ویرگول
ورودثبت نام
ALTIN
ALTINپایکوبی در سوگ، خنده در بغض، شکوه در ویرانی؛ اینجا جایی به نام ایران
ALTIN
ALTIN
خواندن ۱۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

ژتون مرگ - فصل ۴

فصل۴

آرتیوم :

*********

ماشین چند سانت بیشتر جلو نرفت ؛ ولی همیم باعث شد ، واقعا اون تیکه ای که تا این لحظه داشت می گفت ؛ همه ی این ها توهمه - خفه شه.

دستانم رو مشت کردم .

سکوت مثل فنری فشرده شده بود .

همه ی اتفاقات تو برج های نکس نوکسترا افتاده بود ؛ واقعا اون کیه؟

انگار چیزی بزرگ تر از ما داشت بهم می خندید - و من از بازی داده شدن متنفر بودم .

از مهره بودن!

از پیاده بودن روی صفحه .

فرمون رو گرفتم و بدون فکر ، ماشین رو کج کردم.

لاستیک ها جیغ زدند ، و بدنم به در کوبیده شد .

ضربه آروم بود ، اما ماشین ۱۸۰ درجه زده بود .

و حالا دوباره روب کازینو بود .

برج های که سرشون میون ابر ها بود .

پام رو بر روی گاز فشار دادم وگذاشتم تقدیر ، آینده ام رو رقم بزنه!

سعی کردم کنترل رو به دست بگیرم ولی نفس عمیقی که کشیدم، گند زد تو همه چیز - نفس که بوی باروت و مرگ می داد .

بله بوی مرگ ؛ انگار که مرگ درست کنارم نشسته بود .

صدای جیغی گوش خراش بود ، جیغی بلند ولی دور .

دست هایم کشیده شد به سمت شقیقه هام .

چشم هام رو بستم و دندون هام رو بهم فشار دادم .

می تونستم صدای کشیده شدن دندون هام رو ،‌ روی هم رو داخل دهنم احساس کنم .

و بعد انگار یه انفجار رخ داد یه انفجار خاموش و مسکون .

انفجاری از سکوت .

همه ی دنیا از بین رفت .

ویرانه هایش برجا ماند .

دنیایی که آباد بود حالا مخروبه شده بود.

نور هایی که تا این لحظه نمی ذاشتن جایی رو ببینم ، کم کم سوسو زدند و خاموش شدند .

آروم آروم سعی کردم لای پلک هام رو باز کنم ، دنیا لحظه ای برام تار و کدر بود ؛ انگار که از پشت آکواریومی پر از آب دارم به دنیا نگاه می کنم؛ ولی با چند بار پلک زدن همه چیز رنگ واقعی خودش رو گرفت .

همه چیز واضح شد .

حال ام بهتر شده بود ؛ ولی مطمئن بودم دیگه اون آدم سابق نیستم .

با چیز هایی که امشب من دیدم ، هرکس دیده بود به‌ خودش می گرخید و دیگه حتی از چند کیلومتری این کازینو هم رد نمی شد ؛ ولی خب... من آرتیوم بنز ام ، هر چیزی که خطرناک تر باشه من رو بیشتر به خودش جذب می کنه.

هر چیزی که نزدیک ترم کنه به مرگ ، لبخند بیشتری به لبم می اورد.

همه چیز معمولی بود به جز یک چیز؛ سایه های ترسناک تر از همیشه بودن .

سنگین تر ،‌ تاریک تر .

انگار که تیکه ای از وجودم امشب و این لحظه ، تو این کازینو مرد .

دید کاملی داشتم به کازینو .

با نیشخند ، قول دادم که بر می گردم - و برگشتم .

همونقدر هولناک ولی قشنگ .

یک روانی می تونه عاشق مرگ باشه!

کمی جو اطرافم آروم تر شده بود ، نبضم سرعتش پایین اومد.

ولی اشتباه نکن بازی تازه شروع شده و واپسین ترس هام هم ریختن.

تموم شد .

هم غیر خود خواسته هم خود خواسته وارد این لیگ شده بودم .

و همیشه من باید از همه ی مسابقه ها برنده بیام بیرون .

باخت جزو متغیر هام نیست ، نبوده .

درصد اتفاق افتادنش اعشاری هست ، اعشاری به اندازه ی تمام ستاره های تو دنیا .

