هستم .

نصف صورتش یه رنگ عجیب داشت .

یه زخم قدیمی طوسی - بنفش .

بیشتر شبیه یه ماه گرفتگی از بچگی بود .

شبیه گرگ و میش .

موهای سفیدش جلوی اون زخم رو گرفته بودن .

اما من می دیدم ؛ اون تنهایی آخر چشم هایش رو ...

من احساس می کردم ، اون آشفتگی پشت قدم های مغرور.

او نجوا کرد :

خوش اومدی نگهبان

- خوش اومدی، نگهبان

داستاننویسندگیکتابرمان
۱۴
۲
ALTIN
ALTIN
پایکوبی در سوگ، خنده در بغض، شکوه در ویرانی؛ اینجا جایی به نام ایران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید