آقای شاید ...!
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

دارم برای آمدنت گریه میکنم ...

لب بر لبت نهاد و نهادم ضمیر شد

آه از غمت، جوانکِ عاشق، چه پیر شد

نوشته ی معشوقه روی کتاب پیامبر و دیوانه
نوشته ی معشوقه روی کتاب پیامبر و دیوانه


دارم برای آمدنت گریه میکنم ...

باز آ که مردِ رو به گلستان، کویر شد


شاید که عشق معجزه کرد و تو آمدی

اما برای دیدن عشقت، چه دیر شد ...


تنها کسی‌ که بعد تو با من رفیق بود ...

توله‌سگ‌ یتیم‌ غمت بود، که شیر شد


ایهام، تناقض، پر از ابهام و دو پهلو، من شایدم و شخصیتم شکل ندارد...!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید