دلم بعد از تو با شبهای بیپایان، گلاویز است
تمامِ فصلهایم بعدِ تو، یکریز، پاییز است
عبور از خویش کردم تا به دنیای تو راهی... نه!
کنون دنیای من از خاطراتت، سخت لبریز است
به هر سو میروم، راهی به جز بنبستِ یادت نیست
خیالت لشکری خونخوار و چشمان تو چنگیز است
به آیینه پناه آوردم اما باز، تصویرت...
در این آیینه حتی خندههای من، غمانگیز است
تو رفتی عشق هم افسانهای شد در دلم حالا ...
بنای سست این خانه، اسیر باد پاییز است