توی تختم بودم
کرخت و خسته با رنگ ورویی زرد، چشمانی به طوق افتاده،نفس های شمرده شمرده
آخرین روزهای عمرم را سپری میکردم
تمام تنم می سوخت
پس مرگ کی قرار بود بی آید!
و از این زندگی نباتی مرا رها کند!
سالهاست در این حال منتظرش هستم اما نمی آید
میخواهد مرا زجر دهد
اما نمیدانم تاوان کدام یک از گناهانم است
صدای باز شدن در اتاق باعث شد دستم را کنار چشم برده و اشک گوشه ی چشمم را پاک کنم
نمیخواستم بقیه اشک های درخفای من را ببیند
من نمیخواستم تا اخرین لحظات هم باز مرا ضعیف ببینند مثل همیشه باز هم غرورم را انتخاب کردم
در حسرت اینکه در آغوش کسی بدون فکر کردن به چیزی اشک بریزم ماندم
حال به خود امدم دیدم کسی توی اتاق نبود پس چه کسی بود در اتاق را باز کرده بود؟!
به زیر پتو خزیدم دوباره افکارها به مغزم هجوم آورند دوباره حسرت ها و پشیمانی ها و دوباره اشک ها...
صدایی باعث شد سر از زیر پتو بیرون بی آورم
که میگفت:«من بالاخره آمدم»
این بار بی توجه به غرورم اشک هایم جاری شد نه از ناراحتی بلکه از خوشحالی بالاخره مرگ هم به سراغم آمد
او که گویی از حال روزم خبر داشت روی تخت نشست و در آغوشم گرفت وگفت:«میتوانی گریه کنی،گریه کن!»
در آغوشش جای گرفتم و بی مهابا اشک ریختم اشک ریختن ها شروع به هق هق کردن
خالی شده بودم تمام سال های عمرم را که نیازمند چنین آغوشی بودم بالاخره نسیبم شد اما چه فایده آن آغوش،آغوش مرگ بود.
هچنان در آغوشش بودم و هق هق کنان خود را خالی میکردم برای تمامی اشک های نریخته ای که در زندگی داشتم
چشم هایم آرام آرام رو به تاریکی میرفت،نفس هایم دیگر بالا نمی آمد،قلب ضعیفم از حرکت ایستاده بود
وبعد از لحظه ای به خواب رفتم و تمام دردهایم به یکباره ناپدید شد...