
(قربانیِ این داستانک شخصیه که از وقتی اومدیمه باشگاه جدید رو مخمه😒🔪)
با لبخند گل و گشادش از در بیرون آمد. گفته بودم کمک کند و کیسههای سنگین را تا دم ماشین بیاورد. با رضایت آمده بود. کیسۀ اول را گذاشت توی صندوق. دومی را که بلند کرد و گذاشت و خم شد، سرنگ را در گردنش فرو کردم.
ولو شد روی صندوق. داشت میافتاد زمین. بلند کردنش مکافات میشد. میان زمین و هوا گرفتمش.
حیف که صورتش را موقع فرو رفتنِ سرنگ، جریان پیدا کردن مایع در رگها، پمپاژ سریع قلب، ندیده بودم. اما بخش بعدی از کفم نمیرفت.
با یک دست و پا گرفته بودمش و با دست دیگر کیسهها را کشیدم بیرون. رهایش کردم توی فضای صندوق. دست و بالش را چپاندم تو.
چشم که باز کرد بسته بودمش به صندلی. با چشمان وق زده همه جا را رصد کرد. سعی کرد چیزی بگوید. دهانش به قدری پر بود که به سختی صدای ناله مانندی بیرون آمد.
روبهرویش نشسته بودم روی صندلی. پاها روی هم. دستها قلاب توی هم. سری تکان دادم و گفتم: «بهبه، چشم گشودی بالاخره.»
بلند شدم. کار ساده بود. باید دو گیره را وصل میکردم به تنش. اما نمیخواستم ساده تمام شود. باید تقاص تمام نگاههایش را پس میداد. پس ذرهذره پیش رفتم.
صدای خرخر حیوانمانندش لذتی داشت.حس میکردم باری از دوشم برداشته میشود. یکی یکی از آن صداهای سیاه و متعفنی که در اعماق ذهنم زندگی میکرد کم میشد. آن بوی گندی که پسِ مغزم را آلوده کرده بود.
نگاهها، نگاهها.
نیمهجان شده بود. روی گردن و بازوهایش جای سوختگی مانده بود. روی شکمش. داشتم فکر میکردم که آیا این باعث شده بعضی از جوارحش از کار بیفتند؟ آنقدری قدرتش بالا نبود که کارش را یکسره کند. پس شاید فقط آسیبهایی کوتاه.
تروما.
این هم تروماست!
گیرهها را بردم سمت چشمانش. از وحشت خودش را عقب میکشید. صندلی تکیهگاه داشت. نمیافتاد. تا حالا که نیفتاده بود.
چشمها.
صدای جلز و ولز.
جیغهای حیوانیِ خفهشده.
تودهای چرب که میسوخت و بویش...
آرامش داشت برایم. ولی دیگر کافی بود. باید راحتش میکردم. نباید؟ به اندازۀ کافی دیده بودم. همانقدری که او دیده بود. آخرین درجه. گذاشتم آنقدری بلرزد که دیگر جانی برایش نماند.