
همیشه شروع نوشتن سخت است
زمانی که قلم در دست میگیرم و میخواهم شروع به نوشتن کنم نمیدانم از کجا و از چه شروع کنم.
گویی آن لحظه مغزم تهی میشود
نمی دانم فقط برای من اینگونه است یا برای بقیه هم اینگونه است!
فقط یک جمله یا گاها یک کلمه کافیست تا مغزم پر از کلمات و واژه ها شود و تند تند آنها را پشت سر هم بگذارم.
گاهی بوده برای نوشتن یک متن چند روزی فقط به دنبال همان یک کلمهٔ آغازی بوده ام
همیشه دوست داشتم کلمه ای را بیابم که بشود غم را در نوشته هایم به تصویر نکشانم
اما نمیشد...
تقلا کردن من برای نوشتن یک متن معمولی با حس و حال خوب بی فایده بود.
هر کلمه ای را که انتخاب میکردم پشت بندش غم بود که روی هم تلنبار میشد
این غم خود را در میان تمام کلمات جای داده بود
نمیدانستم که این غم چه زمانی دست از سر این کلمات بر میدارد
هر دفعه که دستم به قلم میخورد امیدوار بودم که اینبار چیزی از غم ننویسم
اما هر دفعه قلمم چیزی جز غم نداشت که بنویسد
ته تمام قصه هایم،تمام نوشته هایم منجر شده بود به غم...
گاهی از غم تنهایی مینوشتم و گاهی از غم دلتنگی
گاهی از غم پشیمانی مینوشتم و گاهی از غم جدایی
و گاهی هم از غم زندگی مینوشتم
زندگی ای که خودش کلمهٔ غم بود...