دفترش باز مانده بود. سفید. بی هیچ نوشتهای. سرش را گذاشته بود کنار دفتر. دستش حلقه بود روی میز. دور یک کفشدوزک که بادِ بهار کشانده بودش به اتاق. نوک انگشتش را آرام کشید روی پشت مدور و براق کفشدوزک. کفشدوزک مثل باقی کفشدوزکها نبود. آنطور سرخِ چشمگیر با خالهای مشکی. این یکی عین هندوانۀ نارس بود. ریز بود. صوروتیِ چرک. چرک عین دیوارهای اتاقش که گچش راه به راه کنده بود و ریخته بود و شمایل خرسوار و خرچنگوار به جا گذاشته بود. کمرش را صاف کرد. نگاهی به دفتر انداخت. هنوز خالی بود. بستش. پرتش کرد به سمت دیوار. یک خرچنگ دیگر روی دیوار پیدایش شد. بطری آبش را از پای میز برداشت. درش را باز کرد. نگاهش افتاد به کفشدوزک. بطری را کوباند روی کشفدوزک. بطری را به دهان برد. آب را جرعه جرعه نوشید.
#داستان_خیل_خیلی_کوتاه