ابر را میبینی؟
او مرا مینگرد...
آسمان در دل، گریهای بیطراوت دارد؛ چنان که گویی دیگر از یاد برده است چگونه باید گریست! چشمانش از میان ابرها پدیدار گشته و گویی بر همگان نگاه میاندازد؛ او مالک من است و خود نیز بر این حقیقت واقف است.
آن دو نورِ بینا، مرا به خاطرهای میبرد؛ به روزی که در میان چمنزاری دور از درختان میدویدم، آنقدر که توانم ناتمام ماند و بر زمین دراز کشیدم... آسمان همان دم پیش رویم قرار گرفت و آنجا بود که برای نخستین بار، سیمای چشمانش برایم تجسم شد.
نمیدانستم او کیست و چه در سر میپروراند و هنوز هم نمیدانم؛ اما از یک چیز یقین دارم: گویی مرا قلبی تپنده گماشته است تا هر آنچه را در این جهان به نمایش میگذارد، در جانم حک کنم و در موعدِ مقرر، برایش بازگو نمایم. او مرا نویسنده ساخته است تا رسالهای برای او بنگارم.
گویی مرا مأموری برای گواهی دادن بر خلقتش گسیل داشته است؛ و تمامِ بیم و ترس من، عاجز ماندن از ثبتِ آن چیزی است که او در برابر دیدگانم میآفریند.
