از پنجرهی اتاقش به اطرافش نگاه میکرد: قطرات باران که چکهچکه از روی برگهای سبز میافتادند، کفشدوزکهایی که از آلبالوهای آن موقع هم سرختر بودند، روی برگها رژه میرفتند. نفس عمیقی کشید و زل زد به گرهی ابرهای آسمان، گرهای که از موهای فر او هم کورتر بود؛ آنقدر کور که حتی نور خورشید هم نمیتوانست آن را بگشاید. ابرها از چشم دیگران دلگیر بودند، اما او آنقدر گره دیده بود که گرهی آسمان برایش بوی آزادی میداد. در مغز پر تلاطمش فکری نبود؛ مغز سرشار از فکرش حال تهی از هرگونه اطلاعاتی بود.
نظرش به طبیعت آرام جلب شد؛ همهچیز آن آرام بود، بهجز یک چیز: نسیم. نسیم با او مانند یک دشمن رفتار میکرد، طوری که خود را به بدن او میکوبید، گویی نامادریاش را دیده است. گمان کرد که طبیعت میخواهد با او حرف بزند، اما او که از حرف زدن خسته بود، پنجره را بست و بعد از سالها پشت پیانویش نشست و به کلاویهها خیره شد، طوری خیره شد که یک قاتل نمیتواند آنگونه به مقتولش خیره شود. بعد از گذشت مدتها خیرگی، انگشتهایش به حرکت درآمدند و شروع کردند به نواختن موونلایت. هر انگشت با حسی متفاوت مینواخت و فقط باید مینواخت؛ همین!
بعد از گذشت یک دقیقه، با هر کلاویهای که پایین میرفت، اشکی از چشمان او هم پایین میافتاد. با هر پلکی که میزد، لحظهای متفاوت را میدید؛ لحظهای خود را کنار او تصور کرد، لحظهای آرشهی ویولنش را کنار پیانویش، لحظهای او را دوباره مال خود دید. او نمیتوانست باور کند که او رفته است؛ رفته است و رویای با هم بودنش نیز با رفتنش به گور سپرده شده است. پنج سال از آخرین باری که در آن خانه با هم خندیدند میگذرد. آری، نفس کشیدن در آنجا بوی او را میدهد. بعد از بار هزارمی که قطعه را نواخت، دوباره به لب پنجره رفت و این بار خود را به دست نسیم سپرد؛ خود را به آن سپرد، چرا که جفتشان میدانستند فقط نسیم میتواند آنها را دوباره به هم برساند....
