«هرگز جز فریادِ دلنشینش، آوازی ننواخت و در سینهی خویش، جانهایی پرورش داد تا جان بخشد و به جانها حیات دهد. مردم در آسودگی از او میگذشتند و لطافتش را زیر پا نهادند و او را چونان سرگرمیای بیارزش پنداشتند؛ بیآنکه بدانند او نیز جان دارد، اما هیچگاه صدای فریادش را نشنیدند، زیرا او فریاد خویش را در عمقِ آرامشِ دلانگیزش پنهان کرده و آوازی دلنواز سر میداد.
زخمها و تنهای آغشته به خونِ فراوان را در اعماقِ دل خود نهان داشته و تکتک برای آنها عزاداری میکرد، چرا که هر یک از آن تنهای خونآلود، بخشی از تنِ زخمی و غبارآلود خویش بود که برای زندهنگهداشتنِ آنها بخشیده بود. آرامشی بیپایان در اعماقِ سکوت، جایی که سایهها بلندتر از صداها میرقصند، او را فرا گرفته بود.
اما سکوت او نیز پایانی دارد؛ این پایان، پایانِ سکوتی است که از منشاء «عشق» برخاسته و طوفانهایی به پا میکند. عشقهایی که در گردابِ فراموشی غرق میشوند، در هزارههای تاریکی گم میگردند، اما در نهایت در عمقِ ناامیدی، دوباره متولد میشوند. گاه فریاد او چون سیلی خروشان، سدهای سکوت را میشکافد و راههای خوشی را با خاک یکسان میسازد.
آری، او نیز در عمقِ آرامشِ خود، فریادهای کهنی دفن کرده است که اگر برملا شوند، فتنههایی برپا خواهند کرد. آری، دریا نیز در عمقِ آرامشِ خود، فریادی کهن از جانهای مردهی وجود خویش دارد.»