شاید قوانین این بازی برام غیر آشنا باشه و اصلا ندونم ، که چه اتفاقی قراره بیفته و همین جالب اش می کنه .

این جا جایی بود ؛ که واقعیت دنیا تغییر می کرد .

می تونستم حسش کنم ؛ اون انرژی که از سمت برج ها بود .

سایه هایی که بهم می پیچیدند، و طرح می کشیدند .

ثانیه ها تند تند در حال رفتن بودن .

سعی کردم با صاف کردن گلوم ، فکر هام رو هم قورت بدم .

ولی غیر ممکن بود ، که بتونم دست بکشم از این بازی جدید .

بازی که معلوم نبود تهش ، چیه!

پایان مشخص اصلا دل انگیز نبود ، مخصوص برای منی که عاشق چیز های دست نیافتنی بودم .

دست هام رو دوباره مشت کردم و باز کردم ، که باعث شد ؛ دستبندی تو سکوت جلنگ جلنگ صدا بده.

نگاهم رو دوختم بهش و لبخندی تلخ زدم ؛ نمی دونستم مال کیه .

فقط شب تولد ۲۱ سالگی ام زنگ خونه ام به صدا در اومد ، تو اون شب وحشتناک ، فقط همون جعبه ی مخملی نقره ای جرقه ای از امید بود .

هیچ نامه ای روش نبود ، ولی امیدی حتی واهی بهم داد ؛ که شاید از طرف ..

واقعا اصلا دلم نمی خواست؛ اون خاطرات رو مرور کنم!

اون خاطرات تلخ و دردناک .

مثلا یه شات اسپرسو .

نگاه غضب آلودم رو به جاده ی روبرو انداختم، جاده ای که پایان نداشت .

کمی دیگه پنجره رو پایین کشیدم ، واقعا هوا وحشتناک گرم شده بود.

نیشخندی زدم ، اینجا آلمان نیست!

لاس وگاس واقعا شهر گرمی ، و بدن آلمانی من عادت به ابن حجم گرما نداره .

درحالی که پام رو روی گازم می ذاشتم ، به اشتوتگارت فکر کردم .

به عمارت خانوادگی ای که الان خالی خالی بود .

به یک عالمه کاری که باید انجام می دادم.

از جمله یه ملاقات با ملکه ی وگاس!

نکس :

*******

صدایش درون سرم زنگ می زد :

- خوش اومدی نگهبان .

با عجله و تند پرسیدم :

- تو کی هستی ؟

نپرسیدم، که من رو از کجا می شناسی ، یا این که اینجا کجا .

چون می دونستم، اینجا درون دروازه بود ، و من دروازه بان بودم ؛ سئوال مهم این بود که اون کیه ؟

با چشم های گرد و مرموزش نگاهم می کرد ؛ انگار که داشت تا آخر روحم رو می خوند .

بعد از زدن لبخند سردی ، جواب داد :

- اوه معذرت می خوام .

خودم رو بهت معرفی نکردم!

کریستوف هستم ، راه نمای تو درون این دنیا .

حرفش رو تکرار کردم و بعد ادامه دادم :

- راه نمای من؟!

این همه سال چرا نبودی ؟

تیک تاک آروم بود شاید هم غیر قابل شنیدن ؛ ولی به شدت اظطراب ام رو بیشتر می کرد .

باعث می شد قلبم ضربات تند تری بزنه ، کف دست هام عرق کنه و سرگیجه ام تشدید شه .

دیوار های ساده اتاق رو تار می دیدم ، و دنیا درحال چرخش بود .

دیوار سفید داشت دلم رو بهم می زد .

بالاخره دهن باز کرد ، زمزمه وار گفت :

- اون بهم اجازه نمی داد.

سعی کردم ، بهش چشم غره نروم ؛ اما لبخند شکل گرفته بر لبانش می گفت که نتونستم .

او ایستاده بود و من هم رو برویش.

بدنم به چوب تخت چسبیده بود - نمی تونستم فرار کنم .

گیر کرده بودم بین پسری ، با ماه گرفتگی و تخت .

دست هایم رو مشت کردم .

اون من رو یه دختر ساده دیده بود - نه کسی که قرار بود اون و دروازه رو به آتش بکشه .

نیشخند همیشگی ام دوباره ظاهر شد .

نگاه اون نیز تغییر کرد - انگار که فهمیده بود دارم به چی فکر می کنم.

نگاه نرمش سخت شد ، موهای سفید رو از جلوی چشمش کنار زد .

با غرور نگاهش کردم و زمزمه کردم :

- اون نمی ذاشت ... یا فکر کردی من احمقم؟

- اون قدرتمنده!

خنده ای خشک و تمسخر آمیز کردم ؛ چی می گفت ؟

به اون پیرمرد می گفت قدرتمند؟

جوابش کوتاه بود :

- از من بیشتر ؟

حالا نوبت او بود ، که متعجب شه .

‌زمزمه کرد :

- حتی بیشتر از تو ، ساحره ی جوان!

- آتشش می زنم.

برای تائید کردن حرفم ، یک قدم جلو رفتم.

انقدر عصبی بودم ، که می تونستم با دست خالی اون رو تبدیل به یه تل خاکستر کنم .

اون عقب نرفت - برعکس یک قدم جلو اومد .

بوی صاعقه‌ می داد - بوی بارون .

دستش بالا اومد ؛ نمی دونم باید وحشت زده می شدم یا نه!

اما قبل از این که من بتونم کاری بکنم ؛ نوری کل اتاق رو در بر گرفت.

تعادلم رو از دست دادم ؛ اما تونستم با چنگ زدن به چوب خودم رو حفظ کنم .

قلبم واقعا ثانیه ای ایستاد؛ چون با کنار رفتن نور سفید - فردی دیگر وسط اتاق بود .

خودم رو جمع کردم - اتاق هولناک ، یخ زده بود.

پسری بین من و کریستوف ایستادش- پسری با سلاحی بلند .

شمشیری بلند و شفاف دستش بود .

نیشخندی تمسخر آمیز زدم ، حتی بین خودشون جنگ بود .

چه هیولا های ابله ای!

چشم هایم رو چرخوندم ؛ بین نگاه های جدال کننده ی اون دو مرد انگار که من فراموش شده باشم .

زمان خوبی برای فرار بود ؛ اما من آدم فرار کردن نبودم .

برای این که مطمئن شم از یاد نرفتم ، چند قدم دیگه بهشون نزدیک شدم

پسرک جدید پشتش به من بود و فقط نیم رخش تو زاویه دیدم قرار می گرفت .

نیم رخش ، بسیار آشنا بود .

شاید به خاطر نقاشی آشنای روی پوستش بود ؛ همون طرح مار ، ماری سبز رنگ که در نور سیاه به نظر می رسید .

کل دوره چشمم رو گرفته بود.

احساس می کردم فلج شدم - این طرح همیشه درون کابوس هایم بود .

نقش و نگار هایی آشنا.

شبیه نگاره های تاریخ نوکسترا ها .

اون کی بود ؟!

چشم هایش شبیه به من بود، شبیه به همه ی ما .

زمرد!

آرتیوم:

********

همینطور که با یک دست ماشین رو کنترل می کردم ؛ مخاطبین گوشیم رو بالا و پایین می کردم.

تا بالاخره شماره ی شخص مورد نظر رو پیدا کردم .

کلیک کردم رو اسمش و پام رو بیشتر روی گاز فشار دادم .

تا برج دهم چند متر بیشتر فاصله نداشت که اون تلفن رو برداشت .

قبل از ابن که فرصت کنه دهنش رو باز کنه ، گفتم :

- من فعلا وگاس می مونم.

فریاد کشید :

- چی ؟! نمیشه آرتیوم سرمایه گذار ...

قبل از این که ادامه ی جمله رو بگه ، داد زدم :

- همین که گفتم!

حوصله ی جر و بحث با این یک نفر رو ندارم .

تلفن رو روش قطع کردم و موبایل ام رو انداختم ، بغل دستم .

چنگی زدم داخل موهام .

سرمایه گذار بره به درک!

فعلا بازی جذاب تری پیش رویم هست .

جلو در کازینو زدم رو ترمز و نیشخندی بر لبم نشست .

آسمون ترکیبی از صورتی و نارنجی شده بود .

حتی تو محوطه ی بیرونی هم تعداد نفرات کمی دیده می شد ؛ اما تو سالن اصلی نه!

وقتی وارد لابی شدم ، موجی از سرمای دل پذیر به صورتم خورد .

هوای بیرون واقعا گرم شده!

سالن رو با نگاه رد کردم ، تا بالاخره پیداش کردم .

با قدم های بلند سرامیک سیاه رو پشت سر گذاشتم .

دختر رو می شناختم ، مدیر برنامه های نکس نوکسترا .

