موضوع داستان ما از اونجایی شروع میشه که خانواده ی لیندا میخواستن اسباب کشی کنند .
روز اسباب کشی لیندا پاس به چیزی خورد
و افتاد زمین لیندا میخواست ببینه چه چیزی باعث افتادنش شده.
با چیزی که دید تعجب کرد
(لیندا):این عروسک اینجا چیکار میکنه .
عروس یک رو برداشت و به سمت ماشین پدرش رفت به پدر و مادرش گفت :این عروسک برای شماست .
مادر لیندا گفت :نه عزیزم برای ما نیست شاید برای خودته ولی یادت نیست.
لیندا هنوز کامل نمیدونست این عروسک برای خودشه یا نه.
ادامه دارد...
اینا