اتاقش تاریک بود، تاریک تر از بخت او، عروسک کودکیش از بغلش خارج نمیشد، در گوشش یک آهنگ به طور مداوم پخش میشد ، اشک هایش یخ و سرش داغ تر از آتش جهنم بود،یک ساعت است به یک نقطه خیره شده است و چشمانش که سه شب است آرام روی هم قرار نگرفتند کم کم میسوزند ، زیر چشمانش سیاه و دور چشمانش قرمز بود، حالش را هیچ کس نمیتوانست درک کند ،نمیتوانست چرا که خجالت میکشید از وضعیتش به کسی بگوید.
تنها بود تنها تر از عقرب در شب کویر ، تنها بود تنهاتر از تک خال کف دستش، تنها بود تنها تر از شازده کوچولو در سیاره ی خودش
در فکرش فقط یک چیز است،درفکرش فقط این است که چه راهی مناسب است، چه راهی مناسب است که خود را از این فلاکت نجات دهد خودکشی ؟ فرار؟ کدام گزینه برای مناسب تر بود؟ با اندکی فکر کردن فهمید هیچ راهی ندارد،خسته است و توانایی طی کردن هیچ کدام از راه هارا ندارد
خودش را سرزنش میکند چراکه دوباره وقتی خمشگین بود گریه کرد در حال سرزنش خود بود که حالش بهم خورد نمیدانست چرا ؟ او که چیزی نخورده بود نمیتوانست جلوی استفراغ خود را بگیرد و وقتی دیوار دفاعی اش شکست دقایقی از حال خود خارج شد و وقتی برگشت دید مانند مار دور توالت خزیده است و خون آبه پس میدهد
بازگشت به تخت خود آهنگ در گوش عروسک کودکیش را بغل میکند و آرام چشمانش را روی هم میگذارد و در مه دود سیگارش غرق میشود ، پنجره ی اتاقش باز بود موهایش انگار در مراسم خاکسپاریش بالای سنگ قبرش درحال رقص بودند حالش حال یک جنگجوی در حال مرگ در جبهه ی بازنده بود
