فصل۵
نکس:
******
نگاهم رو از صورت پسر جدید گرفتم .
تنها یک ایده داشتم ، آتیش زدن جفت اون ها!
کریستوف بالاخره غرید :
- دور شو ، نوکس!
پس اسم این پسر چشم سبز نوکس بود .
پسر تازه وارد قه قه ای تمسخر آمیز کرد ، سلاح رو کمی جلو تر برد و از من فاصله اش داد .
جواب داد :
- این بار نه!
- لورلای هم گفتی نه!
لورلای درون ذهنم حک شد ، اون کیست ؟!
لب هام رو از هم باز کردم تا سر جفت اون ها ، جیغ بکشم .
اما قبلش نوکس فریاد زد :
- برو عقب نکس.
به اخطار توجه نکردم ، حرف گوش کن نبودم؛ هیچ وقت!
حرفش رو نادیده گرفتم و از بغلش رد شدم.
حالا اون پشت سرم بود و من دقیقا تو چشم های کریستوف.
نگاهش آلوده به خشم و تنفر بود .
با نیشخند گفت :
- به حرف د...
نوکس نذاشت حرفش تموم شه ؛ من رو هل داد کنار و شمشیر رو فرو کرد تو سینه اش .
بدنم فلج شد ، نه به خاطر کاری که اون کرد .
بلکه به خاطر این که کریستوف زنده موند .
شمشیر از بین استخون هاش گذشته بود، و قلبش شکاف برداشته بود .
اما اون با چشم های باز و لبخندی جنون زده به ما زل زده بود .
نوکس حتی یک پلک هم نزد ؛ انگار که قبلا فکر همه جاش رو کرده بود.
تیغه اش رو از قفسه سینه اش کشید بیرون ، تیغه ی شیشه ایش سیاه سیاه بود .
انگار که درون قیر فرو رفته بود ؛ سیاه و چسبناک.
کریستوف خنده ی روانی کرد ، بعد ناگهان خشک شد!
سرش افتاد پایین، نگاهش خشک شد روم .
انگار که می خواست بسوزونتم!
اما نمی دونست که من روش بنزین رو هم تو ذهنم ریخته بودم ؛ فقط فندک اش مونده بود.
بهم گفت :
- اون مرگه ...
نمی دونستم کی رو میگه!
نوکس یا ... یا شاید لورلای!
دوباره تکرار کرد :
- اون خوده مرگه!
لبخند پهنی زد که دندون هاش رو نشونم داد .
دیگه نتوستم خودم رو کنترل کنم ؛ انگشتانی که مدت ها بود مشت شون کرده بودم رو توی دماغش کوبیدم .
خون اش ، خونش سفید بود .
دستانم پوشیده شده بود ، به یه ماده ی نوچ و سفید رنگ .
یه لحظه احساس کردم ، حالم بد شد .
نه به خاطر صدای شکست استخون بینی اش ، بلکه به خاطر بوی که خونش داشت .
یه گل عجیب!
یه گلی کهداشت باعث می شد سرم گیجه بره .
صورت مجنون اش رو تار می دیدم .
چنگ کشیدم به در!
احساس کردم دستی یخ زده بدن بی حال شده ام رو تو آغوش کشید .
آخرین صدایی که شنیدم ، صدای یکی از این دو مرد احمق بود .
نمی دونم کی فقط زیر لب گفت :
- توف بهش!
شاید هم بلند گفت ، و من در قعر جهنم فرو رفتم .
در یک رویا!
یک کابوس!
یک خواب!
یک واقیعت!
یک زندگی!
یک مرگ!
آرتیوم:
******
شماره اش درون ذهنم می چرخید .
حتی ازش یه اسم هم نداشتم ، فقط یه عطر هلو!
زنی با ماه گرفتگی سحابی.
عجیب غیر قابل پیشبینی.
اما اون مهم نیست ؛ ملکه ی وگاس مهم تره.
نکس نوکسترا ، با اون کازینو های عجیبش .
طرح سایه های برج ها بر روی زمین ، تو ذهنم نقش بست ؛
یک دایره ی بزرگ که ۳ مثلث واردش شدن و مربع وسطش بود.
