
خواب دیدم که تو خونۀ مادر بزرگیم. خونۀ خودش نبود. یعنی شبیه خونهش نبود. ولی خونهش بود. میگفتن خونۀ جدیده. ولی اصلا دوستش نداشتم. خیلیا بودن. حتی کسایی که نمیشناختمشون. آشناها انگشتشمار بودن. حالم خوب نبود. انگار تهوع و دلپیچهام از عالم بیداری دنبالم کرده بود. دنبال توالت بودم اما یا اِشغال بود یا احساس میکردم اینقدر کوچیکه که نمیشه واردش شد. حس آلیس در سرزمین عجایب رو داشتم. همش دلم میخواست فریاد بزنم که حالم خوب نیست. اما همه سرشون گرم کارا و صحبتای خودشون بود. اینقدر دور خودم و خونه چرخیدم که دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. پریدم توی توالت که انگار تیغۀ دیوار میون اون و حمام ریخته بود پایین. شروع کردم عق زدن و بالا اوردم. ریسه بود. شفیرههای زرد و قهوهای و خردلی با خالهای تیره. ریز و درشت بودن. هی بالا اوردم. ریسهها رو میکشیدم تا تموم شن و تموم نمیشدن. بالاخره یه تیکهش گیر کرد به دندونم و برید. دویدم بیرون. توی حیاط بودم. رفتم تا دم در اتاقی که همه توش جمع بودن. یهو شد شبیه درِ ورودیِ خونۀ عموم. و من باز بالا اوردم. ریسهای از شفیرهها. مامان و بابا و باقی ریختن بیرون. غیر مامان و بابا کسی رو نمیشناختم. سروصداشون بالا گرفت. یکی گفت از رودههاشه، یکی دیگه گفت شاید بد نباشه ببریمش بیمارستان. هر کسی یه چیزی میگفت. خودم هی میگفتم حس میکنم مال ریههامه. الان نفسم بازتر شده. اما هنوز انگار یه چیزایی هست. فکر کنم باز هنوز از اینا باشه توش. بعد یکی انگار کنترل جو رو دست گرفت و داشت متقاعدشون میکرد که چیزی نیست. من آویزون شده بودم به مامانم و با گریه میگفتم منو ببرین بیمارستان. رفتیم. منتظر نشستیم. مثل همیشه. همیشه تو خوابای من بیمارستان و دکتر جماعت بیمصرفن. جدیم نمیگیرن یا ایرادای بیخود ازم میگیرن و انتظارات عجیبی ازم دارن. روانکاوی میگه دکتر میتونه نشوندهندۀ فراخود یا همون سوپرایگو باشه. خلاصه که بالاخره یه پرستار راضی شد پذیرشم کنه و فرمم رو پر کنه. اما گفت باید بریم به یه بخش دیگه. رفتیم. باید از خیابون رد میشدیم. تاریک بود. سرد بود. ماشینا با سرعت رد میشدن. رسیدیم. شبیه یه درمونگاه بود. خلوت و تقریبا خالی. اینقدر نشستیم که حس کردم توانم تموم شده. جلوی خودمو گرفته بودم که به مامانم نگم برگردیم. بابام تو بخش قبلی مونده بود و حالا فقط من بودم و مامان که سرم روی شونهاش بود. یه بیمار رو روی برانکارد اوردن. یه پرستار قِروفِری هم باهاش بود که بعد از گذاشتن بیمار توی آسانسور خودش موند و بالاخره رفت پشت میز پذیرش و ازمون خواست برگۀ پذیرشمون رو بهش بدیم. برگه رو گرفت. ابرو بالا انداخت و اشاره کرد به چندتا کلمه. گفت که فهمیده قضیه چیه ولی نمیتونه ما رو پذیرش کنه. چون اونجا رو ببینیم، کلی غلط تایپی داره این گزارش اولیه! نه به هیچ وجه قبول نیست. باید برگردین. اصلا میخواین خودم براتون ماشین بگیرم تا برین و بیاین؟ من دیگه اینجا از عصبانیت ترکیدم و قبل از اینکه عملی ازم سر بزنه از خواب بیدار شدم. در موردش فکر کردم. به نظرم خوابم به این ربط داره که من همیشه از ابراز کردن خودم امتناع میکنم. همش به انتشار کارام فکر میکنم اما منتشرشون نمیکنم. مدام خودم از خودم ایراد میگیرم و مطمئنم که کارم برای کسی مهم نیست. روز قبلش داشتم به یه دوستی میگفتم ناتموم موندن کتابها و ایدههام دارن عذابم میدن و میخوام هر طوری که شده یه مجموعه از داستانهای کوتاهمو منتشر کنم. فکر کنم ناخودآگاهم میخواست بهم بگه: «بلی! تو آمادهای! بریز بیرون این شفیرهها رو. اینا رو تو هی سرکوب میکنی و دارن تو وجودت رشد میکنن. قبل از اینکه از پیله بیان بیرون و تو رو بخورن بالاشون بیار! ممکنه جلب کردن توجه بقیه برات سخت باشه، ممکنه احساس کنی مشکلی هست. اما میدونی که بالا اوردن این شفیرهها بهترین اتفاقه. خودت میبینی که راه نفست باز میشه. مگه دکتر ریهت نگفت بخشی از مشکل التهابت مال اضطرابه. پس بریز بیرون! شاید خیال کنی این برونریزی درست نیست و بیفتی به اصلاح، اون پرستارای ملانقطی اون سانسورچیهای درونتن که دارن میگن اینجا و اونجا مشکل هست پس قبول نیست. اما قبوله! چون بهترین اتفاق اینه که اون ریسۀ شفیرهها رو اوردی بالا.» بر همین اساس میخوام سعی کنم اینجا بیشتر بنویسم. بیشتر بنویسم تا یادم بمونه نویسندهای که از انتشار بترسه عین قاتلیه که از خون بترسه! پس بنویس و منتشر کن.