ویرگول
ورودثبت نام
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

فراموشی.

بلاخره آرزو ی او تحقق یافته بود ، آرزوی دیرینه اش.

دلش میخواست روزی آلزایمر بگیرد تا که بتواند حتی شده چند ساعت فراموشش کند.نمیدانم ، آرزویش فقط آلزایمر گرفتن بود یا که واقعا دلش میخواست برای مدتی او را فراموش کند ، از کجا معلوم ، شاید هم میخواست برای همیشه فراموشش کند.

حالا دعایش مستجاب شده بود ، سال ها گذشته بود و او دچار آلزایمر شده بود.

هیچ چیزی را به یاد نمی آورد ، هیچکس را نمیشناخت ، حتی اسم خودش را هم فراموش کرده بود .

شاید برایش سخت باشد ، اما من خیالم راحت شده بود ، چرا که هنگامی که آن را به یاد می آورد بیشتر از حال ، دچار ناراحتی میشد ، با توجه به شناختم از او ، خودش هم درد فراموشی خاطرات و به یاد نیاوردن شیرینی های اندک را به درد نبود او ترجیح میداد.

مدتی گذشت ... یک روز پاییزی بود که به طور اتفاقی باهم روبه رو شدند .

مطمئن بودم که به یاد نمی آورد ، خیالم راحت شده بود که دیگر هیچ نگرانی راجب او ، وجود ندارد .

اما متوجه عمق عشقی که هنوز هم در چشمانش بود ، نشده بودم .

عشقی که در چشمانش با دیدن او دیدم ، برایم عجیب بود .

عشق او ، دقیقا مانند عشق مادر به فرزند و عشق فرزند به مادر ، مقدس بود.

مانند عشق بنده ای به خدایش و بلعکس.

عشقی مقدس بود ... چند ثانیه مکث کرد و فقط از دور به او نگاه کرد ، میدانستم به یاد نمی آورد ، اما برایم عجیب بود ، از نظر آن ، او هم مثل همه یک غریبه بود ، اما چرا هنوز هم طوری نگاهش میکرد که انگار برایش آشناست.؟!

آهسته به سوی آن قدم برداشت ، اما قدم هایش طوری بودند که انگار پاهایش بی اراده به سمت او در حال حرکت بودند .

نزدیکش شد و به چشمانش نگاه کرد ... مکثی کوتاه . نگاهی عمیق و پر معنی .

در کمال تعجب اسمش را به زبان آورد ... بیشتر از او ، من در تعجب بودم که این چگونه ممکن است.؟!

انگار نه انگار که او دچار آلزایمر شده بود ، طوری واضح اسمش را به زبان اورد که انگار هیچ فراموشی در کار نبود ، طوری عمیق و با احساس و عشق به چشمانش مینگرید که انگار هیچ فاصله ای بین آن ها نبوده است.

دلتنگی ، از نگاهش جاری میشد . در تعجب بودم ، آن زمان نفهمیده بودم که او واقعا میخواست آلزامیر بگیرد یا همه ی این خواسته ها بخاطر فراموش کردنش بود .!

اما حالا بهتر از همیشه میتوانم دلیل این خواسته اش را درک کنم ، او هیچوقت نخواسته بود که او را فرامدش کند ، بلکه آرزوی او به یاد آوردن لحظه های بودن با او ، لبخند هایش و صدایش بود.

به یاد آوردن آغوش گرم او ، آرزویش بود .

اما او میخواست خودش را فراموش کند ، او میخواست خودش را فراموش کند تا بتواند کسی که او دوستش داشته باشد را از خود بسازد.

اما این شدنی نبود ، مشکل خود او نبود ، مشکل کسی بود که دوستش میداشت ، چرا که او هیچوقت مطعلق به او نبود ، هیچوقت .!

نه مطعلق به او و نه مطعلق به عشقی که در چشمانش بود .

هر دوی آن ها به نوعی گرفتار بودند .

«یکی از آن ها گرفتار فراموشی ، و دیگری گرفتار بی وفایی»

و این تنها واقعیتی بود که میتوانستم از آن نگاه های پر‌معنی ، در یابم.

احساس عشقکار عمیقفراموشی
۰
۰
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید