
در نقطهی فروپاشی ایستاده بودم، دستم را دراز کردم، سرم را نشانه گرفت، بنگ بنگ.
"او" بلد بود، "نبودن" را. نبودنهایی که من دوستداشتم "بودن" بودند. اما دوستداشتنِ من کجا و دربه دریِ او کجا. سر در گم میان سایههای ذهنش هر بار به چیزی تبدیل میشد. در میان تمامِ این دگردیسیها تکهای از "او"یی که میشناختم کنده میشد و تکهای جدید و ناشناخته اضافه میشد. آنقدر ادامهدار شد، که "او" دیگر "او" نبود.
سالها پیش نوشتم:
اینبار "تو" بگو،
مگر میشود رفت و رفت و رفت و
به خود نرسید؟
اما نوشتنِ من که دردی دوا نمیکند. آدمی میآید که برود...
اینبار پررنگتر ازگذشته، لبانم را سرخ میکنم تا مهر و موم شوند و حرف نزند این لبان پر قصه. دانه دانه کلمات و واژه ها را قورت میدهم. اشکهایم را قطره قطره مینوشم و بیجانتر از همیشه در لباسهای سادهام زندگی میکنم.
خانم آلبالو