
تنهایی...
کلمهٔ غریبی است که سالهاست مهمان ناخوانده شهر ویرانهٔ دلم شده است.
سال هاست که از هیاهوهای زندگی؛
تنها گذر کرده ام
تنها گریسته ام
تنها صبر کرده ام
وتنها زنده مانده ام
سالهاست مانند کرمی که در پیلهٔ کوچک خود محبوس است رفتار میکنم
فقط خودم هستم و روح درونم
این روزها تنها او را دارم که حسابی با هم دیگر دوست شده ایم
حرف های خود را با اشتیاق برای خودم میگویم و مشتاقانه میشنوم.
مگر کسی دیگر میتواند اینگونه مرا بشنود؟!
مگر کسی دیگر توان درک حرف هایم را دارد؟!
+ آه دوست من،معلوم است که کسی نمیتواند حرفهایت را بشنود یا درک کند!
_ اوه ببخشید بیدارت کردم،وباز هم مجبورت کردم حرف های مرا بشنوی، اما نمیتوانم که حرفهایم را با صدای بلند بگویم خودت که میدانی!
+ میدانم؛من سالهاست که با تو آشنا شده ام
اما من برای شنیدن حرف هایت همیشه بیدارم لازم نیست نگران خواب بودن من باشی
_ نمیدانم چگونه لطفت را جبران کنم،تو تنها دوست من هستی
+ لازم به جبران نیست میدانی که ما هر دو یک نفر بوده ایم و یک نفر خواهیم ماند ،یادت که نرفته؟
_ نه چگونه میتوانم از یاد ببرم؟!
من که فقط تورا دارم،اگر در این سال ها تو در کنارم نبودی میدانم از فرط تنهایی و حرف هایی که نمیشود به کسی گفت بدنم همچو آهن پاره ای زنگ زده شده بود،اما من...من...من میترسم!
+ ترس؟اما از چه؟امروز چرا اینگونه حرف میزنی؟داری کم کم مرا میترسانی
_ نه نه اتفاقی نیفتاده است
اما...اما از این میترسم اگر...اگر یک روز بیدار شدم وصدایت را نشنیدم و تو هم رفته بودی من چه کنم؟
این روزها این افکار ترسناک در ذهنم جاری شده است سعی کردم زیاد صدایم بلند نباشد که تو نشنوی...
+ نترس...
من برای بودن با تو خلق شده ام
جایی قرار نیست بروم
من خانه ام اینجاست
خانهٔ من،خانهٔ دوست داشتنی من که صاحبش تویی اینجاست،این کالبد پریشان، خسته و تنها خانهٔ من است
چگونه میتوانم ترکش کنم
_ یعنی میخواهی بگویی نمیروی؟
+ معلوم است که نمیروم من همیشه با تو هستم،اما چرا این افکار به دهنت رسیده؟نمیخواهی در موردش حرف بزنی؟
_ میدانی که این روز ها بسیار غمگینم،از اینکه تو هم مرا رها کنی میترسم از اینکه از این تنها تر شوم میترسم
+ میدانم چه میگویی اما تو که تنها نیستی،مگر من مرده ام؟
_ میدانستی بقیه مرا دیوانه میخوانند اینکه دائم با تو سخن میگویم؟
+ میدانم،ولی مهم این است که تو برای من دیوانه نیستی همین کافی نیست؟
_ هست
+ خب پس دیگر حرفی نمی ماند
_ اما راستی به نظر تو مخاطب هایی که شاهد گفت و گوی بین من و تو بوده اند هم گمان میکنند من دیوانه ام؟
+ دوست من شاید آنها هم با روح درونشان سخن بگویند،شاید معنی تنهایی را بفهمند،شاید بدانند که تو دیوانه نیستی،شاید آنها هم مثل تو مینویسند تا از درد تنهایی رها شوند