ویرگول
ورودثبت نام
نگار:هزارتوی شب
نگار:هزارتوی شبمن نگارم و مینویسم از دنیایی بین خیال و واقعیت،از دنیایی بین منطق و جنون،از دنیایی به نام«هزار توی شب»
نگار:هزارتوی شب
نگار:هزارتوی شب
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

روز آخر

چشم دوخته بودم به دنیای پر از آرامش رو به رویم

غروب آفتاب زیباییش را به رخ میکشید

صدای مرغان دریایی بر فراز آسمان و صدای موج های خروشان اقیانوس و صدای شیپور کشتی های دور دست که در هم آمیخته شده،ترکیب زیبایی را ایجاد کرده بود

آرام و بی صدا روی شن های نرم ساحل نشسته و زانو هایم را بغل کرده بودم و به آن صداها گوش میدادم

و آرام آرام اشک هایی برای خودم می‌ریختم

چقدر همه چیز آرام بود

کاش درون من هم همانند آنجا آرام می بود اما نبود

درون من ولوله ای به پا بود که در تضاد با تصاویر مقابلم بودند

ولوله ای از جنس ترس و حسرت

امروز آخرین روزم بود

از همان صبح که بیدار شدم حسش کرده بودم که امروز همان روز است

آری،روز مردنم امروز بود

من فقط غروب خورشید را نمیدیدم،غروب خودم را هم داشتم میدیدم

درست سه ماه پیش بود که فهمیدم چیزی از عمرم باقی نمانده است

عمری که اصلا زندگی اش نکرده بودم

اما حالا وقتش شده بود

وقت رفتن...

یعنی کسی از رفتن من غمگین خواهد شد؟!

یا اصلا مرا به یاد خواهند آورد؟!

اصلا کسی را دارم که بخواهد برایم غمگین شود و مرا در پس ذهنش نگه دارد؟!

نمی دانم...

به راستی نمیدانم...

فلسفه این دنیا را هیچ وقت درک نکردم

این همه سال که آرزویم شده بود مردن

حالا چه مرگم شده است که دل نمیگذارم که بروم

از صبح که بیدار شده ام اینجا نشسته ام

اما هرچه که فکر میکنم میبینم نه... من نمیخواهم بمیرم

اما برای چه؟!

شاید میخواهم زنده بمانم و یکبار هم که شده طعم زندگی کردن را بچشم

اما این ها فقط امید هایی محال بودند که حالا جسمم میخواست بخوابد به سراغم آمده بود امید هایی بودند که نمیگذاشتند روحم آرام این دنیای ترسناک را رها کند و به آن سوی اقیانوس سفر کند

من تصمیمم را همان سه ماه پیش گرفتم که مردن را انتخاب کردم

حالا محال بود بگذارم امید های پوچ مانعم شوند

شاید اگر این امید ها سه ماه پیش به سراغم می آمد جای اینجا بودن باید در بیمارستان بودم و به دنبال راهی برای درمان شدن

اما دیر آمده بودند خیلی دیر...

حالا که دیگر فاصله ای با مرگ نداشتم چرا آمده بودند؟!

فکر کنم آمده بودند که رفتن را برایم سخت کنند

ای کاش نمی آمدند...

دوست داشتم مرگ آرامی داشته باشم

دوست داشتم لحظه ای که میخواهم بروم هیچ حسرتی در این ذهن پریشانم نقش نبندد

اما نشد...

سراسر روح و جسمم را حسرت در بر گرفته

حسرت زندگی کردن

خورشید خودش را در پشت اقیانوس مواج پنهان کرد

و جای سرخی غروب را تاریکیه شب در بر گرفت

گویی اقیانوس به خواب رفته بود و گاه گاهی کابوس هایی میدید که چنان موج هایش محکم خود را به ساحل می رساندند

من هم داشتم به تاریکی میرفتم مرگ را در یک قدمی خود حس کرده بودم میدانستم دیگر زمانی برایم نمانده

اما فردا در همین جا خورشید دوباره طلوع میکند و اقیانوس کابوس هایش تمام و آرام میشود

مرغان دریایی دوباره شروع به پرواز میکنند

کشتی ها در اقیانوس ها به حرکت در می آیند

تنها این منم که دیگر طلوعی ندارم...

غروب خورشیدمرگدریا
۵
۲
نگار:هزارتوی شب
نگار:هزارتوی شب
من نگارم و مینویسم از دنیایی بین خیال و واقعیت،از دنیایی بین منطق و جنون،از دنیایی به نام«هزار توی شب»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید