چند روز بود که با خودم درگیر بودم ، افکارم ، کارم ، روتینم ، تغذیم ،باشگاهم ،حتی تایم مطالعه ی روزانم ، همه چیزم به هم ریخته بود.
از لحظه ی طلوع خورشید تا غروب آفتاب ، فقط دورتادور خونه رو میچرخیدم و به موسیقی هایی گوش میدادم که حتی متوجه معنی هاشون هم نمیشدم.
یک روزی میشد که از آشپرخانه صدایی میشنیدم که اصلا عادی نبود .
با خودم میگفتم شاید تَوَهم میزنم...ولی صدا ها طوری بودن که روز به روز بیشتر و بیشتر میشدن ، حتی از اتاقم هم میشندیم.
کم کم ترسیده بودم و حتی بعضی شب ها از شدت ترس ، تا صبح بیدار میموندم.
تا که یک روز بلاخره فهمیدم همه ی این صداها از کجا میاد .
همینطوری داشتم تو خونه قدم میزدم و به موسیقی گوش میدادم که یک دفعه یک موش رو دیدم که درست روبه روم ایستاده ....!
تا چشمش به من افتاد با سرعت نور فرار کرد ، من هم از شدت ترس فقط به اتاق کوچیکم پناه آورم .
ساعت ها تو اتاق موندم و داشتم به این فکر میکردم که از کجا اومده ؟!
اصلا چطور اومده؟!...از کِی تو خونست؟!
در میان همین سوال ها ، سوالی رو از خودم پرسیدم که بی پاسخ بود .
اینکه چرا یک همچین موجودی وقتی میتونه به راحتی موجب ترس یک انسان بشه ، بلافاصله فرار میکنه.؟!
بیخیال این سوالات شدم و چند روزی هر کاری رو که از دستم برمیومد برای به دام انداختنش انجام دادم،انواع تله های موش،سم های قوی ، چسب های متفاوت و ....
ولی هیچکدوم جواب گو نبودن،یک مدتی گذشت ،همچنان در حال تلاش برای به دام انداختنش بودم ولی هیچ اثری نداشت صداها همچنان به گوشم میرسیدند ، اما کم کم به بودنش عادت کرده بودم ، به طرز عجیبی بودنش را در خانه پذیرفته بودم.
روزها گذشت و یک شب با حال بدیه شدیدی مواجه شدم ، نه کسی را داشتم که کنارم باشد ، نه راهی برای حال خوب و نه بهانه ای برای خوب شدن ...تاکه همون لحظه دوباره همون موشِ پیداش شد ، اما این بار نه اون از من فرار کرد و نه من حال ترسیدن از یک موجود کوچیک رو داشتم.
یک نگاه بهش انداختم،با چشمان ریز و سیاهش طور عجیبی بهم زُل زده بود .
چرا ازم فرار نمیکنه؟!مگه ممکنه یک موش با دیدن یک انسان هیچ عکس العملی نشون نده؟!...بعدش هم آروم رفت زیر کابینت و من همچنان در تعجب بودم...همون روز حس خیلی عجیبی بهم دست داد و تمام تله ها رو جمع کردم .
انگار دلم نمیخواست بره ، دلم نمیخواست بیوفته به تله .از اون روز به بعد چند باری میشه که تو خونه میبینمش ، یاد گرفتم باهاش کنار بیام ، مثل یک دوست .
میدونم خیلی عجیب و مسخرست اما شاید من جزء اولین نفرهایی باشم که با یک موش دوستی میکنه.|:
شاید هم بخاطر این هست که چندین بار تو حال بد من پیداش شده ، انگار حس میکنه حالم خوب نیست و پیداش میشه ، شاید سعی داره بهم انگیزه و امید بده .
منم راهی رو پیدا نکردم جزء دوستی...!(: