ویرگول
ورودثبت نام
تی تی
تی تیخلوت انس
تی تی
تی تی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

موضوع: ابر و چشمانش

ابر را می‌بینی؟

او مرا می‌نگرد...

آسمان در دل، گریه‌ای بی‌طراوت دارد؛ چنان که گویی دیگر از یاد برده است چگونه باید گریست! چشمانش از میان ابرها پدیدار گشته و گویی بر همگان نگاه می‌اندازد؛ او مالک من است و خود نیز بر این حقیقت واقف است.

آن دو نورِ بینا، مرا به خاطره‌ای می‌برد؛ به روزی که در میان چمن‌زاری دور از درختان می‌دویدم، آن‌قدر که توانم ناتمام ماند و بر زمین دراز کشیدم... آسمان همان دم پیش رویم قرار گرفت و آنجا بود که برای نخستین بار، سیمای چشمانش برایم تجسم شد.

نمی‌دانستم او کیست و چه در سر می‌پروراند و هنوز هم نمی‌دانم؛ اما از یک چیز یقین دارم: گویی مرا قلبی تپنده گماشته است تا هر آنچه را در این جهان به نمایش می‌گذارد، در جانم حک کنم و در موعدِ مقرر، برایش بازگو نمایم. او مرا نویسنده ساخته است تا رساله‌ای برای او بنگارم.

گویی مرا مأموری برای گواهی دادن بر خلقتش گسیل داشته است؛ و تمامِ بیم و ترس من، عاجز ماندن از ثبتِ آن چیزی است که او در برابر دیدگانم می‌آفریند.

آسمان
۱۱
۰
تی تی
تی تی
خلوت انس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید