کلاس یا بقول خودشان کارگاه نوشتن محمدحسین شهسواری بود و رفتم. در اَزتا، همانجایی که ه از آن بارها تعریف کرده بود و قرارهایی با یکسریهایشان گذاشته بود، بگذریم. کارگاه برگزار شد و شهسواری حرفهایی درباره تئوری نوشتن خلاق و غیره زد که چندان محتوای دندانگیری نداشت.
نیم ساعت پایانی اما به شکل عملی برگزار شد، از نوشتن نمیترسم اما همین که فکر میکنم باید آنها را جلوی دیگران بخوانم، مضطربم میکند و کرد. تپش قلب و بعدتر صدای لرزان چنان اثری در من گذاشت که به محض تمام شدن کارگاه بیرون دویدم تا چشمم به دیگران نیفتد. اما وقتی تنها شدم، تصور کردم چنان نطق غرایی در جمع میکردم که از خودم خوشم میآمد و دیگران هم سراپا گوش بودند تا از افاضات بنده فیضی ببرند!
اما ماجرا، شهسواری گفت کلمهای از کتابی پیدا کنیم و دربارهاش در سه دقیقه بنویسیم.
من نوشتم: عادت به کارهای عملی ندارم، همین حالا شهسواری گفت کلمهای انتخاب کنیم و دربارهش با دوست نزدیکمان حرف بزنیم یا در واقع همانطور بنویسیمش. بلند نشدم که کتابی بردارم، پسر صندلی کناریام پیرمرد و دریای همینگوی را برداشت. چشمم به کلمه قایق افتاد و آرزو کردم که کلمه راحتتری میدیدم، یک چیزی شبیه سن و سال یا پدر یا حتی اصلا عوضش کنم.
فکر میکنم شهسواری چقدر لاغرتر از عکسهایش است، یا بدون ریش میتوانم بهتر ببینمش. آرام حرف میزند، لحنش صمیمی و دوستداشتنی است. در عکسهایش مو و ریش داشت اما حالا هیچکدام را ندارد و لاغرتر از همیشه هم هست، نشانههای آن بیماری خاموش و شیمیدرمانی. و اگر سرطان داشته باشد چه؟ اگر بداند که تا چند ماه دیگر بیشتر زنده نیست؟ و آنوقت اینجا نشسته تا من پرت و پلاهایم را درباره قایق برایش بخوانم؟ حیف، کاش این نباشد.
و حالا دارم درباره چیزهایی مینویسم که اصلا قرار نبود بنویسم. انگار هدف تمرین را گم کردهام.
اما ماجرا چه بود؟