ویرگول
ورودثبت نام
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

لبخندی از جنس اشک.

کاش می‌توانستم چشمانت را با واژه‌هایی وصف کنم که گویی آسمان را در خود جای داده‌اند، کاش می‌توانستم حالِ شیرینِ بودن با تو را به کلامی بیاورم که عمقِ آن را درک کنند، هرچند می‌دانم که آن حالِ خوش، روزی از دستِ من رفته و در غیابِ تو، تنها سایه‌ی آن باقی مانده است.

آیا شده است که چنان عاشق کسی باشی که در آغوشش غرق شوی، او تو را وابسته کند و ناگهان برود؟ آیا شده است که چاره‌ای جز رهایی او نداشته باشی؟ یا شاید هم اجباری برای رها کردنش. .یا که این بختِ سیاه من است که چنین سرنوشتی را رقم زده است.!

گاهی در خلوتِ تنهایی، با هاله‌ی تصویرت عاشقانه‌هایی را می‌سرایم و گاهی از نفرتی که در دلم پنهان شده، با تو سخن می‌گویم و گاهی نیز دست بر زلفِ زیبایت می‌گذارم و اشک می‌ریزم. عجیب‌تر از این همه، این است که تو نیستی، اما من در هر لحظه، نبودنت را تکرار می‌کنم و در خیالم، نفس‌های تو را نفس می‌کشم.

حال می‌توانی دیوانگیِ من را در من ببینی، زیرا چنان‌ دیوانه وار در خاطراتت گیر کرده ام که در راه تنهایی، قدم‌هایت را در کنار قدم‌هایم حس می‌کنم و آرام، اشک می‌ریزم؛ گویی آواره‌ای هستم در کُنجِ قفس، محکوم به حبسِ ابد در زندانِ چشمانِ تو.

وقتی به کودکیِ خود می‌اندیشم، نمی‌توانم خوشیِ زیادی بیابم، اما هنگامی که به کودکی که تو در آغوش می‌گرفتی فکر می‌کنم، آنگاه معنای واقعیِ خوشی را درمی‌یابم. نمی‌دانم در این هنگامِ غیاب، چگونه آن کودکِ درون را تسکین بخشم؛ گویی از دستِ آرامش فرار کرده‌ام و در کنجِ اتاق، خود را حبس کرده‌ام و در هر لحظه به لبخندهایی می‌اندیشم که وجودِ تو بر لب‌هایم می‌آورد.

شاید از این پس، حتی تبسمی از درد بر لب‌هایم ننشیند، اما می‌توانم با فکر کردن به آن لبخندهای شیرین و از ته‌دل، چندین ساعت اشک بریزم و در این غمِ شیرین، زندگی کنم.

اشک
۵
۰
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید