ویرگول
ورودثبت نام
Emily
Emilyدر این مکان انسانی می‌زیستد
Emily
Emily
خواندن ۵ دقیقه·۹ ماه پیش

این بدترین نوشته ی من است!


این بدترین نوشته ی من است

با هر قدمی که برمی‌داشت، قطره‌ای از عرق پیشانیش روی خاک خشک زمین می‌ریخت. زمینی که ترک‌هایی زیاد، همچو چروک‌های پیشانی آن مرد داشت. مردی که تنها کسی بود که از آن قحطی بزرگ جان سالم به در برده است و حال در یک بیاباجن گیر افتاده بود.

فکر می‌کرد آنجا برزخ است. آخر نمی‌شود از آسمان آتش ببارد و آسمان آبی کودکیش، حالا به رنگ سرخ دربیاید. قدم‌هایش کند شده بود و به مغزش آن‌قدر آفتاب خورده بود که دیگر جانی برای فکر کردن به راه‌حل نجات خود نداشت. کمرش خم شده بود. آفتاب داغ و آسمان وحشتناک بود، اما تصمیم گرفت به آسمان نگاه کند. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.

لحظه‌ای صدایی در مغزش گفت: «با نگاه کردن به آن آسمان کور می‌شوی.» و صدایی دیگر در جواب صدای اولی به او پاسخ داد: «چشمانش بماند که چه را ببیند؟ درختان خشک‌شده را؟ جنازه‌های جمع‌شده را؟ آب‌های وجودنداشته را؟ کدام را ببیند؟ همان بهتر چشمانش را از دست بدهد.»

مرد از شدت بگومگوهای آن دو صدا باهم آزرده‌خاطر شد. روی دو زانو افتاد و سرش را گرفت. به اطرافش نگاه می‌کرد. نگاه می‌کرد. نگاه می‌کرد. هیچ چیز نمی‌دید جز هیچیِ پوچ. هیچیِ پوچی که وحشتناک‌ترین چیزی بود که یک انسان می‌توانست آن را ببیند.

بهت‌زده بود. انگار خواب بود و بختک روی آن افتاده بود. همان‌قدر متعجب، وحشت‌زده و ناامید با خود فکر کرد که اگر همین‌جا بنشیند و شب بشود، طعمه‌ی جانوران می‌شود. اما یک لحظه یادش آمد هیچ موجودی زنده نمانده است.

فکر می‌کرد هیچ‌وقت دوست نداشت یادش بیاید همه رفتند، و او به عنوان یک بازمانده باقی مانده است. حتی بعد از آنکه این حقیقت تلخ را دوباره با خود مرور کرد، برای بار دوم به خود گفت: «نمی‌خواهم طعمه‌ی جانوران وحشی شوم.» انگار نمی‌خواست باور کند که هیچ چیز نمانده است.

بلند شد و دوباره شروع به راه رفتن کرد. همچنان دو صدا در مغزش در حال بحث بودند و همین موضوع مرد را عصبی، کم‌صبر و خشمگین کرده بود. با خود سعی می‌کرد بشمارد تا بفهمد ساعت چند است.

هزار و دویست و پنجاه... هزار و دویست و پنجاه و یک... هزار و دویست و پنجاه و دو...

دیوانه‌وار می‌شمرد، می‌شمرد و می‌شمرد. جایی ایستاد و محاسبه کرد و فهمید نزدیک به پنج ساعت است که دارد راه می‌رود. پنج ساعت راه رفت و به هیچ چیز نرسید. هیچ چیز.

البته نمی‌دانم توقع داشت به چی برسد؟ او در بیابان بود و هیچ چیز زنده‌ای غیر از او وجود نداشت. چشمه آبی دید. به سمت او دوید. آن‌قدر تند دوید که در آن بیابان دو سه باری پایش سر خورد. وقتی به چشمه رسید، با گودالی خالی مواجه شد. گودالی که هیچ چیز در آن وجود نداشت.

در بین شن‌ها عاجزانه به دنبال آب می‌گشت. شن‌ها را در مشت خودش گرفت، به صورتش زد و شروع کرد به گریه کردن. بلندترین صدای گریه‌ای بود که آسمان تا آن زمان شنیده بود. فریاد می‌زد و گریه می‌کرد. صدای گریه آن‌قدر بلند بود که حتی صداهای داخل ذهنش هم دست از دعوا برداشتند و در سکوت او را نگاه کردند.

مرد حتی در گریه هم می‌شمرد. نمی‌خواست زمان از دستش در برود. آخر تا قبل از این بلاهای آسمانی، یک ساعت‌ساز بود. طبق محاسبات خودش، یک ساعت گریه کرد و بعدش نایی برای راه رفتن نداشت. اما نمی‌خواست شب گرفتار حیوانات شود. پس مانند یک مار خزید. نمی‌دانست به کجا می‌رود، برای چه می‌رود، چرا می‌رود، اما می‌خواست برود و از این حقیقت فرار کند. حقیقتی که ثابت می‌کرد بشر نابود شده است و با نابودی بشر، همه‌ی طبیعت نابود شده‌اند.

در زمانی که داشت روی کویر می‌خزید، با خود به آن فکر کرد که چه اتفاقی افتاد که این بلایای آسمانی سرشان آمد؟ با خود فکر کرد و ناخودآگاهش او را برد به زمان کودکیش. او اهل یک خانواده‌ی فقیر بود و در خانه‌ای کوچک، در محله‌ای سرشار از زاغه‌نشین، همراه با سه برادرش زندگی می‌کردند.

نمی‌دانست چرا خاطره‌ای که یادش آمده است، این است، اما این تنها خاطره‌ای بود که حالا یادش می‌آمد. روزی با برادر بزرگش دعوایش شده بود. از خانه بیرون آمد و یک سنگ برداشت. سرش پایین بود و فقط جلوی پایش را می‌دید. زمانی سرش را به صورت مناسب گرفت که با سر، با درختی برخورد کرد و بخشی از سرش زخمی شد.

به آن درخت آن‌قدر لگد زد که پوسته‌ی تنه‌ی آن درخت کنده شد و به جرأت می‌شود گفت یک گونی کامل از برگ‌هایش ریخت. پسر از آن به بعد، هر وقت آن درخت را می‌دید به همان جای قبلی لگد می‌زد. و حالا وقتی که دوباره به آن خاطره فکر می‌کرد، دلش می‌خواست باز هم به آن درخت لگد بزند.

هزاران تا سراب می‌دید و هزاران تا ثانیه را حساب کرده بود و هزاران تا قطره‌ی عرق ریخته بود. خسته و ناامید نشست و به غروب خورشید نگاه کرد. هوا کمی خنک شده بود و از حجم تشنگی‌اش کمی کاسته شده بود.

به ستارگان نگاه می‌کرد و یادش آمد: خیلی از آن ستارگانی که می‌بیند، چند سال قبل مرده‌اند. و این موضوع باعث شد دوباره شروع به گریه کند. گریه کرد، گریه کرد و گریه کرد.

تا لحظه‌ای که آمد اشک‌هایش را پاک کند، تا درختی را دید. مطمئن بود که آن هم مانند آن چشمه‌ها، سراب است. اما با خود گفت: «دیدن یک سراب از نزدیک هم باعث آرامشم می‌شود.»

و آهسته‌آهسته شروع به حرکت کرد. با هم‌زمانی طلوع خورشید به درخت نزدیک می‌شد. درخت جز به جز مانند یک حقیقت محض بود. و بعد از قبولاندن این‌که آن واقعاً درخت است، شروع به دویدن کرد. و جایی که دقیقاً رسید به آن درخت، از پای افتاد.

از ته دل می‌خندید، شاداب بود. درختی پیدا کرده بود، دقیقاً همان موقع که مطمئن شده بود تنها مانده است. تا اینکه تنه‌ی درخت را نگاه کرد و جای لگدهایی روی آن دید. لگدهایی که مانند آن بودند که انگار کسی روی صورت مرد اسید پاشیده باشد.

مرد در حالتی که داشت اشک شوق می‌ریخت، می‌شمرد:

هزار و یک...
هزار و دو...
هزار و سه...

و بعد از چندین ثانیه، از درخت لگدخورده معذرت خواست. و آخرین اشک‌هایش را با دستش جمع کرد و به تنه‌ی درخت مالید. رو به آسمان خوابید. و بعد از دیدن نور خورشید داغ، چشمانش را بست و برای آخرین بار شمرد:

هزار و دوازده...
هزار و سیزده...

و دقیقاً زمانی که داشت با خود می‌گفت: «هرکسی می‌توانست جای من باشد»، ثانیه‌های عمرش تمام شدند. و آن مرد، عذاب تنها موجود زنده‌ی زمین را به آن درخت واگذار کرد.

بعد از گذشت هزاران دقیقه، دقیقاً بالای سر مرد و درخت، ابری آمد و بارانی بارید.


غروب خورشیدنابودی بشردرخت
۲۹
۲
Emily
Emily
در این مکان انسانی می‌زیستد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید