من و کتابخونم

آبدارچی کتابخونه شبها تقریبا ساعت 11 برمیگرده و تا صبح اونجا می خوابه. نمی دونم احتمالا برای امنیت بیشتر. ساعت کار کتابخونه 8 تموم میشه ولی من اجازه دارم بیشتر بمونم. کتابخونه قبلی که میرفتم تعطیل شد تا بازسازیش کنن. اینجا رو یکی از دوستانم بهم معرفی کرد من اینقدر آمدم و رفتم که با مسئولینش رفیق شدم تا جایی که یک کلید هم به من دادند. من صبح ها خودم با کلید میام و شبها هم معمولا تا دیر وقت اینجا هستم. در طول روز هم اگر کاری داشته باشم از کتابخونه میرم و به کتابخونه هم بر میگردم. جای راحتی است برای من. همه کتابهایی که نیاز دارم اینجا هست. بعلاوه برق، کولر و اینترنت. همه چیزهایی که من نیاز دارم همین چند مورد است. مهمترین چیزی که اینجا رو برام خیلی مهم کرده چایی است. همیشه چایی هست.

آبدارچی کتابخونه یک پیرمرد 80 ساله افغانی است که به نظر من یکی از بهترین انسان های اطراف منه. آدم خیلی خوبی است. ساده، با محبت، با نشاط و مومن. با من که بیش از 50 سال ازش کوچیکترم شوخی میکنه و می خنده. پارسال رفت دندونپزشکی و دندان هاش رو کشید و دندان مصنوعی گذاشت. امسال هم کمی زانو درد گرفته. زندگی سراسر سختی و رنج داشته. یکبار 2 ساعتی طول کشید که خلاصه ای از زندگیش رو گفت. مخم سوت کشید. بعضی وقت ها که دیر میاد خیلی نگران میشم. چندباری توی اتاقش روی تخت خوابیده بود و جوابم رو نمی داد که خیلی ترسیدم. گاهی فکر می کنم اگر روزی خدای ناکرده خبر فوتش رو بشنوم چی میشه؟ قطعا یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم خواهد بود.

بگذریم ...

تقریبا 10 سالی میشه که صبح و شب در کتابخونه هستم جایی که به شدت آرامش بخشه و از همه مهمتر سکوتش... .