صبح ها که از خواب بیدار میشوم و چراغ ذهنم را روشن میکنم به معنای زندگی می اندیشم. به این فکر میکنم که آدم های رنجور، امیدوار، بی اعتنا چگونه به زندگی مینگرند؟ پنجره های بسته در سرم را آرام آرام و یک به یک باز میکنم و از هر کدام فکر تازه ای به وجودم تزریق میشود. مسیر روزم را در لابلای پنجره های باز میپیمایم و به این فکر میکنم که آخر این جاده به کجا منتهی میشود؟ آخر سر باز دوباره باید بیایم بخوابم و فردا باز روز از نو روزی از نو؟ کارها را نیمه تمام رها کرد و خواب را به تلاش هایمان ترجیح دهیم؟ برای اینکه این تن فرتوت استراحت کند؟ افکار در هم تنیده و پیچ در پیچ، گویی مانند بارانی بی امان بر تنم میبارید و مرا در دریاچه نامتناهی افکار غرق میکرد. گویی من یک فیلسوف بودم و یک شبه میخواستم به اسرار هستی دست یابم. چه افکار بیهوده ای، حیف وقت نیست که آن را اینطور هدر میدهم؟ بیا و شانه به شانه هم از مسیر لذت ببریم و چراهایمان را به دست باد بسپاریم که زندگی اندک لحظه ای است و بعد به پایان میرسد. گویی که هیچوقت نبوده است.