سعی کردم تو ذهنم بچرخونمش ؛ اما نمی شد.
انگار که نمی شد از بعد 3 بهش نگاه کرد ، قفل شده بود.
نوکسترا ها ، آشناست فامیلی اشان ،
دوباره گوشیم رو پیدا کردم ، این بار صفحه ی گوگل برام بالا اومد .
فامیلی نوکسترا ها رو سرچ کردم ، کلی عکس روی صفحه ی گوشیم ظاهر شد .
همه اش از نکس بود ، تا آخرین عکس پایین رفتم و کم کم داشتم ناامید می شدم که چیزی دیدم.
چیزی که ارزش ایستادن داشت ، ارزش نگاه کرد.
یه عمارت بود ، یه عمارت گوتیک به رنگ سبز یشمی .
سر درش بزرگ نوشته بود ؛ نوکسترا .
تنها یه سئوال تو ذهنم جرقه زد ، عمارت نوکسترا؟
کلیک کردم روی عکس ، نوشته ی زیرش جوابم رو نداد .
چیز هایی درمورد قدمت عمارت ، سنگ های استفاده شده و معماری .
حرف های پوچ ؛ همین طوری که داشتم متن های خزعبلات رو رد می کردم ؛ به یک عکس دیگه رسیدم .
یه مار سنگی ؛ ترکیب سبز و مشکی .
سنگی بود و پر عظمت؛ زوم کردن تو چشمانش .
یک سری نوشته داشت .
گوشیم آلارم تموم شدن باتری داد ؛ سریع قبل از خاموش شدن گوشیم از رو صفحه عکس گرفتم .
با تاریک شدن موبایل ام ، همه امید هام نا امید شد .
چیزی شبیه به لعنتی از دهنم در اومد .
انگشت هام رو محکم رو بوق زدم ؛ صدایش تو اتاقک ماشین پژواک شد!
سرعت حرکتم رو بیشتر کردم ، نیاز داشتم بهش!
نیاز داشتم به فهمیدن حقیقت ، حقیقت این که اون کیست ؟
نه ملکه ، نکس نوکسترا کی و چه رازی داره ؟
چرا من دارم از شب ، سایه هایی با شکل انسانی می بینم ؟
سعی کردم به خودم مسلط شم ، تا تصادف نکردم .
اما سرعت گیر ماشین هر لحظه عدد بیشتری رو نشون می داد.
نکس:
******
همه جا رو لحظه ای نوری سفید و بی پایان در بر گرفت!
حتی با وجود بسته بودن چشم هام باز هم می دیدم.
چند ضربه ی بلند در سرم ایجاد شد .
پشت سرهم و بی وقفه .
کل بدنم درد می کرد ؛ انگار خنجر های زهرآگینی درون بدنم مونده باشه.
باز آماده شدم با مرگ رو در رو شم ؛ ولی اون رو دیدم .
آسترا با لباس سفید فرشته واری ، بین آتیش و گدازه ایستاده بود .
همه جا تاریک بود ، فقط نور قرمز مواد مذاب ، می ذاشت اون رو تشخیص بدم .
موهایش پریشون درون صورتش ریخته شده بود .
بلند فریاد کشید :
- نکس ...
صدایش بار ها و بار پیچید ، انگار که درون کوه بودیم .
انعکاس ضعیف شده اش ، باعث شد اشک درون چشم هایم حلقه بزنه ؛ دیدم هر لحظه تار تر می شد ، تا این که کامل تموم شد .
بعد صدای خوش آوای او ، فقط سکوت بود و سکوت .
انگار که بی وزن شده باشم و جایی بین زمین و اسمون معلق ، بودم .
سکوت خوش آیند بود .
خوش آیند بود تا این که نجوایی بیدارم کرد .
زمزمه ای که می گفت:
- نفرین بیدار شده ...
سریع بلند شدم ، یا بهتره بگم به زمین پرتاب شدم .
دیگه اون اتاق ساده نبود ، بلکه زیر پام گل و شاخه های درخت بود .
به دور و اطرافم نگاه کردم .
فقط درخت های سر به عرش کشیده بود.
شاخه و برگ های توانمند اش نمی ذاشت ، آسمون رو ببینم.
هیچ صدای نبود، به جز خش خش برگ های خشک زیر پام .
هر شاخه ای که در هوا بود ، رنگی گوناگون با دیگری داشت .
بیشتر سرخ بود و سبز ؛ گاهی هم ادغام هر دو .
وحشت لونه کرده در قلبم ، هیچ جوره رفع نمی شد .
آب دهانم رو با صدا بلعیدم.
تنها یه سئوال داشتم .
من کجام ؟
نگاهی به خودم انداختم.
پیراهنی بلند و سیاه رنگ تنم بود ، آستین هایی بلند و گشاد داشت .
بر تضاد لباس که چسبیده بود با یقه ی کیپ و اسکی .
پاهای برهنه ام برخورد داشت با گل مرطوب.
چنگی تو موهام زدم .
موهایی که با کانزاشی بسته شده بود .
چوب موهام رو درون هم پیچیده شده بود .
لحظه ای همه چیز رنگ و بوی جدیدی به خود گرفت.
اون لباس یه کیمانو بود!
صدای غار غار کلاغ ها ، نمی ذاشت تمرکز کنم .
نفسی که کشیدم ، مطمئنم کرد که از دروازه به بیرون پرتاب شدم .
باید از این خوش حال می شدم ؟
همه جا بوی گل و خاک مرطوب می داد .
ذهنم پریشون بود و دهنم بد جور خشک شده بود .
تنها یک چیز رو نمی تونستم فراموش کنم ؛ استرا .
اون هم با اون وضعیت درون اون جهنم .
صدای نجوایی نسیم مانند از بغلم رد شد .
سوزی سرد به همراه داشت ، سوزی که در عمق استخون هام خونه کرده بود .
لحظه ای بعد صدای نفس کشیدن کسی رو احساس کردم .
با چرخیدنم ، کاتانایی ناخواسته درون دستم ظاهر شد .
با دیدن اون زن ، نفسی پر حرص کشیدم .
زنی قد بلند با کیمانو سرخ ، موهای مشکی صاف با رگ های قرمز .
چشم هایش بسته بود ، با تمام وجود می دونستم چشم هاش سبزه ، درست مثل خودم .
او مثل من یا من مثل او ؟
نمی دونم!
چند سانتی از زمین بالاتر بود .
نفسش با باد یکی می شد .
کاتانا رو محو کردم و منتظر نگاهش کردم .
باد برگ های درخت ها رو کنار زد و من بالاخره آسمون رو دیدم .
آسمونی سیاه ، درست مثل پتویی قیرگون که نبض داشت .
نبضش هم ماه گلگون و بزرگ وسطش بود.
او بالاخره به حرف زدن وادار شد :
- فرزندم ، نیاز به راه نمایی داری...
لحنش آهنگین بود و اگه اون رو نمی شناختم ، فکر می کردم داره سئوال می پرسه .
چشمان سبزش سرد بود و بی حس ، انگار که داشتم خودم رو درون آیینه نگاه می کردم .
من از گوشت و پوست اون بودم .
اون الهه ی من بود .
درحالی که قدم زنان ، درست مثل گربه ای که به شکارش نزدیک میشه ، به سمتم اومد.
محکم ایستادم و به تپش قلبم که سرعت گرفته بود ؛ توجه نکردم.
دست های رنگ پریده و سردش ، پوستم رو نوازش کرد .
آروم دستم رو بین انگشتانش گذاشت و بالا اورد .
آستین های لباس سیاه کنار رفت ، و من بالاخره هنر دست اون رو دیدم .
اون الهه ی شب بود .
بله همون الهه ی معروف و مادر دو الهه ی خطرناک.
داستان سرایان ، فقط به بخش کوچکی از زندگی او توجه کرده بودن .
واقعیت از دیدشون پنهان مونده بود .
این که اون نفرین شده .
نفرینی که من هم دارم .
او صاحب دروازه ای شد تا از دنیاش محافظت کنه ، دروازه که حالا من صاحبش هستم .
روی پوستم ، درست از انگشت وسط دست چپم سر ماری آغاز شده بود .
ماری که پیچ خورده بود و تا دور مچم کشیده شده بود ؛ امتدادش جایی نزدیک ارنجم بود.
لبخندی زدم که بیشتر به تلخ خنده شباهت داشت .
او با همون صدای گرم و سوزانش زمزمه کرد :
- نگهبان اعظم ، وقتش فرا رسیده.
رستاخیز تو!
حرفش انعکاس داشت .
و بعد در عرض ثانیه ای همه جیز خراب شد .
آسمون به زمین ریخته شد ، باد شدت گرفت و طوفانی بر پا کرد ؛ طوفانی که درخت ها رو بلعید .
و من ، من فقط وسط این تصویر وایستاده بودم .
ماه از وسط آسمون کنده شد و خونین بر زمین پرتاب شد .
صدایی نداشت ، انگار که بی وزن بی وزن بود .
آسمون شب کم کم تار شد.
همه چیز تک تک درحال فرو افتادن بودن .
داشتن درون اون گردباد طوسی رنگ فرو می رفتند .
باد مو هام رو به سمت بالا کشیده بود .
چشم هام رو بستم تا نبینم ؛ ولی زمین فرو ریخت و درخت ها از بین رفتن .
همه چیز انقدر سریع از بین رفت؛ که انگار تا لحظاتی پیش نبوده .
وجود نداشته!
حالا فقط ازشون گردبادی بزرگ باقی مونده بود ، گردبادی که درون خود می لولید و می پی چید .
انگار که داشت درد بزرگی رو متحمل می شد .
بدنم کرخت و سنگین شده بود ، نمی تونستم هیچ کاری بکنم .
فقط همونطوری خشکم زده اش .
دنیا لحظه ای سیاه سیاه شد .
بعد کم کم دوباره به حالت عادی برگشت.
اما نه حالت عادی همیشگی.
بلکه من در اتاق جدیدی بیدار شده بودم .
اتاقی که بوی گیاه می داد .
دستم رو گذاشتم رو چیزی که روش خوابیده بودم .
سنگی سرد و کمی مرطوب.
چشم هام هنوز بسته بود ، سرم گیج می رفت.
وقتی تونستم نگاه کنم ؛ لحظه ای دوباره احساس کردم الان بی هوش میشم .
وسط فضایی شبیه غار بودم.
اما لیبی کنارم بود و می تونستم سر جان رو ، بین علف های که از سقف سنگی آویزون بود ببینم .
لیبی با دیدن من که بیدار نشستم ، سمتم خیز گرفت .
ناخون هاش پوست دستم رو چنگ زد ، سوخت ولی بیشتر از دردی که توی دست راستم احساس می کردم نبود .
قطعا!
چشم هایش تند تند صورتم رو بالا و پایین می کرد .
تا اومد دهن باز کنه.
جان گفت :
- نه لیبی.
الان نه!
خشک شده به فرد سومی که تو اتاق بود ، نگاه می کردم .
همون پسر بود.
همون نگاه!
اسمش رو نمی دونستم، یا شاید می دونستم و یادم نمی اومد.
با کمی تعلل نزدیکم شد .
احساس امنیت نمی کردم.
اصلا!
تو غاری با سقف بلند بودیم ، و از دور صدای قل قل می اومد .
جاناتان ، لیبی و نوکس ( اسمش رو به یاد آوردم ) دورم ایستاده بودن .
اول پسر شروع کرد :
- نکس دستت...
کمی مضطرب به دستم اشاره زد .
چشم هایم گشاد شد .
واقعی بود؟
چنگی به انگشتم کشیدم .
ماری کوچک دور انگشت وسطم پیچیده شده بود .
سیاه و سبز!
ناله کردم .
فقط ناله کردم ؛ نمی فهمیدم چی .
نوکس کمی دیگر بهم نزدیک شد، آروم پرسید:
- چی دیدی نکس ؟
تو اون رویای کوفتی چی دیدی؟
نمی خواستم جوابش رو بدم!
اما استرا! استرا اونجا چی کار می کرد ؟