با دیدن من که از بغل ست مبلمان چرم قهوه ای می گذشتم ، لبخندی زد .

نور زرد هاله می انداخت روی لابی من هایی که دور سالن بودند .

اون دختر با پیراهن شب سرمه ای رنگش روبرویم ایستاده بود .

پرسید :

- چه طوری می تونم کمک تون کنم ؟

- بازی با بانو نوکسترا .

کمی با تعلل نگاهم کرد ، مطمئن نبودم که شناخته ام یا نه!

گفت :

- کجا می خواید بازی کنید ؟

- برج دهم ، طبقه ی ۱۰۰

- باید ...

صبر نکردم تا حرفش تموم شه ، بین کلماتش پریدم :

- بنز. آرتیوم بنز!

لبخندش پهن تر شد ، و موهای حالت دارش رو پشت گوش زد .

بی حوصله نگاهش کردم و اون ادامه داد:

- اما آقای بنز ، باید صبر کنید تا با بانو هماهنگ کنم .

- یا پس فردا شب ، یا هیچ وقت .

و درحالی که داشتم می رفتم ، با نگاهم بهش فهموندم :

- فراموش نکنید ، این رو حتی به بانو بگید .

حوصله ی غر غر هایش رو نداشتم!

مطمئن بودم که حرفم رو بهش می رسونه ؛ چون همون ۳ حرف فامیلی کار خودش رو کرد!

وقتی دوباره سوار ماشین شدم ، این بار یه چیزی فرق داشت .

انگار که کسی قبل از من توی ماشین بود - اما من در رو قفل کرده بودم!

عطر رو استنشاق کردم؛ آشنا بود.

زیاد از حد بوی هلوش برام آشنا بود .

اما هر چقدر برمی گشتم عقب هیچی پیدا نمی کردم.

هیچی!

خاطره ای نبود...

با دیدن چیزی که روی صندلی بغلم بود، چشمام گرد شد .

یه کارت بود .

یه کارت زرشکی رنگ!

دستم ناخودآگاه دراز شد سمتش و برش داشتم .

سطحش صاف و سرد بود .

دستم رو کشیدم روی شماره ی روش .

نمی فهمیدم!

باید زنگ می زدم یا نه!

دوباره نگاهم کشیده شد رو چرم سیاه ، یک تیکه کاغذ هم روش بود .

فقط یه جمله :

- وقت در حال تموم شدنه ...

نیشخندی زدم ، وقت در حال تموم شدنه ؟!

بدون فکر از ماشین پیدا شدم و همون لحظه گوشیم ویبره رفت .

از توی جیبم کشیدمش بیرون .

پیام کوتاه بود ؛ دارم میام لاس وگاس.

چنگ کشیدم توی موهام!

وگاس ، وگاس ،وگاس!

این داره کجا میاد ؟!

شماره اش رو گرفتم و گذاشتم روی گوشم ، بوق های متعدد نشون می داد قصد جواب دادن نداره .

لعنتی ناخواسته از بین لب هام خارج شد .

لعنت بهش!

گوشی رو انداختم بغل دستم.

کارت زرشکی راو چرخوندم بین انگشتانم.

شماره‌اش رو حفظ کردم ؛ عادت به نگه داشتن کارت نداشتم پس کارت رو مستقیم از پنجره به بیرون پرتاب کردم .

هرکس بود، هر چی می‌خواست، یک چیز رو مطمئن بودم:

این بازی تازه شروع شده بود ؛ و من آدم باختن یا کنار کشیدن نبودم!

ماشین رو روشن کردم.

نه به سمت هتل.

به سمت چیزی که نمی‌دونستم چی .

فردا با نکس!

امشب با سایه‌ها.

گاز رو فشردم و رفتم توی جاده.

بوی هلو با کمی رایحه ی وانیل درون ماشین پیچیده شده بود .

وقت درحال تموم شدنه ...

وقت درحال تموم شدنه ...

وقت در حال تموم شدنه ...

چیز هایی داشت یادم می اومد.

سرمه ای و بنفش ....

پ . ن ۱ : امیدوارم لذت بریده باشید .

دختر با ماه گرفتگی سحابی!

رمانداستانکتابفانتزی
۱۰
۱
ALTIN
ALTIN
پایکوبی در سوگ، خنده در بغض، شکوه در ویرانی؛ اینجا جایی به نام ایران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید